صفحه اصلی قلم رنجه خمیرِ نان و وَردَنه

خمیرِ نان و وَردَنه

نوشته پرنس‌جان
قلم رنجه

تلفن را که قطع کرد، سرم سوت می‌کشید. خودم را به آشپزخانه رساندم و شیر و قهوه‌ای نیم‌بند برای خودم گرم کردم تا حالم بهتر شود. بحث خوبی بود. خوب تمام نشد اما. شاید تقصیر من بود. این روزها رک بودن‌ام برای خیلی‌ها آزاردهنده شده. خوب واقعیتش به نظرم اغلبِ افرادِ خلاق، افراد مغروری هم هستند. مغرور به این معنا که کاری که بسیاری یا برخی کرده‌اند را نمی‌خواهند دوباره انجام دهند. می‌خواهند DNA آن کار، صاحب‌‌اش خودِ خودشان باشند. حتی افراد خلاق، خیلی‌های‌شان کاملا ایده‌آل‌گرا هم هستند. ایده‌‌آل‌گرا به این معنی که دوست ندارند کاری که همه یا خیلی‌ها می‌توانند، انجام بدهند. چالش‌جو هستند. نه چالش رَد کن. تشنه‌اند که حتما یک چیزی که دیگران نتوانسته‌اند را حل کنند و این سبب می‌شود ایده‌ال‌شان رفتن به سراغ کَم‌ممکن‌ها و غیره ممکن‌ها باشد. خلاق‌ها دنبال تونل‌هایی هستند که درون‌اش سفر کردن باشد و آن‌سوی‌اش نورِ کشف کردن. دنیایِ هلوبرو تو گلویی نمی‌خواهند، دنیایی که همه چیزِ درونش قورت‌دادنی است، به‌جای درست‌کردنی و جویدنی بودن.

امروز اول ژانویه ۲۰۲۰ است. و این اولین قلم‌رنجه‌ام است در سالی که مطمئن هستم سالی سخت و دشوار برای‌ام خواهد بود. همان طور که سال ۲۰۱۰ و ۲۰۰۰ برای‌ام چنین بود. دیروز خواب دیدم که در زندان‌ام. یک انفرادی سرد و طوسیِ چرک و نیمه‌تاریک که روی دیوار‌های‌اش به خط میخی چیزی نوشته ‌بود. گویی می‌توانستم بخوانم‌شان. انگار که به هزاران سال قبل رفته باشم. جایی جمله‌ای نوشته بود روی دیوار. این که “درود ای خوش‌خیال! این‌ها، تو را هم دفن خواهند کرد”. تنها چیز مهمی که از خواب خاطرم مانده بود و بعد از خواب پریدم.

سختی در زندگی‌ام انواعی داشت، سختی‌هایِ خانوادگی، سختی‌هایِ کاری، سختی‌هایِ عاطفی و حتی سختی‌هایِ الکی، بی‌خودی، یا تحمیل‌شده از سویِ دیگران. اما یکی از آزاردهنده‌ترینِ این سختی‌ها، رنجِ ناشی از “اطمینان نداشتن” به مسیرم بود. و هنوز هم هست. خیلی فرقی نمی‌کند انسانِ پیشرو و موفقی باشیم، یا تنبل و ویلان الدوله؛ همیشه یک موقع‌ای هست که تو اطمینان نداری جایی که هستی درست است. سزاوارِ تو است. سایز و فیت تو است. دقیقا جایی درونِ ذهنِ درلحظه‌ رنجورت، که چندکار را باهم انجام می‌دهی؛ مانند مقایسه خودت با دیگران، آنچه در گذشته نکردی و هزار “ای‌کاش” ‌ای که از آن‌ها چون سوزن داخل گوشت امروزت فرو رفته، و حتی مرور وسواس‌گونه فرصت‌هایی که از دست دادی به خاطر غرور، به خاطر ترس، به خاطر نگرانی از قضاوت یک عده بودن که سال‌ها بعد فهمیده‌ای قضاوتشان در واقع پشیزی اهمیت نداشت و اما تو امروز دیگر چیزی نداری که می توانستی داشته باشی! یک موقع‌هایی، ماهی یک بار، هفته‌ای دوبار یا حتی هر روز این “اطمینان نداشتن” مثل موریانه می‌افتد به جان‌ آدم. و من از همین موریانه‌ها به موسیقی پناه می‌برم، به نواختن، گوش کردن، یا حتی نوشتن.

