صفحه اصلی قلم رنجه غریبانه

غریبانه

نوشته پرنس‌جان
قلم رنجه

غریبانه

- نوشته پرنس‌جان

امروز یک شنبه، برابر با ۲۰ نوامبر ۲۰۱۶. ذوق یکشنبه ها همیشه در من هست، درست مثل جمعه هایی که در تهران بودم. ساعت را برای بلند شدن می گذارم روی ۴:۱۰ صبح، زنگ که می زند، می گذارم روی ۶:۱۰ صبح، و دوباره می خوابم، زنگ که می زند آن را تنظیم می کنم برای ۸:۱۰، و عمیق تر می خوابم. این دو دوساعت، بهترین لحظه های زندگی من برای لذت بردن از یکشنبه هایم است. با این وجود، صدای هلیکوپترهای پلیس، مرا نزدیک به ساعت ۵ بلند کرد، و آنقدر آن حوالی در پرواز بودند که خوابیدن یک تقلای بیهوده شد. تصمیم گرفتم در عوض برای مادر صبحانه درست کنم.

در خانواده ما دو چیز همیشه سر میز صبحانه هست. استاندارد است. آب پرتقال، و زیتون. خیلی اهل چای نیستم، خانواده ام هستند. در عوض عصرها دم نوش زیاد می نوشم. جدیدا. بعد از کشف ناگهانی اش. امروز صبح نه پرتقال در یخچال بود و نه زیتون. فکر کردم دوباره بخوابم. اما تا اولین پای ام را به زیر پتو بردم دوباره هیلیکوپترها آمدند!

لباس های ورزشی ام را پوشیدم به سمت تنها فروشگاهی که صبح زود باز است رفتم. از آن پایین برای هلیکوپترها هم دست معیوب ام را بلند کردم و یک چیزهایی در شان خودشان نثار کردم. در مسیر پیاده روی یاد تهران افتادم، یاد روزهایی که پدر و مادر در آپارتمان ام میهمان بودند. پدر با روحیه بیشتر نظامی اش همیشه به خوب صبحانه خوردن اهمیت می داد. این اواخر که رابطه با خانواده خوب شده بود پیش از برگشتن به امریکا، زیاد کنار هم بودیم. چقدر یواشکی نگاه شان می کردم، خاصه وقتی تلویزیون نگاه می کردند، یا سر میز غذا. قدر همه لحظه های با آن ها بودن را می دانم. ۹ سال بی هم بودن. پدر آخر شب می گفت فردا نان سنگک می خری، یا بخرم آقا؟ می گفتم پدر می خرم اما پس فردا. و این پس فردا همیشه فردا نمی شد تا از ایران برای همیشه رفتم.

خدا رحمت اش کند. مادربزرگ در زادگاه اش به خاک سپرده شد. نمی توانم بگویم باشکوه. نه. غریبانه. و دور از آرامگاه کوچک پدربزرگ در تهران. وصیت خودش شد. در جایی که ۶۰ سال پیش از آنجا به ایران آمده بود. آنجا برای اش اشک نریختم. بیشتر به خاطر مادر. یا شاید به خاطر خود مادربزرگ. دو زن بزرگ زندگی ام. چند نفر از ایران بودند و چند نفر محلی. یک دختر زیبا هم بود، نفهمیدم که بود، شاید فامیل دور بود. شاید هم نبود. من چه می دانم. موقع خداحافظی که جلوتر راه می رفت حواسم به پاهای اش بود. به جوراب کوتاه سفید و کفش های چرمی براق اش. سنگ بالای مزار مادربزرگ را اشتباها صلیب گذاشته بودند، دایی عصبانی شد. خاله خواست سریع عوض شود. یک سنگ خام موقتی گذاشتند. ایشان مسلمان شده بود.

برعکس پدر پدری ام که با همه تجربه های اش اما سواد مکتبی داشت، پدربزرگ مادری ام انسان با سوادی بود، از دیپلمه هایی که سال ۱۳۱۰ برای تحصیل به فرانسه فرستاده شدند. سفارش شاه پهلوی بود، پهلوی پدر. وقتی آنجا حسابداری می خواند با مادربزرگ آشنا می شود. دو کودک نخست آنجا دنیا می آید و بعدها به ایران می آیند و باقی بچه ها در تهران به دنیا می آیند. یکی از آن دو کودک بعدها مادر من شد. یاد بچه هایی می افتم که به اشتباه تصور می کرده اند مادرم امریکایی است. شاید شکل متن ام در راهنمای کانال آن ها را به اشتباه انداخته … مادربزرگ، نیستی، ولی فکر می کنم حال همیشه در اتاق ام هستی.

