صفحه اصلی قلم رنجه رنجِ دوست داشتن

رنجِ دوست داشتن

نوشته پرنس‌جان
قلم رنجه

بعضی آدم‌ها به زندگی ما می‌آیند که هرگز نروند. نه این که تا ابد می‌مانند. چه‌بسا با تلخی و نامهربانی رفته‌اند. خیلی وقتِ پیش. اما حتی پس از آن تا اَبد در قلب یا ذهن‌مان آن گوشه نشسته‌اند. و ما هر روز، چون رهگذری که از دور، کسی نشسته در آن دوردست را نگاه می‌کند، به خاطر می‌آوریم‌شان. خاطره‌ی‌ همه لحظه‌هایی که با او حرف می‌زدیم، می‌خندیدیم یا دل‌‌مان برای‌اش تنگ‌تر از حلقه همه‌ی مردمک‌های جهان می‌شد.

آن‌ آدم‌هایی که از یاد پاک کردن‌شان نه کارِ داروغه‌ی درون توست، نه کار اسیدِ زمان. و این تنها یک سبب دارد. آن آدم، آن لعنتی، روزی، روح تو را، روانِ چروکیده‌ات را، تسخیر کرده بود. صاف و دل‌انگیز کرده بود. هرچند تسخیری ناتمام اما فرو رفته در دالان‌هایِ بکر قلب‌ات که تا پیش از آن دست هیچ‌کس بدان نرسیده بود. او رفته اما هنوز بخشی از روحِ تو در بند او منتظر مانده، و خواهد ماند …

وقتی شروع به دوست داشتن می‌کنی، نمی‌فهمی این دوست داشتن انتهای‌اش به کجاست. تونلی روشن از امید که قدم زدنِ در درون‌اش را به کشف انتهای‌اش بیشتر ذوق داری. تو می‌خواهی مست شوی، پرهیز نداری از پایانِ دور از حدسِ این مستی. جامِ جهان‌نما ندارد این کشش‌ها تا ماندگاری‌اش را در گویِ شفافِ پیش‌بین بشود دید. می‌دانی و اما می‌گویی هرچه بادا باد! انسان که به دهه چهارمش رسید تازه می‌فهمد دوست داشتن آخرِ آخرش قمار است. یا خوب می‌بری، یا بد می‌بازی. حد وسطش حتی، باختن است. و این میزِ دوست داشتن، شانس را بیشتر به آنان می‌دهد که فقط خوش‌شانس‌ترند. نه آن‌ها که دقیق‌ترند، سخت‌گیرترند یا که احساسی‌تر.

دوست داشتن، والدِ زمان است. برخی از ما با آن بزرگ می‌شویم، یا سال‌ها عقب می‌مانیم و کوچک‌تر می‌شویم، و برخی برای سال‌ها آنچنان نابود می‌گردیم تا دیگر باور نکنیم می‌شود هنوز کسی را لایق دوست داشتن دانست. زندگی اما ادامه دارد. هیچ‌کس نمی‌داند آیا به انسانِ لایقی برای دل باختن می‌رسد یا نه، شعر و قصه و افسانه را که کناربگذاریم، این انتظار اما به هیچ بند نیست. درست مثل قلاب ماهیگیری که چون سنگین شود برای کسی ماهیِ خوش‌رنگ و لعاب بالا می‌آورد، برای کسی بچه تمساح، و منتظر بدشانس‌تر، لنگه کفش خیسیده‌ای را به قلابِ خواستن‌اش می‌بیند که یکی دیگر آن را در رودخانه مدتی پیش انداخته بود.

عمر مثل باد می‌گذرد. از ۲۰ به ۲۵ سالگی می‌رسیم، به کار و اولین مسئولیت‌گرفتن ها که بگذرد، چشم که باز کنیم ۳۵ ساله‌ایم، و یک روز که صدای فرزندان‌مان از خواب بیدارمان می‌کند تازه می‌فهمیم انسانی ۵۰ ساله‌ایم. فارغ از همه اما دوست داشتن هنوز زیباست. دلبر است. مستی‌آور است. من گرمی حمام را همیشه دوست داشتم، خاصه وقتی بخار همه جا را فرا می گرفت و کم کم در آن گم می شدم. اما کمی بعد، آنقدر به آن گرما و گم شدن در آن بخار عادت می کردم که اگر لای درب باز می شد، نسیمی از بیرون به تن ام می وزید، دلم ضعف می کرد برای آن خنکی. خنکای دوست داشتن، دوست داشته‌شدن. و ای کاش می شد آن خنکی را بغل کرد و بوسید.

