صفحه اصلی هنر و معماریمعماری آموزش معماری در ایران

آموزش معماری در ایران

نوشته پرنس‌جان
معماری

برداشت اول – محصول زدگی

اگرچه این افتخار را نداشتم در دورانی که در ایران زندگی می کردم با معماری و جامعه معماران ایرانی آشنا شوم، اما سال های اخیر، وقتی آموختن معماری را در کشوری دیگر شروع کردم، این شانس فراهم شد تا با فاصله گرفتن از فضای آکادمیک و پس از آکادمیکِ معماری ایران، آن را از دور تماشا کنم. آنچه امروز می نویسم، بسط این ایده است که چرا “معماری معاصر” ایران را نسبت به ظرفیت، لیاقت و تمدن در کنه اش، “هنوز” یک معماری عقب مانده و دچار توهم در پیشرفت می بینم. نوشته تلخ است، هرچند درباره اکثریت نیست. قابل تعمیم نیست. شاید اما شاید تلنگری باشد برای دانشجویان ایرانی که چون خودم در ابتدای راه فراگیری اند.

رک و پوست کنده که بگویم، معماری یک تخصص میان رشته ای (Interdisciplinarity) است. همچون ریاضیات میشی تنها در پوستِ خود نیست. آمیخته ای از Design، ریاضیات، فلسفه، ادبیات، روان شناسی، جامعه شناسی، تاریخ شناسی و هنر است. به همین سبب پیشرفت واقعی معماری در یک سرزمین، با پیشرفت علوم و اندیشه، خاصه علوم انسانی، گِره خورده. نمی شود سرزمینی در آن آمیخته های بالا حرفی نو برای گفتن نداشته باشد و اما در نقطه تلاقی شان معماری، ناگهان بلبلِ خلاقِ سخن گو باشد. شدنی نیست. البته که آن دسته که پیشرفت و امیدهای تازه در معماری را در ساخت و سازهای عجیب و غریب و قابل رقابت با روندِ (Trend) جهانی در مسابقات می بینند به باورم نگاهی دوراندیشانه ندارند. به این سبب که پیشرفتِ ریشه ای معماری نه از کاربردِ تکنولوژی یا زیبایی و خارق العادگیِ تزریق شده در بنا، که از پا گرفتن “معماریدن” شروع می شود.

معماریدن به تجربه ام یعنی معماری را زندگی کردن، نه محصول آن را لزوما نشان دادن. آن را به کمک آن آمیخته ها در خود زاییدن. هر روز با آن ها تماشا کردن، لمس کردن، خلق کردن. معماریدن، یعنی “ذهنِ تحلیل گرِ معمارانه” یافتن، و طبیعی است جامعه معماری که از دیدگاه استاد تا اِجراکارش در آن تنها دیزاین و بالا بردن سازه ای در اولویت باشد، ما اگرچه در تولید محصول معماری قدم برداشته ایم، اما عقب ماندگی در معماری کردن نیز داریم. در چنین جامعه ای، در بهترین حالتش، خوش اندامی و “wow” شنیدن برای محصول معماری، مهمتر از خلق و بسط تفکرِ معماری می شود. در چنین جامعه ای، رقابت بر سر زیبا آفرینی فَتُ و فراوان هست و اما ذوق برسر زایشِ بینش، نادر است.

این طور که از دور نگاه می کنم، خروجی جامعه کنونی معمار ایرانی، اغلب اش، یک جامعه تحت تاثیر غرب، با سلیقه آفرینشِ عاریتی، و نامهربان با پرداختن به معماری بومیِ خویشتن است. این را وقتی بیشتر حس می کنم که در سفرهایم به ایران، کثیری از بناها و سازه های ساخته شده در ایرانِ معاصر را خالی از هویت هنر و تمدن عظیم آن سرزمین، که بیشتر طرح های ژورنالی، کپی شده یا نزدیک به فرهنگ و سلیقه غربی ها می بینیم. چرا آن اتفاقی که دست کم در سینمای ما افتاد و می شود گفت ما امروز “سینمای ایرانی” داریم، در معماری ما رخ نداده است؟

یکی از نقدهایم به مدرسه های معماری در ایران، همان نقدی است که به مدرسه های علوم انسانی وارد است. به خیالم علوم انسانی در ایران، در کما اگر هم نباشد، بیمار است. خروجی اش اغلب دانشجویانی است که فضای آکادمیک و فکری شان در ۳۰-۴۰ سال پیش از دغدغه های جهان سیر می کند. مقصر در اصل مدرسه های دانشگاهی هستند که از فرط به روز نبودن، در یک بی تعادلی محضِ غرب زده یا اسلام زده ماندن، و فقیر در تولید اندیشه بومی، دانشجویان “اغلب” اخته در چاره جویی و بِلا استفاده برای حل دقیق مشکلات جامعه به بار می آورند. همین اتفاق در معماری نیز کم و بیش صادق است.