از فروشگاه پرتقال خریدم، زیتون هم. دو تا نان باگت داغ و یک شیرکاکائو انتخاب کردم تا در راه قوتی داشته باشم. داخل کوله ام گذاشتم شان. هوا عالی. به آسمان نگاه کردم. عصر پرواز شخصی داشتم. هنوز از نظر مربی پرواز ممنوع ام. دلم برای اش تنگ شد. اسم اش تئودور است. باید بگویی تئو، کامل بگویی عصبانی می شود. برای اش تکست زدم. نوشتم دلتنگی ام را و این که چیزهای زیادی از او یاد گرفته ام. کمی بعد جواب داد روز تعطیل هم تو خواب نداری؟ بعدش هم یک استیکر مشت فرستاد. حواس ام نبود. ۶ صبح هم نشده بود.

دیروز یک اپلیکیشن خبر فارسی روی گوشی ام نصب کردم. در راه شروع کردم به خواندن اش. به خبری رسیدم. این که در تهران از هر دو و نیم ازدواج، یکی اش به طلاق می رسد. رقم بدی است. یعنی اگر یک تهرانی ازدواج کند، ۵۰ درصد احتمال جدا شدن است. بعد دیدم آن مدیر ثبت احوال اشاره کرده که ۱۱ میلیون نفر در ایران سن ازدواج شان گذشته است. خوب، همین است! آمار احمقانه. همین حرف زدن های ناشی از فقر فهم.

من ندیدم در آمریکا ازدواج سن داشته باشد. ندیدم کسی بگوید تو ازدواج برای ات دیر شده است. ندیدم حتی به کسی بگویند چرا ازدواج نکرده ای. خوب نکرده است. آدم اش را پیدا نکرده. کسی که ۴۰ سال باید به او اعتماد کند را ندیده است. شاید در ۳۰ سالگی ببیند. شاید در ۵۰ سالگی ببیند. شاید وقتی توی مدیر ثبت احوال را کفن کردند بخواهد عروسی بگیرد. حال چنین مدیری با این طرز تفکر را نباید امشی زد؟ این ها مسموم کننده آرامش جامعه نیستند؟

وقتی یک مدیر که دور اندیشی ندارد برای نشان دادن دقیق بودن اش می آید و در ایران برای ازدواج سن می گذارد و یک خط ضخیم قرمز می کشد و ۱۱ میلیون آدم را می گذارد پشت این خط، یعنی به تبعات روانی این حرف غلط اش فکر نمی کند. می خواهد فقط یک تعجیلی هدفمند ایجاد کند. بعضی ما ایرانی ها مستعد نگرانی ساختن هستیم. یعنی اگر مساله ازدواج هم نداشتیم، این آقا می آمد می گفت ۵ میلیون ازدواج پشت خط فرضی هستند. فرضی چه هست در این میان؟ می گوید نمی دانم، ولی حتما چیز بدی هست.

در راه به یک بی خانمان برمی خورم. زیر پل. اینقدر سردش بوده که گرد خوابیده. خواب خواب. به بازوی اش خوب نگاه می کنم. بالا و پایین می رود. خوشحالم نفس می کشد. خیلی ها این گوشه ها می میرند. پول نقد ندارم. به راهم ادامه می دهم. هدفون گوشی ام را می گذارم تا موسیقی گوش کنم. به آخرین نواخته ام که در یک استودیو ضبط شده. از روی یک ترانه مشهور. بیست و یک خلبان. خجالت کشیدم از ضبط های با گوشی که در کانال می گذارم… میانه راه پشیمان شدم. برگشتم. یک نان باگت و شیر کاکائو از داخل کوله درآوردم و نزدیک صورت اش گذاشتم. بیدار شد می بیند. مادربزرگ هم راضی باشد. حال موسیقی می چسبد. صبحانه ما هم … امروز روز خوبی است.