مطمئن‌ام بسیاری از آدم‌ها، نویسنده، نوازنده یا بازیگر قهاری نیستند چون دقیقا آن را خواسته‌اند، نه، این طور شده‌اند چون از چیزی از نوجوانی فرار می‌کرده‌اند و بعد آمده‌اند به چیزی دیگر پناه برده‌اند. و در آن سرزمین دومی که پناهنده شده‌اند به استعداد و تمرکزی که داشته‌اند آدمی خاص ‌شده‌اند. این نظر من است. شاید اشتباه باشد. اما خیلی از بهترین شاعرانی که عاشقانه سروده‌اند خاصه در اروپا یا امریکا، عاشق‌هایی تجربه‌دیده نبوده‌اند، حتی در روابط عاطفی خود افتضاح بوده‌اند، اما از فرط تنهایی و دوری از دنیایی که دوست داشته‌اند به یک عاشقانه نویسی خارق‌العاده پناهنده شده ‌اند. کلماتی سروده‌اند و نوشته‌اند که معجزه زندگی دیگران بوده، اما نه خودشان. مثل کسی که مادرش را در کودکی براثر سرطان از دست می‌دهد و این غم از دست دادن و ضعف و تعسّر و حسرت سبب می‌شود او روزی جراحی بزرگ شود. او لزوما برای جراحی بزرگ شدن آفریده نشده، کتاب‌های موفقیت هم به پرت و پلا این‌ها را به مسیر حکیمانه انتخاب کردن نسبت می‌دهند، بلکه آن فرارِ از گذشته او را به مرور مبدل به چنین آدمی کرده است که در کار خود خبره شده. و من جزو آن‌ها هستم که معتقدند همه استعداد هرچیزی را دارند اگر روی‌اش “متمرکز” باشند، اگر به آن “نیاز” داشته باشند، و اگر به آن “پناهنده” شوند.

شاید گرایش‌ام هم به سمت موسیقی یا پرواز برای فرار از چیزی بود. برخلاف هم سن و سال‌هایم من از کودکی عاشق شنیدن قطعات موسیقیِ بی‌کلام بودم. قطعه‌ای که داخل‌اش کسی با من حرف نزند. داخل‌اش یک بابایی نصیحت نکند، بیانِ عاشقانه نکند، از خدا و پیغمبر و شیرین و فرهاد قصه نگوید. شنیدن ترانه‌های موسیقی ناخودآگاه آزارم می‌داد. شعر نمی‌گذاشت چشم‌هایم را ببندم و با آن موسیقی هرچه می‌خواهم را خیال کنم. تصور کنم. آن محدودیت‌های دنیای واقعی‌ام را بِشکنم و به هرجا که می‌خواهم بروم. یک رویایی را اسیر آن لحظه‌ی خودم کنم. شاید برای همین است که امروز هم اگر آرشیو موسیقی‌ام را کسی ببیند، بیشترش را موسیقی‌های بدون شعر خواهد یافت. گاهی این موسیقی شنیدن مرا تا چنان مرزی از خیال‌بافی می‌بُرد که خنده‌دار هم می‌شد. ولی خوب، می‌دانید مرز خیال‌بافی و رویاپردازی کجاست؟ آنجا که رویاپرداز برای رسیدن به رویا‌ی‌اش روی جاده می‌دَوَد اما خیالباف‌ روی تردمیل، پس سال‌ها همان می‌ماند که هست به افزونِ خشمی فروخفته از همه این سال‌ها نرسیدن …

امروز خبر اشغال حیاطِ سفارت امریکا در بغداد در خبرگزاری‌های اروپایی حسابی سر و صدا کرده بود. هرچند به دلیل آغاز سالِ نو و احتمالا تاثیر منفی این مساله روی انتخابات آینده ترامپ، خیلی رسانه‌های داخلی امریکا بدان نپرداختند و خیلی از مردم امریکا بی‌اطلاع اند از این که گرانقیمت‌ترین سفارت‌خانه شان در جهان صدمه دید و مورد تجاوز قرار گرفت. تعجب کردم پرویز پرستویی دراین‌باره در صفحه اینستاگرام‌ چیزی ننوشت. اخیرا رهای‌اش کنی حتی درباره حقوق مدنیِ نخود و کشمش‌ها هم پست می‌گذارد. پس از خبر سفارت، اما خبر حمله هوایی آمریکایی‌ها به یکی از Proxy های ایران در عراق نیز در صدر اخبار بود. Proxy‌ها در اصل همان گروه‌های نیابتی (اغلب عربی) هستند که گفته می‌شود با حمایت ملی یا مستشاری یا نظامی ایرانی‌ها‌، در اصل به نفوذ ایرانیان در خاورمیانه کمک می‌کنند.