دوست داشتن را باید پذیرا بود، دوست داشته شدن را باید خواست فارغ از هر سنی. آنقدر که یکی بیاید داخل بخار زندگی‌ات که دل ات برایش پرپر بزند، بودن‌اش را هر روز ببوسی، و با حال خوبی که برای تو می‌سازد وصلت کنی، مثل آن نسیم خنک…

…امروز جمعه، برابر ۲۴ آوریل ۲۰۲۰ است. در زمانی که پدر و مادر به دانشگاه می‌رفتند، دانشگاه ایالتی آیووا، مرا به مهدکودکی می‌سپرند که متعلق به خود دانشگاه بود. از آن زمان دفترچه‌ای قطور و صورتی (Baby journal) مانده. حال به هر دلیلی مربی‌ام هر روز داخل آن دفترچه، کوتاه از کارهایی که آن روز کرده‌ام می‌نوشت و عصرها که پدر یا مادر به دنبال‌ام می‌آمدند آن دفترچه را هم تحویل می‌داد تا بدانند چه گذشته در مهد. از ۳ سالگی تا ۵ سالگی ام (۱۹۸۲-۱۹۸۴) هر روز داخل‌اش نگاشته شده. همراه با عکس‌هایی، استیکرهایی یا نقاشی‌هایی که کنار متن‌ها چسبیده.

به وضوح همه چیز خاطرم نیست، اما در ذهن‌ام هست یک همبازی داشتم به اسم هانیه. هانیه از خانواده‌ای ایرانی بود. مادرش اما مثل مادرم اهل کشوری دیگر بود. یکی از عکس‌های من و او در این دفترچه چسبیده شده هست که با یک دوربین پولاروید قدیمی گرفته شده.

تنها چیزی که از هانیه یادم مانده، رنگ چشم‌هایش بود که در نور، یک سبز عجیب متمایل به طوسی بود، و ابروهای پرپشت‌ و موهای‌اش که همیشه بوی شامپوی جانسون می‌داد. خاطرم هست که صورتم را داخل‌اش می کردم تا بو کنم.شاید عادت به نفس کشیدن در بوی یک زن و با موهایش بازی کردن از همان زمان در من بوده. از پایه خراب بوده‌ام. (لبخند) از آیووا که به شیکاگو رفتیم دیگر هیچ‌وقت هانیه را ندیدم. آخرین عکس‌ام با او تنهاترین خاطره تصویری ماند.

وقتی امروز به آن دوران فکر می‌کنم برای‌ام شگفت‌انگیز است که احتمالا اکثر ما مردها حتی وقتی کودک هستیم، به جنس مقابل کشش و حسی هرچند کودکانه، درصدی اما مالکیت‌طلبانه داریم. درباره دختران نمی‌دانم. برای‌ام جالب است که تا مدت‌ها اگر صحنه‌ای از کارتون سیندرلا یا زنی کارتونی را در دیزنی‌لند می‌دیدم در تصورم او هانیه‌ی بزرگ شده بود. این کشش قطعا بزرگسالانه نبود، یک چیزی مثل علاقه به همبازی بودن یا به اشتراک گذاشتن اسباب‌بازی‌ها بود. فانتزی‌های شکلاتی کودکانه.

ماها وقتی بزرگ می‌شویم احتمالا این تمایلات‌مان را در کودکی از خاطر برده‌ایم و اگر بگویند مثلا فرزند یا خواهرزاده ۵-۶ ساله‌تان ممکن است چنین حس‌هایی عاطفی داشته باشد تعجب ‌کنیم. من اما نمی‌کنم. نمی‌دانم این شیطنت یا احساس مالکیت‌ها چیزی غیرطبیعی در خود من بوده یا نه، اما به خوبی درک می‌کنم از یک جایی به بعد کودکان به خوبی به جنس مقابل کشش و علاقه‌ای متناسب با سن‌ خود دارند. به همبازی‌های‌شان، مربی‌های‌شان حتی عده‌ای معتقدند به مادرها و پدرهای‌شان. اما عجیب است که این احساس مالکیت به جنس مقابل به مرور در من کمرنگ و کمرنگ‌تر شد…