عصر شده. پرواز عالی. کوتاه اما. عکاسی هم کردم آن بالا. کریستینا زنگ زد. دوست قدیمی. سراغ شکلات های روی ماشین را گرفت. گفتم خیلی وقت است دانشکده نرفته ام. گفت کار یک دختر است. گفتم تو نابغه ای! از مادربزرگ اما بی خبر بود. تسلیت گفت. از تسلیت گفتن امریکایی ها خوشم نمی آید. داخل اش آرامش نیست. گربه ات بمیرد یا عزیزت یک جور حرف می زنند. جملات فرمال، بی روح، پلاستیکی، اصل چینی.

بماند که خودم در تسلیت گفتن بی اندازه بی استعدادم. اینقدر که یک بار به جای تسلیت عمیقا تبریک گفتم. افتضاح شد. بنده خدا اینقدر حال اش داغان بود و صدای قرآن بلند که نفهمید. گفت خدا رفتگان شما را هم. کریستینا خواست قرار شام بگذارد. مصر بود که دوست پسر جدیدش را ببینم. به سخت گیری ام نیاز دارد. اما هر طوری باشد از آن پسر تمجید می کنم. کریستینا تنها باشد یک جور دیگر بیچاره ام. گفتم سه شنبه عصر سه نفری برویم سینما. هماهنگی نهایی شد با او…

شب شده، عصر کمبود خواب را جبران کردم. کلی خوابیدم.و بعد روی صندلی چرمی اتاقم نشستم و مجله های سیاسی خواندم. چقدر تحلیل های هنوز غلطی از آقای ترامپ دارند. مدام می گویند انتخابات شگفت انگیز. مردم غیر قابل پیش بینی. مردم غیر قابل پیش بینی اند اگر تو یک تحلیل گر کم سواد باشی. انتخابات شگفت انگیز می شود اگر شمای تحلیل گر ابزار مشاهده ات را درست انتخاب نکنی. یاد انتخابات داخل ایران می افتم. بحث های مشابه، اعتراضات مشابه، کمی شیک تر. کمی مدرن تر. نمی دانم. من عاشق سیاست ام، خاصه وقتی که از دور نگاه اش می کنم. برای ششمین بار می خواهم یک فیلم را نگاه کنم. “آن زن”. ساده است اما عمیق… تا بزودی…

امروز یک شنبه، برابر با ۲۰ نوامبر ۲۰۱۶. ذوق یکشنبه ها همیشه در من هست، درست مثل جمعه هایی که در تهران بودم. ساعت را برای بلند شدن می گذارم روی ۴:۱۰ صبح، زنگ که می زند، می گذارم روی ۶:۱۰ صبح، و دوباره می خوابم، زنگ که می زند آن را تنظیم می کنم برای ۸:۱۰، و عمیق تر می خوابم. این دو دوساعت، بهترین لحظه های زندگی من برای لذت بردن از یکشنبه هایم است. با این وجود، صدای هلیکوپترهای پلیس، مرا نزدیک به ساعت ۵ بلند کرد، و آنقدر آن حوالی در پرواز بودند که خوابیدن یک تقلای بیهوده شد. تصمیم گرفتم در عوض برای مادر صبحانه درست کنم.

در خانواده ما دو چیز همیشه سر میز صبحانه هست. استاندارد است. آب پرتقال، و زیتون. خیلی اهل چای نیستم، خانواده ام هستند. در عوض عصرها دم نوش زیاد می نوشم. جدیدا. بعد از کشف ناگهانی اش. امروز صبح نه پرتقال در یخچال بود و نه زیتون. فکر کردم دوباره بخوابم. اما تا اولین پای ام را به زیر پتو بردم دوباره هیلیکوپترها آمدند!

لباس های ورزشی ام را پوشیدم به سمت تنها فروشگاهی که صبح زود باز است رفتم. از آن پایین برای هلیکوپترها هم دست معیوب ام را بلند کردم و یک چیزهایی در شان خودشان نثار کردم. در مسیر پیاده روی یاد تهران افتادم، یاد روزهایی که پدر و مادر در آپارتمان ام میهمان بودند. پدر با روحیه بیشتر نظامی اش همیشه به خوب صبحانه خوردن اهمیت می داد. این اواخر که رابطه با خانواده خوب شده بود پیش از برگشتن به امریکا، زیاد کنار هم بودیم. چقدر یواشکی نگاه شان می کردم، خاصه وقتی تلویزیون نگاه می کردند، یا سر میز غذا. قدر همه لحظه های با آن ها بودن را می دانم. ۹ سال بی هم بودن. پدر آخر شب می گفت فردا نان سنگک می خری، یا بخرم آقا؟ می گفتم پدر می خرم اما پس فردا. و این پس فردا همیشه فردا نمی شد تا از ایران برای همیشه رفتم.