همان طور که مهمترین Proxy حکومت ایران در لبنان، حزب‌الله لبنان است، گفته می‌شود بزرگترین Proxy ایران در عراق نیز گروه حَشَدالشَعبی (PMF) است. این‌ها اول با مدیریتِ حکومت تهران و به درستی برای مبارزه با داعش شکل و قوام گرفتند، اما بعدها آن‌چنان پا گرفته و قدرتمند شدند که می‌توانستند در مسایل سیاسی و نظامی عراق نیز نقشی موثر داشته باشند. می‌توانم آن را بازوی مهمی از امپراطوری نوین ایرانیان در خاورمیانه، خاصه در عراق و سوریه بدانم. محصول نهادهای نظامی سپاه و امنیتی ایران. هرچند درصدی در نظر بگیرید که نظرم اشتباه باشد. حشدالشعبی‌ها به معنای واقعی در عراق دولت درسایه‌اند چون قدرت، پول و اسلحه دارند. یک جور‌هایی بسیجی‌های عراقی‌اند. مجموعه‌ای ادغام شده از ۳۰-۴۰ گروهِ اغلب شیعی و سنی که گفته می‌شود رهبر معنوی‌شان در خارج از عراق، ژنرال قاسم سلیمانی است. و قاسم سلیمانی، تنها ژنرال ایرانی که توانسته برجسته‌ترین مدال نظامی ایران و خاورمیانه را (Order of Zolfaghar) در طول این ۴۰ سال دریافت کند.

حشدالشعبی‌ها ضدعربستان‌، ضد امریکایی‌، و ضد اسرائیل هستند. این‌ها در کنار ارتش عراق، مثلِ سپاه‌اند در کنار ارتش ایران. یک گروه احتمالا ۷۰ تا ۱۰۰ هزارنفری که روی کاغذ زیر نظر دولت و نخست‌وزیر عراق‌اند، اما در عمل تحت فرمان و پیرویِ معنوی از بیت رهبری ایران. طبیعتا هر حمله‌ای به هریک از زیرگروه‌های حشدالشعبی، حمله‌ای غیرمستقیم به نظامِ ایران محسوب می‌شود. اما این حمله امریکایی‌ها پیامی خاص بود. حمله به ساختمان‌ مرکزی گروه “کتائب حزب‌الله” سری‌ترین و مرموزترین گروهی که می‌‌شود آن را اصلی‌ترین هسته تشکیل‌دهنده حشدالشعبی دانست. هرچند دولت آمریکا ۲۷ دقیقه قبل حمله آن را به دولت عراق اطلاع داد، اما این مرکز فرماندهی حشدالشعبی کاملا ویران شد!

جالب‌است که برخلاف دیگر ۴۰ گروه، گروه ۲-۳ هزارنفری کتائب‌حزب‌الله بیشتر از این‌که ضد داعش باشند، ضدامریکایی‌اند. امکان ندارد درک کنید سازماندهی این گروه چگونه است. کاملا امنیتی. کاملا سری. عجیب و غریب. لایه‌لایه مثل پوست پیاز. رهبرشان ابومهدی مهندس، فردی‌است کاملا آموزش دیده نهادهایِ امنیتی، باهوش، چابک، برجسته در تحلیل اما تحت نفوذ فکری ایرانیان است. همزمان رهبر اصلی حشد‌الشعبی‌هم در پشت پرده محسوب می‌شود. مثل رهبر حزب‌الله لبنان فارسی را خیلی خوب می‌داند و فصیح صحبت می‌کند، مادرش ایرانی است و ۲۰ سال در ایران روی تربیت او کار شده، اما عراقی زاده و بزرگ شده عراق است. ابتدا یک رشته فنی مهندسی خوانده اما تحصیلات عالیه‌ی علوم سیاسی دارد.

