صفحه اصلی فرهنگفرهنگِ جامعه غریبه های پشت شیشه

غریبه های پشت شیشه

نوشته پرنس‌جان
فرهنگِ جامعه

اولین تجربه من از عید در ایران، بدترین تجربه ام بود. مهمترین دلیلش چیزی بود که اسم اش Culture Shock است. یعنی تفاوت شدید فرهنگی. من کم کم با فرهنگ رفتاری ایرانی آشنا نشدم، یکهویی آشنا شدم. انگار که از وسط سونا، بیفتی داخل استخرچه سرد. به همین دلیل تا مدت ها درباره خیلی خصوصیات رفتاری فامیل در ایران دچار Shocking بودم.

اولین عید آمد. وقتی تحویل سال شد، روبوسی ها با پدر و مادر و برادر که تمام شد، هرکس رفت سرجای خودش. کت و شلوار و کراوات کوچکم را درآوردم، کمترین لباس را پوشیدم و یک پتوی کوچک قرمز برداشتم و خزیدم روی مبل پذیرایی. خوابالود. عین معتادها خمار به یک مارمولک کوچک گوشه دیوار نگاه می کردم. دُم اش را بندری این سو و آن سو می کرد، هایپنوتیزمم می کرد.

برادر کمودور بازی می کرد. مادربزرگ برایش از مکه آورده بود. سیم درازش را از تلویزیون کشیده بود وسط پذیرایی و لخت وبا شلوارکش سینه خیز روی زمین بازیِ جنگی می کرد. می بُرد، مشت به هوا می کرد، می باخت یک Fuck از ته گلو می گفت. پدر لامپ های لوستر را عوض می کرد. مادر هم با خاله در فرانسه حرف می زد.

می دانستیم رسم این است که باید به دیدار بزرگترها رفت و کوچکترها هم به دیدار پدر می آیند. این نقشه ذهنی من از همه چیز بود. از این که اینقدر در ایران هرچیز اصولی دارد برایم جالب بود. اولین عیدی که ایران در خانه ویلایی سازمانی مان بودیم.

نیم ساعتی از تحویل نگذشته بود که مادر از پدر خواست که شروع کنیم به زنگ زدن. اول مادربزرگ، بعد عمه بزرگ، بعد عمه وسط، بعد عمو بزرگ، بقیه هم از پدر کوچک تر بودند. پدر از پله فلزی پایین آمدند تا شروع کند به زنگ زدن. گوشه روب دوشامشان گرفت به پیچ پله و فِرررررت پاره شد. دیدم پدر آن زیر جز یک شلوارک چسبان آبی آسمانی هیچ ندارند.
مادر ما را ردیف کردند برای تبریک گفتن. پدر همین طور که پارگی اش را گرفته بود سفارش کردند که نه از مسافرت های مان حرف بزنید، نه از ماشین دوم و نه تلفن همراهی که خریده ام. فقط سلام، عیدتان مبارک، ماچ موچ و خداحافظ. هرچه هم نمی دانستید و پرسیدند، بلند تکرار جمله شان را تکرار کنید، من می گویم چه بگویید. بعد هم تاکید کرد که بگویید درس و این ها داریم و زیاد نمی توانیم میهمانی بیایم. واقعا درس که نداشتیم. هنوز نتیجه جواب ثبت نام مدرسه تطتبیقی نیامده بود.

مادربزرگ جواب نمی داد. عمه بزرگه هم. خوشحال با پتوی ام ناپلئونی برگشتم روی مبل، برادر هم با دسته بازی اش که تا پای تلفن کش می آمد. یک Yes! بلند گفت و شیرجه رفت روی فرش و ادامه بازی. پتو را تا دماغم کشیدم بالا. عمه وسطی هم جواب نداد. من و برادر هارهار خندیدیم. همه یواشکی رفته بودند سفر. و ما خوشحال که این ها رفته اند مسافرت و حال همه خوراکی های خوردنی را خودمان می خوریم. برای بادوم هندی ها نقشه کشیده بودم. عمو هم جواب نداد. خانه هنوز تمیز نبود و آماده میهمان هم. مادر به پدر صدبار سفارش می کرد که میهمانی ها را موکول کند به هفته دوم.

و من وسط سفارش های مادر، با شصت پای بیرون آمده از پتو، به عنوان مگسک تفنگ نشانه گیری می کردم. پرنده های بافته روی پرده تور را خیالی شکار می کردم. پدر تلفن را رها کرد. رفت بالای پله. خیلی بد پاره شده بود لباسش. همه جایش معلوم بود. همه جا که نه، همان جا که نباید معلوم باشد. زیر پتو به مال خودم دست زدم. چرا اندازه هسته خرماست؟ یعنی یک روز اینقدر بزرگ می شود؟ مادر هم شروع کرد به پخش کردن ظرف هایش رو زمین، برای انتخاب سرویس های مورد نظرش.