خدا رحمت اش کند. مادربزرگ در زادگاه اش به خاک سپرده شد. نمی توانم بگویم باشکوه. نه. غریبانه. و دور از آرامگاه کوچک پدربزرگ در تهران. وصیت خودش شد. در جایی که ۶۰ سال پیش از آنجا به ایران آمده بود. آنجا برای اش اشک نریختم. بیشتر به خاطر مادر. یا شاید به خاطر خود مادربزرگ. دو زن بزرگ زندگی ام. چند نفر از ایران بودند و چند نفر محلی. یک دختر زیبا هم بود، نفهمیدم که بود، شاید فامیل دور بود. شاید هم نبود. من چه می دانم. موقع خداحافظی که جلوتر راه می رفت حواسم به پاهای اش بود. به جوراب کوتاه سفید و کفش های چرمی براق اش. سنگ بالای مزار مادربزرگ را اشتباها صلیب گذاشته بودند، دایی عصبانی شد. خاله خواست سریع عوض شود. یک سنگ خام موقتی گذاشتند. ایشان مسلمان شده بود.

برعکس پدر پدری ام که با همه تجربه های اش اما سواد مکتبی داشت، پدربزرگ مادری ام انسان با سوادی بود، از دیپلمه هایی که سال ۱۳۱۰ برای تحصیل به فرانسه فرستاده شدند. سفارش شاه پهلوی بود، پهلوی پدر. وقتی آنجا حسابداری می خواند با مادربزرگ آشنا می شود. دو کودک نخست آنجا دنیا می آید و بعدها به ایران می آیند و باقی بچه ها در تهران به دنیا می آیند. یکی از آن دو کودک بعدها مادر من شد. یاد بچه هایی می افتم که به اشتباه تصور می کرده اند مادرم امریکایی است. شاید شکل متن ام در راهنمای کانال آن ها را به اشتباه انداخته … مادربزرگ، نیستی، ولی فکر می کنم حال همیشه در اتاق ام هستی.

از فروشگاه پرتقال خریدم، زیتون هم. دو تا نان باگت داغ و یک شیرکاکائو انتخاب کردم تا در راه قوتی داشته باشم. داخل کوله ام گذاشتم شان. هوا عالی. به آسمان نگاه کردم. عصر پرواز شخصی داشتم. هنوز از نظر مربی پرواز ممنوع ام. دلم برای اش تنگ شد. اسم اش تئودور است. باید بگویی تئو، کامل بگویی عصبانی می شود. برای اش تکست زدم. نوشتم دلتنگی ام را و این که چیزهای زیادی از او یاد گرفته ام. کمی بعد جواب داد روز تعطیل هم تو خواب نداری؟ بعدش هم یک استیکر مشت فرستاد. حواس ام نبود. ۶ صبح هم نشده بود.

دیروز یک اپلیکیشن خبر فارسی روی گوشی ام نصب کردم. در راه شروع کردم به خواندن اش. به خبری رسیدم. این که در تهران از هر دو و نیم ازدواج، یکی اش به طلاق می رسد. رقم بدی است. یعنی اگر یک تهرانی ازدواج کند، ۵۰ درصد احتمال جدا شدن است. بعد دیدم آن مدیر ثبت احوال اشاره کرده که ۱۱ میلیون نفر در ایران سن ازدواج شان گذشته است. خوب، همین است! آمار احمقانه. همین حرف زدن های ناشی از فقر فهم.