هنوز کسی نمی‌داند بعد از کشته شدن یک مُستشار نظامی امریکایی و زخمی شدن چند امریکایی دیگر در پایگاه K-1 Air Base عراق توسط Proxy ایران، هدف امریکا از حمله به مقر این Proxy ایران کشتن “فرمانده ابومهدی” بوده یا پیام رسانی به ایران که اگر به یک نفر ما صدمه زده شود، ده‌ها نفرتان را می‌کشیم. ایرانیان دست‌داشتن در این حمله را تکذیب کردند. اما چرا بعد از این حمله امریکا و جان دادن ۲۵ مستشار نظامی ایرانی و عراقی، سفارت آمریکا در منطقه مهم سبز عراق مورد تجاوز قرار گرفت و آتش زده شد؟ خیلی جالب است.

در اصل “منطقه لخضراء” یا Green Zone فُرمی مانند کلیه انسان روی نقشه بغداد دارد. جایی که کثیری از سفارت‌خانه‌ها و خانه سفرا یا سیاستمداران مهم عراقی داخل‌اش چیدمان شده است. منطقه سبز به شدت محافظت شده بود. پر از تک‌تیرانداز‌هایی (قناصه‌ها) که پشه را روی هوا می‌زدند. شده بود به سفارت‌خانه‌هایی مثل سفارت ایران در نجف و دیگر شهرها حمله‌ شود اما منطقه سبز تقریبا امکان نداشت. اما در اتفاقی نادر نه تنها هزاران نفر با پرچم‌های حشد‌الشعبی به خیابان‌های منطقه لخضراء ریختند، نه تنها بخشی از مردم عراق به آن‌ها پیوستند، که با قرق کردن خیابان اصلی منطقه سبز اقدام به خراب کردن و آتش زدن سفارت آمریکا کردند. بزرگترین سفارتخانه یک کشور غربی در عراق، که به طرز عجیبی نه تنها توسط آن تک‌تیراندازها حفاظت نشد که به شلیک چندگاز اشک‌آور محدود شد. اصولا عراقی‌ها روی غریبه‌هایی که در عراق عملیات نظامی انجام می‌دهند حساس‌اند، چندهفته قبل روی ایرانی‌ها حساس شدند و کنسولی ایران در نجف را آتش زدند، حال نوبت آمریکایی‌ها بود. درهرحال تصور مخروبه شدن ورودی و سالن پذیرش عظیم‌ترین سفارت ایالات متحده در خاورمیانه یک ضربه سخت به پرزیدنت ترامپی بود که سال‌ها پیش در جریان انتخابات، هیلاری کلینتون را به خاطر آتش زده شدن سفارت امریکا در بنقازی مورد انواع تحقیرها قرار داد و به خیانت در عدم مدیریت متهم کرد. به همین سبب رسانه‌های جمهوری‌خواه این مساله را در خاک امریکا خیلی رسانه‌ای نکردند و رسانه‌های دمکرات هم ترجیح دادن سال نوی میلادی مردم امریکا را با رسانه‌ای کردن این خبر تحقیرآمیز و تاسف‌بار تلخ نکنند. این حمله به سفارت ادامه داشت تا به طرز عجیبی بعد از مصاحبه ترامپ در تحویل سال و ذکر این‌که ما و ایرانی‌ها صلح‌دوست هستیم، نیروهای حشد‌الشعبی از خیابان‌ها دور شدند و شرایط متفاوت شد.

حال بعد از چند هفته فضای ضد ایرانی در عراق، یک موج عظیم ضد امریکایی در عراق پدید آمده است. به نفع پرزیدنت ترامپ است که قبال مساله اشغال سفارتش در عراق نسبت به مردم امریکا واکنشی نشان ندهد. و به نفع گروه حشدالشعبی و حکومت تهران است که درگیری‌ها به خیابان کشیده شود تا مردم بیشتری به این خشم ملی بپیوندند. شاید به همین سبب ارتش و پلیس عراق خیلی واکنش نشان نداده‌اند. تا اینجا یک امریکایی کشته شد،چند ده نفر نیروی Proxy ایرانیان نیز به تلافی کشته شدند، اما در مقابل بخش مهمی از ملت عراق اکنون خشم شدیدی نسبت به دولت امریکا پیدا کرده و خشم ضد ایرانی از شدت‌اش کاسته شد. این چیزی است که به نظرم برای حکومت تهران ارزشش را داشت. باید منتظرماند و دید موازنه اینگونه باقی خواهد ماند یا نه…