برادر وسط بازی اش بود که مشت بالا گرفت. هورا گفت. یک صدای جیلینگ جیلینگ اما آمد. پرسیدم وارد مرحله جدید شدی؟ گفت نه هنوز. پدر به مادر گفت صدای چه بود؟ مادر گفتند حتما من درب ظرف آجیل را برداشتم و بادام هندی خوردم. گفتم What? من زیر پتو هستم ظرف آجیل آن طرف است. مشغول کارمان شدیم.

دوباره صدای جیلینگ جیلینگ آمد. برادر یک نگاهی به لوستر کرد، پدر نگاهی به میز خوراکی ها، مادر گوش اش را نزدیک تلفن برد، من هم دنبال دوستم مارمولک گشتم. مشغول کارمان شدیم. پدر صفحه دلکش گذاشته بود وسط صدای دلنگ و دولونگ بازی کمودور. انگار دلکش وسط عملیات کربلای ۵ می خواند. به اوج اش که می رسید، برادر می گفت Fuck. همه چیز اما خوب بود.

شصت پای ام را گرفتم دوباره روی پرده برای نشانه گیری که دیدم چهارتا بدن سیاه غول از پشت پنجره بزرگ پذیرایی دست گذاشته اند روی شیشه! یعنی چه؟ سعی می کردند داخل را نگاه کنند! یک لحظه شش هایم کار نکرد. گوشهایم شد عین ذغال داغ. هرچه می آمدم حرف بزنم فقط هوا می دادم بیرون. سعی کردم با دستم چیزی را نشان بدهم اما بی حس شده بود. مثل جن دیده ها. خدایا این ها که هستند؟ نمی دانم چه شد که با چس ناله ای فقط گفتم بابایی دزد!

مادر وحشت کرد، جیغ کشید. برادر روی دوپای اش بلند شد اما سعی می کرد هنوز بازی کند و این مرحله را نبازد. من که انگار زده اند زیر منقل ام و عین تُف روی هوا بودم به پدر گفتم این ها که هستند؟ پدر هم یک اسم عربی دراز مِراز گفت و پرید پایین. شدند پنج تا، بعد شدند شش تا، شش نفر داشتند سعی می کردند داخل را ببینند. صدای بازی برادر بلند بود، مادر گفت ساکتش کن. صدا را که کم کرد دیدیم از پشت شیشه اسم من و برادرم را صدا می کنند. باهم Happy Nouruz می گویند. خدایا این چه روشی است؟ اینجا بابانوئل ها حمله می کنند؟

یکی از همه کوتاه تر بود، تپل تر، باپاهای پرانتزی و عصا. به پدر گفتم این مادربزرگ نیست؟ برادر گفت مادر بزرگ که مسافرت است. پدر با انگشت ناامیدی به نفر سوم اشاره کرد و گفت این کله عموی تان است! برادر هم نه گذاشت و نه برداشت و رفت با دسته بازی اش پرده را کامل زد کنار، یکهو شش نفر چشمشان افتاد به پدرم، با روب دوشام پاره اش، پشت اش من، عین عابدزاده که انگار برای پنالتی ایستاده، و مادر که دیگر لکنت گرفته بودند و آن پشت داشتند به فرانسه چیزهایی می گفتند و فشارشان افتاده بود.

این ها از آن ور، ما را این ور که دیدند همه شروع کردند با هیجان به دست تکان دادن، برادر رفت دست اش را گذاشت روی شیشه، مثل این فیلم ها که یارو می رود زندان اوین ملاقات آن یکی. مادربزرگ خدابیامرز لب اش را چسباند به شیشه برای برادرم. برادرم هم. عمو هم که پدر را این اواخر همه اش با تسبیح و لباس یقه آخوندی دیده بود، داشت منظره پشتِ پارگی را با نگاه ناباورانه اش می خورد. پدر مثل گچ سفید شده بود. من مثل سیمان سفت. مادر هم با ناله گفت این ها ۳۰ نفری می شوند! و من از آنجا به بعد همه چیز را Slow Motion دیدم.

مرده شور خانه بی در و پیکر ویلایی را ببرند. پدر در حال دویدن به سوی اتاق خواب تا لباس عوض کند، پای اش اما گیر کرد به سیم دسته بازی کمودور، دسته رفت روی هوا، پدر هم با دسته، روب دوشامش هم بیشتر پاره شد. من پریدم به سمت اتاقم، مادر حرکت نمی کرد، برادر هم پرده را نگه داشته بود تا این صحنه مسخره را هرکه پشت شیشه بود ببیند و هر فریم اش یادش بماند. از همه مسخره تر، عمه وسطی که بچه هایش را هم صدا می کرد بیایند به تماشا.