من ندیدم در آمریکا ازدواج سن داشته باشد. ندیدم کسی بگوید تو ازدواج برای ات دیر شده است. ندیدم حتی به کسی بگویند چرا ازدواج نکرده ای. خوب نکرده است. آدم اش را پیدا نکرده. کسی که ۴۰ سال باید به او اعتماد کند را ندیده است. شاید در ۳۰ سالگی ببیند. شاید در ۵۰ سالگی ببیند. شاید وقتی توی مدیر ثبت احوال را کفن کردند بخواهد عروسی بگیرد. حال چنین مدیری با این طرز تفکر را نباید امشی زد؟ این ها مسموم کننده آرامش جامعه نیستند؟

وقتی یک مدیر که دور اندیشی ندارد برای نشان دادن دقیق بودن اش می آید و در ایران برای ازدواج سن می گذارد و یک خط ضخیم قرمز می کشد و ۱۱ میلیون آدم را می گذارد پشت این خط، یعنی به تبعات روانی این حرف غلط اش فکر نمی کند. می خواهد فقط یک تعجیلی هدفمند ایجاد کند. بعضی ما ایرانی ها مستعد نگرانی ساختن هستیم. یعنی اگر مساله ازدواج هم نداشتیم، این آقا می آمد می گفت ۵ میلیون ازدواج پشت خط فرضی هستند. فرضی چه هست در این میان؟ می گوید نمی دانم، ولی حتما چیز بدی هست.

در راه به یک بی خانمان برمی خورم. زیر پل. اینقدر سردش بوده که گرد خوابیده. خواب خواب. به بازوی اش خوب نگاه می کنم. بالا و پایین می رود. خوشحالم نفس می کشد. خیلی ها این گوشه ها می میرند. پول نقد ندارم. به راهم ادامه می دهم. هدفون گوشی ام را می گذارم تا موسیقی گوش کنم. به آخرین نواخته ام که در یک استودیو ضبط شده. از روی یک ترانه مشهور. بیست و یک خلبان. خجالت کشیدم از ضبط های با گوشی که در کانال می گذارم… میانه راه پشیمان شدم. برگشتم. یک نان باگت و شیر کاکائو از داخل کوله درآوردم و نزدیک صورت اش گذاشتم. بیدار شد می بیند. مادربزرگ هم راضی باشد. حال موسیقی می چسبد. صبحانه ما هم … امروز روز خوبی است.

عصر شده. پرواز عالی. کوتاه اما. عکاسی هم کردم آن بالا. کریستینا زنگ زد. دوست قدیمی. سراغ شکلات های روی ماشین را گرفت. گفتم خیلی وقت است دانشکده نرفته ام. گفت کار یک دختر است. گفتم تو نابغه ای! از مادربزرگ اما بی خبر بود. تسلیت گفت. از تسلیت گفتن امریکایی ها خوشم نمی آید. داخل اش آرامش نیست. گربه ات بمیرد یا عزیزت یک جور حرف می زنند. جملات فرمال، بی روح، پلاستیکی، اصل چینی.

بماند که خودم در تسلیت گفتن بی اندازه بی استعدادم. اینقدر که یک بار به جای تسلیت عمیقا تبریک گفتم. افتضاح شد. بنده خدا اینقدر حال اش داغان بود و صدای قرآن بلند که نفهمید. گفت خدا رفتگان شما را هم. کریستینا خواست قرار شام بگذارد. مصر بود که دوست پسر جدیدش را ببینم. به سخت گیری ام نیاز دارد. اما هر طوری باشد از آن پسر تمجید می کنم. کریستینا تنها باشد یک جور دیگر بیچاره ام. گفتم سه شنبه عصر سه نفری برویم سینما. هماهنگی نهایی شد با او…

شب شده، عصر کمبود خواب را جبران کردم. کلی خوابیدم.و بعد روی صندلی چرمی اتاقم نشستم و مجله های سیاسی خواندم. چقدر تحلیل های هنوز غلطی از آقای ترامپ دارند. مدام می گویند انتخابات شگفت انگیز. مردم غیر قابل پیش بینی. مردم غیر قابل پیش بینی اند اگر تو یک تحلیل گر کم سواد باشی. انتخابات شگفت انگیز می شود اگر شمای تحلیل گر ابزار مشاهده ات را درست انتخاب نکنی. یاد انتخابات داخل ایران می افتم. بحث های مشابه، اعتراضات مشابه، کمی شیک تر. کمی مدرن تر. نمی دانم. من عاشق سیاست ام، خاصه وقتی که از دور نگاه اش می کنم. برای ششمین بار می خواهم یک فیلم را نگاه کنم. “آن زن”. ساده است اما عمیق… تا بزودی…

Print

درج دیدگاه

نوشته های مشابه