… امروز یک صبحانه مفصل برای مادر درست کرده، چیدم. یک املتِ تپلی، خوش عطر و نیمه برشته، کنار نان‌های دارچین‌داری که داخل فر حسابی گرم‌ و روی شان روغن زیتون اسپری کرده بودم. کره و پنیر و عسل و نوتلا، کنار دو لیوان آب‌پرتقالی که داخلش چندقاشق آب‌هلو و کیوی اضافه شده بود. بلافاصله، کلاس‌های آنلاین‌ شروع شد. دیدن روی منحوس Ed، استاد بد ذات معماری‌ام بعد از آن صبحانه عذاب‌آور بود خاصه با آن سوراخ‌های بینی‌اش که مدام به دوربین می‌چسبید. یک کلاس سه ساعته‌ی مزخرف که طبق معمول بغل پنجره‌اش، یکی از آن فیلم‌های معاشقه هم تماشا می‌کردم و لذت می‌بردم…. معماری را باید این طور با صفا و سکسی یادگرفت.

بین کلاس‌ها، تا شروع کلاس بعدی اگر فرصت کنم، وقت کتاب خواندن است. به تازگی، خواندن کتاب The Israel Lobby and Us Foreign Policy را دوباره شروع کرده‌ام. اثر جان شایمر. آخرین بار آن را ده سال پیش خواندم. از تاثیرگذارترین و قابل‌اعتناترین کتاب‌ها درباره فعالیت لابی اسرائیلی‌ها در کاخ‌سفید و کنگره. از جمله کتاب‌هایی که اگر جای این لشکرِ اساتید بی حال و حوصله علوم سیاسی در ایران بودم، دانشجویان را “مجبور” به خواندن‌اش می‌کردم. خیال می‌کنم سانسور شده‌ی آن در ایران را نشر فرزان روز ترجمه کرده.

تاجایی که می‌دانم نژاد ستیز نیستم، اما از اکثر یهودیانِ فعال در سیاست و دین به شدت بدم می‌آید. اگر از تعمیم به همه پرهیز کنم، معتقدم یکی از غیرقابل‌اعتمادترین و خطرناک‌ترینِ مردمان جهان، یهودیان هستند. بنی‌اسرائیل به معنای واقعی پیامبر خود موسی را نمود، و بعد عیسی مسیح را که یک یهودی به ستوه آمده از بلاهت یهودیان بود و دین مسیحیت را آورد در نهایت شکنجه کرد و کشت. پیامبر محمد شانس آورد که از منطقه‌ی آن‌ها دور بود.

سراسر تاریخ جهان قصه این اقلیتی است که به خاطر اقلیت ماندن‌اش همیشه برای ماندن‌ دچار خدعه و نیرنگ شد. این نیرنگ‌باز بودن به طور تاریخی در آن‌ها ماند. شاید بسیاری از ایرانیان ندانند سبب حمایت همیشگی امریکا از اسرائیل را. علت تنها سیاسی نیست. دینی است. یهودیانِ مسیحی صدها سال پیش با دست بردن در یکی از نسخه‌های انجیل قرن‌ها بعد از مرگ عیسی و نزدیک کردن متن آن به تورات در آن یک سرزمین یهودی را “اسرائیل” را هدیه خداوند عیسی به یهودیان در آینده دانستند. به عبارت بهتر، بخش مهمی از مسیحیان امریکا نه تنها دیدی به غاصب بودن دولت اسرائیل ندارند، که صاحب زمین و کشور شدن آن‌ها را به ثمر نشستن یکی از بشارت‌های انجیل و راستی آزمایی پیش‌گویی آن می‌دانند.

یهودیان مسیحی در اصل گروهی از یهودیان بودن که بسیار دیر مسیحی شدند، آنها مسیحی شدن را از انگلستان شروع کردند. به همین سبب اولین کشور حامی‌ آن‌ها نیز به شکلی تاریخی انگلیس است. جزو شاخه پروتستان‌ها محسوب می‌شوند و این عقیده است که به عمد برای تحت تاثیر قرار دادن مسیحیت به این سمت گرایش پیدا کردند. گرایشی که موفق بود و اثرش را صدها سال بعد نشان داد.