وقتی به سرفصل ها نگاه می کنم، اکثر دروس تدریسی معماری در مدرسه های معماری ایران یا پر شده از درس های کم ربط به معماری، یا دروسی که اگر هم مرتبط به معماری است در روش تدریس آنچنان خلاقیت و “رهافکری” دانشجو درآن به سیخ کشیده می شود که به جای مباحثه دائم و تقویت توامان تفکر و تحلیل در او، ناخواسته بذرِ “محصول مهمتر از تعمق در تئوری” در ذهن او کاشته می شود. سئوال مهمی اما وجود دارد. این که خلاء آموزش معماریِ ایرانی و به روزرسانی آن قرار است چه زمانی پر شود؟ آیا وقت آن نرسیده مدرسه های خصوصی معماری در ایران ظهور کنند و دانشجو را از این فضای آکادمیک پژمرده نجات بدهند تا مدام فارغ التحصیلِ ناتوان در فضای کار واقعی، و حرافِ مدعی بیرون نیاید؟

درست یا غلط، فکر می کنم مادامی که بیشتر مدرسه های معماری ایرانی بیشتر تاکید بر آموزش و دیزاین دارند و نه بر تفکر و پژوهش، قصه همین خواهد ماند منهای استثنائات. اگرچه آینده معماری ایران را درخشان می بینم، اما به دور از آنچه لایق اش است. فضایی که حتی طبقه نخبه اش، بیشتر بر زیبایی و کل کلِ “من خفن تر می آفرینم” سیر می کند و در این رقابت، اغلب معماران، از دمیدن روح و فرهنگ و شخصیت ایرانی در آثارشان مغفول اند و معلول. فکر کرده ایم این غفلت ها، بافت شهری را در ایران، در ۱۰۰ سال آینده با یک بحران هویت سازه ای مواجه خواهد کرد؟ بحرانی که شما در شهرها و روستاهای آینده، کمتر اثری از ایرانیت می بینید؟

روزی می رسد که اگر تنها به بناها نگاه کنید و نوشته فارسی نخوانید و به صدای رهگذران گوش نکنید گویی در سنگاپور یا تایلند قدم می زنید. آیا معمارانی که پاسدار هویت یک سرزمین نیستند، خطرناک نیستند؟ آیا جز این است که بخشی از تمدنی که ایرانیان امروز به آن می بالند، نتیجه ۶۰۰ سال توجه معماران به شخصیت و هویت ایرانی در آثارشان بوده؟ وقتی در ژنوم معماری یک سرزمین، قدرت علوم انسانی و اهمیت به هویت نادیده گرفته شود، چنین فاجعه ای سَر بر می آورد.

اگر اشتباه نکنم، ما درایران معماری کردن را بیشتر به بناسازی واگذار کرده ایم. بناسازی را هم مطابق با سلیقه جهانی بودن. از تحلیل و نقد و مباحثه در معماری غافل شده ایم و همین عدم تولید اندیشه بومی، به معماری مان هم متاستاز کرده و آن را به رنجوری کشانده. بینش معمارانه در ما به پختگی نرسیده، در عمل تبدیل به مهندسان ساختمانی شده ایم که کمی هنری ترند، و نقاشی و اسکیس هم می دانند. اغلب محصولات معماری مان نه پیامی متفاوت برای گفتن دارند، نه شخصیتی برای ماندگار شدن، تنها اثری زیبا هستند و خواهانِ به چشم آمدن.