… الکس با هشتمین دوست‌دخترش وارد رابطه شده. با دو روز تاخیر اطلاع داد. برای امشب مرا دعوت کرده که هم در مراسمی که یک اجرای موسیقی دارد با او و دوست دخترش باشم، هم نظرم را درباره‌ی دوستش سارا بگویم. امشب البته خانه‌ی استادم نیز دعوت هستم. امیلی از طرف مادرش دعوت کرد. می‌خواست از ظهر باهم باشیم. قبول نکردم. حوصله نداشتم. هرچند گفتم تصویرش را داخل اینستاگرامم برای دوستان ایرانی‌ام گذاشته‌ام. کنجکاو شد که آدرس صفحه را بداند، آن را هم نگفتم. مراسمی هست در خانه‌شان به مناسبت سال نو، احتمالا با مادر می‌روم که روحیه‌‌شان کمی عوض شود و تنها هم نباشم. چندتن از اساتید معماری‌ام هم هستند. خاصه خانم سوئیز (Abeer Sweis) که مدتی تحت آموزش‌های‌اش در زمینه معماری داخلی بودم و دوست دارم دوباره بعد از مدت‌ها ببینم‌اش و با او گفتگو کنم.

الکس تا بوده چهره دوست‌دخترهای‌اش را با من چک می‌کرده، بعد صمیمی‌تر می‌شده. (لبخند) سخت‌گیری‌ام از بابت صورت و اندام را برای انتخاب‌های الکس تقریبا می‌گذارم به کنار، خیلی جزئیاتش به من مربوط نیست، اما واقعا Keep in dark و بین خودمان اگر بماند سارا می‌شد آخرین انتخابی محسوب شود که الکس می‌توانست در لیست‌اش روی آن دست بگذارد. یک دخترخانمِ خیلی چاق، با صورتی مقعر مثل کف‌گیر‌های مراسمِ نذری. بازوهایی پهن به اندازه کله‌ی من، و باسنی ورقلمبه‌ که مرا یاد بالش‌ سوسیسی‌های مادربزرگ‌های ایرانی می‌انداخت. قد کوتاه، انگشت‌های کوتاه و موهایی وِزوِزی. دارم فکر می کنم سارا اگر حتی تصادفی روی الکس بخوابد، یا قِل بخورد روی‌اش، حکم وردنه را دارد روی خمیر نان. صاف و صوف‌اش می‌کند. می‌دانم همه زیبا به دنیا نمی‌آیند، همان طور که همه تیزهوش متولد نمی‌شوند. حتی می‌دانم درباره آدم‌ها نباید هرطور نظر داد. اما به نظرم تناسب مهم است. تناسب در هوش، زیبایی و سطح شعور سه‌گانه مهمی است. اینجور موقع‌ها الکی می‌گوییم اخلاق مهم‌تر است. اما اخلاق مهم‌تر است وقتی انسانی اخلاقی باشی. برای‌ات هر ویژگی واقعا مهم است و در بلندمدت کار می‌کند، همان مهمتر است. (تبسم)

درک نمی‌کنم چطور یک پسر می‌تواند با دختری زشت‌تر و کم‌جذاب‌تر از خودش رابطه عاطفی داشته باشد. همان طور که دریافت نمی‌کنم چطور یک دختر باهوش با پسری خنگ‌تر و ضعیف‌تر از خودش می‌تواند به رابطه باثباتِ عاطفی برسد. استثناها را بگذاریم به کنار. به نظرم این پسرها یا … اند، یا به دنبال بی‌فاصلگی و حال و حولِ کوتاه مدت. قرار بود برای الکس یک دوست دختر مناسب پیدا و پیشنهاد کنم، کسی که اهل موسیقی باشد مثل خودش نیمچه خُل، و هم زیبایی متناسبی با خودش داشته باشد. پلن A ما این بود. اما به تجربه الکس معمولا جوری می‌ریند داخل هر پلن ‌A ای که حتی پلن B خود به خود قهوه‌ای می‌شود و به پلن C مزخرفِ خودش می رسد. حالا من که عکس سارا را دیده‌ام، امشب هم از نزدیک دیدم‌اش چه به الکس بگویم…