نتیجه‌اش این که آنقدر که مسیحیت (خاصه پروتستان‌ها) امروزه خود را موظف به خدمت و کمک به جامعه یهودیان می‌دانند، به مسلمانان نمی‌دانند. در ایران به این یهودیان مسیحی شده “صهیون” گفته می‌شود. صهیونیزِم برآمده از تفکر آن‌هاست. یهودیان مسیحی این مساله را به مرور در کتب دینی مسیحیت جا انداختند که یکی از نشانه‌های ظهور دوباره حضرت عیسی این است که کشور اسرائیل در گستره ای از رودخانه نیل تا رودخانه فرات به وجود بیاید.

این چیزی است که بسیاری از مسیحیان متعصب می‌خواهند نه به خاطر یهودیان، که به خاطر ظهور دوباره عیسی مسیح! در اصل آن‌ها تشکیل یک سرزمین تثبیت شده یهودی را تاییدی برکلام یکی از نسخه‌های انجیل می‌بینند. این تفکر خامی در بسیاری از تحلیل‌گران سیاسی در داخل ایران است که گمان می‌کنند با تغییر روسای جمهور در امریکا، سیاست حمایتی این کشور از اسرائیل ممکن است تغییر مهمی کند. تنها باری که این اتفاق افتاد در زمان پرزیدنت اوباما و روزولت بود و به نظر نمی‌آید دوباره تکرار شود. حمایت از اسرائیل یک باور دینی هم در مردم مذهبی امریکا نیز محسوب می شود.(بخوانید)

با این وجود نباید فراموش کرد یهودیان، خاصه صهیون‌ها، اغلب انسان‌هایی باهوش، متمرکز، پرتلاش، حامی یکدیگر و متحدند. آن‌ها به شدت مراقب زاد و ولد خود هستند و تاجای ممکن به سبب خالص نگاه داشتن ژن‌شان از دیگر گروه‌های یهودیان پسر یا دختر نمی‌گیرند. اما چیزی که سبب شده کل جمعیت ۱۶ میلیون یهودی در جهان بتواند امروز بر میلیاردها مسیحی و مسلمان، از طریق رسانه و دانشگاه و صنعت سرگرمی حکومت کند، همین رازِ ترس تاریخی از نابود شدن این اقلیت است. این ترس، آن‌ها را در طول هزاران سال صاحب‌ایده و قدرت کرده که امروز نتیجه‌اش را اینگونه می‌بینیم… اگر احتیاج مادر اختراع است، می‌شود گفت که ترسِ از حذف شدن نیز در طول تاریخ همیشه مادر کسب ثروت و قدرت بوده است…

…امروز ده دقیقه‌ای فرصت کردم ۲۰۰ مخاطبی که اخیرا به کانال افزوده شدند را مرور کنم. از ناگهان اضافه شدن به Followerها حسِ خوبی ندارم. تجربه‌ام از نوشتن در فضای فارسی این بوده که وقتی عده‌زیادی ناگهان به سمت تو می‌آیند، خیلی گوناگونی تفکر و ایده ندارند. اغلب متعلق به یک دسته یا گروه فکری هستند.

شاید از نظر عده‌ای از بلاگ‌نویس‌ یا مقاله‌نویس‌ها این پدیده خیلی Fun است یا مهم نیست، برای من اما هست. موقعی ۲۰ مخاطب می‌آیند که عیان است سلطنت‌طلبند. از روی نمادهایی که دارند. چون دو سه نکته خوب درباره رضاشاه نوشته‌ام آمده‌اند. این‌ها با اولین نوشته‌ای که به نکته‌ای خوب در رهبری ایران اشاره می‌کنم بدو بدو می‌روند و اگر وقت‌کنند تاپاله‌وار دشنامی هم یادگاری می‌گذارند! گویی که آمده‌اند فقط مطلب خوشایند خودشان را بخوانند.