برداشت دو – بحرانِ تولید اندیشه، نقد و تحلیل

در مدرسه های معماری آمریکا آموزش عملی (Practice Approach) و بارور کردن استعداد تحلیل و نقد و مباحثه (Theory Approach) همزمان وجود دارد. مدرسه های معماری ای چون Yale, Colombia، USC یا Harvard گاهی بیشتر بارِ تحلیل و نقد در معماری ایالات متحده را به دوش می کشند. بزرگان جامعه معماری آمریکا نه تنها معتقدند که دیزاین و تحلیل ونقد تنها در کنار هم سبب رشد معماری کردن می شود، که اتفاقا این قدرتمند شدن بخش نقد و تحلیل است که سبب انقلاب ها یا اصلاحات در طراحی و ساخت می شود. از نظر آن ها امروز حتی باید گاهی مرزی پررنگ میان تحلیل گران معمار و طراحان باشد، آنقدر که منتقدان معماری با استقلال از جامعه طراحان معمار، بتوانند محصولات معماری گروه مقابل را با دقت و وسواس مورد بازبینی و کالبدشکافی قرار دهند.

در مدرسه های معتبر معماری غرب ازدواج میان تحلیل و نقد یا طراحی چگونه شروع می شود؟ از جایی که Essay نویسی درباره بناها و مانیومنت ها، یا به قولی Art-writing از سال دوم معماری به دانشجویان آموزش داده می شود. “نقد اثر”، سالهاست آنقدر مهم و جا افتاده است که سبب شده معماری، وقتی به جای طراحی به مرحله تحلیل و موشکافی محصول می رسد، دستور زبان و Vocabulary خاص خود را پیدا کند. وقتی اثر بنا شد، به عنوان یک Visual Art بدان نگاه شود و مثل علم پزشکی یا روان شناسی، با کلمات و عبارات زاده شده برای خود آن تخصص، نسبت به آن نقد و تحلیل شود.

دانشجویان مدرسه های معماری آمریکا برای تحلیل و نقد اندام معماری، به بنا محدود نمی شوند. که گاهی به آن ها حتی آموزش داده می شود تا درباره شیشه یک عطر، بدنه یک هواپیما یا یک تابلوی نقاشی تحلیل ونقد کنند. چرا؟ برای این که ذهن آن ها را به هنرها و رشته های دیگر گره بزنند و اجازه ندهند معماریدن در ذهن آن ها، بی گره به دنیای رشته های همسایه باشد. از این رو، Critical architecture، امروزه یکی از مهمترین بخش های آموزش است. جایی که درست شما باید آموخته های خود از فلسفه و هنر و جامعه شناسی و تاریخ را به تحلیل و نقد سازه گره بزنید، و این یعنی همان معماری کردن. یعنی در آثار بوجود آمده یا هنوز بوجود نیامده، ریشه هایی عمیق تر از یک هوسِ طراحی برای آفریدن یافتن یا که کاشتن.

در ایران اما، خیال می کنم وجود اندک زبان مناسب نقد یا تحلیل معماری، در میان اساتید و دانشجویان حتی نشریات پررنگ است. این که ما زبان معماری مان، زبان واژه های مهندسی ساختمان شده، و نقد معماری را در توصیف Material و تشریح نقشه می بینیم. از تحلیل هنری معماری، چیز زیادی نمی دانیم جز قصه گویی و سلیقه گویی. آن معماری کردنی که پیش از طراحی، نیاز به اشراف بر زبان و نقد و تحلیل دارد در ما هنوز ریشه دوانده نیست. اگر هم نیمچه نقدی هست، مشکل عمده در کارآمد نبودن آن نقد (Operative criticism) است. این که چرا ما “داوری” درباره اثر را اخیرا در فضای معماری ایران می بینیم و اما تحلیل و نقد را به ندرت، بماند، مساله این است که چرا حتی اساتید مدرسه های معماری ایران یا نتوانسته اند یا نخواسته اند که نقد آکادمیک محصول معماری را در فرآیند فکریِ دانشجو جا بیندازند.

صریح اگر باشم، فضای نقد و تحلیل معمارانه بسیار سطحی تر از همین فضا در غرب است. ما این وادی را در ایران تقریبا به حال خود رها کرده ایم. گویی از اندام معماری که تئوری (روح) و عمل(جسم) است داریم یک فرزند ناقص الخلقه به دنیا می آوریم. تمرکز بر اندام زایی. پای تحلیل و نقد معماری که به میان می آید، بیشتر گرایش داریم به بیانِ انشایی و احساسی، و واژگان پر کاربرد در کارشناسان املاک و مهندسی عمران. چرا دستور زبان نقد معماری هنوز نداریم؟ می دانم یک دلیل اش این است که زبان فارسی خود هنوز زبان علمی نیست و یک زبانی بیشتر ادبیاتی و احساسی است. حال آنکه در مدرسه معماری غربِ امروز، دستور بیان، قیود، صفات و کلمه های ویژه نقد و تحلیل نویسی، جدای از زبان عام، به دانشجوی معماری آموزش داده می شود.