دیروز عصر هیون (Hyun) زنگ زد. گفتم تازه از سفر آمده‌ام. همان اول سریع چند طرح فرستاد و خواست نظرم را بگویم. برای یک مسابقه در کره جنوبی طراحی‌هایی زده. چون ذهن‌ام آرشیوِ مصورِ بزرگی از تصاویر معماری زیادی است فهمیدم چند کپی محرز از طراحی‌های چند نفر داخل دیزاین‌اش دارد. خوشم نیامد. هیون بعد از ۶ ترم تحصیلی انگار که فرق Copy و Inspiration را هنوز نمی‌داند. خودم را زدم به کوچه علی‌چپ و درباره این سئوال کردم که در فرصت باقی‌مانده می‌تواند خلاقیت بیشتری در طرح‌اش داشته باشد یا نه؟ می‌تواند چیزی از فرهنگ کره یا طبیعت داخلش تزریق کند یا نه؟ بحثی درباره نوآوری در دیزاین بین‌مان پا گرفت. او متعصب است در تغییر ندادن دیزاین. درباره تفاوت ایده گرفتن و کپی کردن حرف زدیم. همزمان به تایم مکالمه نگاه می‌کردم. به ۳۲ دقیقه رسیده بود. عصبی بودم. انگار که بخواهد فقط تایید از من بگیرد و ارسال‌اش کند.

وقتی دیدم لج بازی می‌کند روی ثابت گذاشتن طرح و از تنبلی نمی خواهد چیزی را تغییر دهد، چون می‌دانستم داورهای مسابقه‌ها احتمالا می‌فهمند، مجبور شدم بگویم که طراحی‌اش کم ارزش است و تصویر بناهای مشخصی را متبادر می‌کند. حتی می‌دانستم از آثار کدام معمارها کپی کرده. گفت خوب اصلا کپی، کی می‌فهمد؟بعد هم گفت خسته است. بهتر است مکالمه تمام شود. تلفن را که قطع کرد، سرم سوت می‌کشید. خودم را به آشپزخانه رساندم و شیر و قهوه‌ای نیم‌بند برای خودم گرم کردم تا حالم بهتر شود. بحث خوبی بود که خوب تمام نشد اما.

من احساس می کنم وقتی بدن ما شروع می‌کند به بیش از ۴۰ بار دور خورشید گشتن (بعد از ۴۰ سالگی)، به سرعت قدرت و تحمل گذشته‌اش را از دست می‌دهد. از همین ۴۰ سالگی برای من شروع شده که نه می‌توانم هر غذایی را بخورم، نه می‌توانم هر کتابی را بخوانم، و از همه مهمتر، با هرکسی دیگر دوست شوم. احتمالا آدم به این سن که می‌رسد، آغاز محتاط زندگی کردن‌اش است. وسواس من به زمان و مکان هم بدبختانه بیشتر هم شده. احساس این که کار نکنم که زمان‌ام هدر برود یا کسی آن را به هدر بدهد، احساس این که جایی نروم که بعد بگویم چرا رفتم یا بعد بفهمم یک جای اشتباهی بوده‌ام. داشتم به این فکر می‌کردم بیشتر دوست دارم آدم‌های خوب گذشته‌ام را نگاه دارم تا با آدم جدیدی دوست شوم. یک محافظه‌کاری که آن را مرتبط با گذر عمر می‌دانم. اینقدر که حتی در منوی غذاها یا کافی شاپ‌ها دیگر دنبال امتحان کردن چیزهایی جدید نیستم، می‌گردم همان قدیمی‌ها را پیدا می‌کنم.

می‌دانید، آدم وقتی به ۴۰ سالگی می‌رسد و از آن می‌گذرد دوست دارد بیشتر یک شخصیت با اصول شناخته شده نزد دیگران باشد، تا یک شخصیت ماجراجو که مدام در حال تغییر و امتحان کردن باشد. این طور می‌شود که آرام آرام احتمالا آدم‌هایی مثل من دنیایی ۲۰ ساله ها و ۳۰ ساله‌ها را کمتر درک می‌کنند. دنیایی که خود قبل‌تر جزئی از آن بودیم. ترسناک است؟ شاید. به آن روز فکر می‌کنم که ۶۰ ساله شوم و نتوانم خیلی دنیای همین ۴۰ ساله‌ها را نیز درک کنم. تنها چیزی که در من باقی مانده، دوری از تکرار نشدن است. تکرار نشدن. و تکرار نشدن. خسته کننده‌ترین اتفاقی که می‌تواند در زندگی ما رخ دهد. عمر همین طور سریع می‌گذرد، بهتر است به تکرار نگذرد. تا بزودی…

Print

درج دیدگاه

نوشته های مشابه