مادر داد زد بیایید پله را بردارید، پدر نبود. برگشتم به سمت پله، برادر گفت به کمودور نخوری فقط، یک لحظه دیدم مارمولک روی زمین است. به برادرم گفتم پرده را بکش احمق، گفت زشت است! فامیل پدرند! دلکش داد زد ” ویران بود این کاشانه ، گلشن شد این ویرانه ” مادر شروع کرد به جمع کردن ظرف ها، پدر داد می زد موبایل ام را قایم کنید، و من همین طور پله سه برابر خودم را مثل سنگ های احرام ثلاثه روی کمرم می کشیدم تا پذیرایی خلوت شود.

همه از پشت شیشه داد می زدند Happy Nowruz، و من همین طور که سعی می کردم از راهروهای باریک و سایه روشن خانه خودم را به انباری برسانم، به این فکر می کردم چرا وقتی آمریکا بودیم یک بار خاله ام گفت اینجا بعضی ها عین قوم تاتار می آیند میهمانی، من نمی فهمیدم میهمانی تاتار یعنی چه، یعنی یک حضور گازانبری به قصد خِفت کردن شما در بدترین وضعیت ممکن برای ابراز محبت.

پدر با لباس یقه آخوندی و تسبیح آمد بیرون، بی جوراب، با موهای وزوزی، همین طور که دنبال برس می دوید داد زد فقط ماشین را نگویید، مادر داشت جا به جا می کرد، من هرچه لباس دم دست بود پوشیدم و آمدم برسم به دستشویی تا پرفیوم بزنم که دیدیم برادرم از پشت شیشه به عمو می گوید سیاه متالیک است! تودوزی اش Leather است! پدر یک “نه” عمیق و بلند گفت و من در حالیکه از شدت دویدن عین آدم های در حال پرش آزاد از هواپیما پوست صورتم از ماهیچه هایم داشت جدا می شد با پا از روی ظرف های مادر رد شدم. سرویس های ظریف فرانسوی اش که با زحمت آورده بود ایران تلق تلق می شکست و مادر به تکه های آن ها در هوا نگاه می کرد، پاهای ام خون آمد، دلکش خدابیامرز هم که ول نمی کرد! هی زر می زد. هی زر می زد.

میهمان ها بالاخره از در آمدند. مادر تقریبا گریه می کرد، برادر از ترس بچه ها کمودورش را جمع می کرد و باسیم های آویزان فرار می کرد. و پدر می گفت به دختر عمه های تان دست ندهید. نامحرمید. یادتان نرود. وسط این افتضاح و حمله تاتاری، کی آخر تحریک می شود؟

همین طور که ظرف های شکسته را جمع می کردم دیدم مارمولک آمده روی فرش پذیرایی. یک دفعه یک عالمه آدم آمد داخل، مثل ورودی حرم امام رضا. حمله می کردند برای بوسیدن و بغل کردن، جیغ و خوشحالی و دلکش و در هم لولیدن. آخر مگر ما از مریخ آمده ایم؟

مادربزرگ خودش را سریع تر رساند داخل، همیشه دوست داشتند بهترین جا بنشینند. یک هو جیغ زد مارمولک، وسط ظرف های مادر، عصای اش را بر می داشت و محکم روی زمین می زد، هرچه ظرف من سالم گذاشتم و نشکاندم، مادر بزرگ با عصای اش زد دانه دانه شکاند. مادر گوشه ای افتاد، مادر بزرگ هم مارمولک را که با چشم های ضعیف اش دوتا می دید مدام چهار انگشت این طرف تر می زد و رگباری می رفت جلو.

عمو با پدر روبوسی کرد. گفت ماشین نو مبارک داداش! یواشکی مومن؟ پدر گفت کدام ماشین؟ برادرهم رسید و گفت عمو این هم کلیدش … باقی اش دیگر گفتن ندارد.

فقط این که بعد از آن پدر هم دور خانه فنس کشید، هم شیشه ها را دودی کرد، هم قبل از عید جلوتر برادرم را حسابی تنبیه می کرد. مادر می گفت چرا؟ پدر می گفت برای چیزهایی که بعدا لو می دهد. بعد ها برادرم آن مارمولک را کشت، از پشت، با نامردی، وقتی داشت نزدیک کمودورش می رفت. خدا رحمتش کند. باید قصاص ظرف های مادر را بالاخره می داد. من هم بدجوری دادم. قصاص را می گویم. راستی، هماهنگی رفتار قشنگی است. می خواهید بروید جایی، خواهشا هماهنگ کنید. این طور عید هم بیشتر خوش می گذرد.

Print

درج دیدگاه

نوشته های مشابه