شاید اگر این مساله در ایران نیست، یک سببش این است که جامعه معمار ایرانی خیلی جامعه پرکتیکالی (اهل عمل) است و پرداختن به تئوری و تفکر در معماری را دست پایین می گیرد. ضعف می بیند یا جدی نمی گیرد. در حالیکه این دستِ پایین گرفتن از کم اطلاعی است که مدرسه معماری ایرانی مسببش است. دانشجویانی هستند که غایت کلام شان در بیان نقد درباره یک ساختمان، عباراتی مثل “باحال” ،”قشنگ”، “خاص”، و “من با اینجاش مشکل دارم” و انواع و اقسام بیان احساسات نسبت به اثر است. اما اگر از آن ها بخواهید ۱۲۰۰ کلمه، تحلیل معماری و نقد Artistic (بدون Terminology مهندسی عمران) درباره اندام یک اثر مثل برج آزادی، برج ایفل، یا آرامگاه عطار بنویسند، از انجام آن ناتوانند.

گاهی، در مدرسه معماری ایرانی ،استاد یا طراحی که ساختمانی مشهور ساخته بیشتر بر صندلی احترام نشانده می شود، تا استادی که در تئوری حرفی برای گفتن دارد. این فضا هنوز قادر به درک این مساله نیست که معمار استراتژیست و صاحب اندیشه، در بلندمدت، کمک بزرگتری به جامعه معماری می کند تا معمار بناساز. به نظرم یکی از مشکلات دیگر این هست که برخی معماران ما به دلیل فقر در توصیف اثر و لکنت در بیانِ تاثیرگذار ایده شان، نمی توانند توجه سرمایه گذاران را به ساخت آثار ارزشمند و قابل ستایش جلب کنند. در مدرسه های معماری آمریکا به دانشجو در هر ترم با وسواس تاکید می شود که اگر شما نتوانید “ایده” تان را به سرمایه گذار بفروشید، لزوما او بیشعور نیست، من معمار ممکن است یک ناتوانِ در بیان دقیق و جذاب Concept باشم! چرا؟ چون فهم چرایی محصول معماری قرار است برای درک ذهن Public باشد، نه متخصص.

این تلنگر صریح دانشجویان معماری را وارد این عرصه می کند که این وظیفه و مسئولیت طراح است که سرمایه گذار را به سوی گرفتن تایید برای ساخت اثر خوب و قابل ببرد. همان طور که یک کارگردان عالی باید بتواند تهیه کننده رادر سینما به سرمایه گذاری برای اثر خوب ترغیب کند و نگوید من مقهور تهیه کننده ام. این ها بخش مهمی از این قدرت قانع سازی و بیان درست درباره کارکرد اثر را از طریق تقویت و وادار کردن مکرر دانشجو به “تحلیل”، مباحثه” و ” نقد” انجام می دهند.

نهایت این که، وقتی تحلیل و نقد محصول معماری نباشد، ذهن انسان به سمت و سوی تولید چیزی نو نمی رود، ذهن در الگو برداری و دنیای کپی پیستی اش می ماند و تغییر نه در فرم، که به جایش در بازی با Material و رنگ و زیبایی اسیر می ماند. در اصل جانِ معماری را این معماران پرکتیکال نیستند که رشد می دهند، معماران تئوریک و تحلیل گرند.

به نظر می آید بدنه اصلی معماری ایران در ۳۰ سال اخیر، بدنه ای مقلد، تحت تاثیر المان ها و سلیقه غربی و بدون تولد اندیشه و نوآوری در بخش تئوریک است. بیشتر تبدیل به مرد یا زنی شده که می خواهد هرچه دقیق تر مثل یک انسان مدرن غربی پوشش را انتخاب کند، پرفیوم اش را بپوشد و داد بزند آهای ببینید، من هم یک پدیده معماری در سطح شما هستم. غافل از این که از دور داستان کلاغی است که آمد راه رفتن کبک را بیاموزد و قدم برداشتن خودش را هم از یاد برد. به این امید که سیستم آکادمیک معماری، در راه اصلاح خویشتن قدم بردارد، که اگر این نشود برای آیندگان هیچ تمدنی از بنای آشنا به فرهنگ محلی و ساختمان های با هویت ایرانی به جا نخواهیم گذاشت.

Print

درج دیدگاه

نوشته های مشابه