در سناریوی مقابل، یک موقع اتوبوسی حزب‌الهی‌ها و طلبه‌ها می‌آیند. به خصوص اوانی که سیاست‌های امریکا یا اسرائیل را نقد می‌کنم یا به اپوزوسیون سخت می‌گیرم. این‌ دوستان هم مطمئنم تا یک ویدئوی پرفورمنس رقص و مجله مد و فشن در کانال گذاشته شود اتوبوسی می‌روند! انگار که متوجه شده‌باشند رستورانِ بین‌راهی را اشتباهی پیاده شده‌اند.

این فضای “سلیقه‌ی خوانش” را در ایران البته امروز درک می‌کنم. خیلی از ایرانی‌ها دوست دارند جایی باشند که مطلبی نزدیک یا مطابق با عقیده آن‌ها نوشته شود. مرزِ انعطاف ندارند. حوصله مخالف‌خوانی ندارند. می‌توانم بگویم در شرایط غیرنرمال اجتماعی امروز ایران که حکومت برای مردم درست کرده، این طبیعی است.

اما در مقیاس جهانی نشانه‌ی یک جامعه‌ی نرمال هم نیست. یعنی این که تصور کنیم اگر طرف مقابل خوانش‌اش از حکومت با ما فرق دارد، پس همه چیزش به دردنخور است! یا خطرناک است! نه این طور نیست. این خود ما هستیم که یک شابلون ذهنی درست کرده‌ایم و هرکسی را که داخل‌اش جا شد پذیرا هستیم و هرکه نیست را برای‌اش می‌زنیم یا بلاک‌اش می کنیم.

البته من کانال پرنس‌جان را هنوز یکی از استثنائات میدانم.مطمئنم اکثر اعضای این کانال روحیات سیاسی نزدیک به پرنس‌جان مطلقا ندارند. من به سمت نظام‌ام و آن‌ها برضدش. ولی به قول امریکایی ها So what؟ مهم این است که دنیای مشترک یا حرف مشترک هست و به خاطر آن به هم Connect شده‌ایم. گور بابای اختلاف‌ها…

یک اتفاق خوبی که اکثر بچه‌ها در در دانشگاه های علوم انسانی (Liberal Art) یا حتی دانشکده‌های هنر در امریکا فرا میگیرند این هست که برای‌شان جا می‌افتد که روبرو شدن با اختلاف نظر باعث پیشرفتِ فکری و ذهنی در آن‌ها می شود. یعنی باور می‌کنند اول و آخر برای خودشان خوب است. وُول خوردن داخل جامعه‌ یا اکوسیستمی که داخل‌اش همه مثل تو فکر می‌کنند شاید آرامش داشته باشد، اما تو را تکان نمی دهد. ارتقا نمی‌دهد. ذهنیت پرسش‌گرت را شخم نمی‌زند. قد فهم‌ات را بلند نمی‌کند. کوتوله اجتماعی می‌مانی. و تو را برای قوی‌تر شدن به چالش نمی‌کشد.

به خیال‌ام آدم باید تمرین کند خودش را داخل چنین فضایی هل بدهد. در کوتاه مدت زجر داد اما منفعتی بیشتر دارد. به تجربه‌ام اگر با کسی که باشما اختلاف نظر با منفعت دارد دائم بجنگید یا مبارزه کنید اتفاقا لزوما انقلابی و شجاع نیستید، به سادگی ممکن است یک ترسو یا سوپر اسکول باشید. خیلی وقت‌ها جنگیدن از روی ترس روبرو نشدن با باختن درمنطق یا امتیاز دادن است. واین خصوصیت خیلی از حکومت‌های دیکتاتوری است. دشمن برای جنگیدن خلق می‌کنند چون قدرت قانع‌سازی ندارند!

این مهم است که تو اگر یک انسان با تفکر اصلاح‌طلبی هستی، حتما روزنامه کیهان هم بخوانی. حتی تبلیغاتش را هم بخوانی تا ببینی چه کسانی تبلیغ‌شان را به این تفکر می‌دهند. رسالت و جمهوری‌اسلامی هم بخوانی. نه برای این که حرص بخوری، نه برای این که در خودت بیزاری از یک اتمسفر فکری را تقویت کنی. برای این که یاد بگیری دنیا را از نگاه آن‌ها ببینی. بفهمی. فهم زبانِ آن‌ها به تو قدرت ترجمه می‌دهد. و ترجمه راز نفوذ است. در بدترین حالت، حتی اگر قصدت درک و یک همسایگی مسالمت‌آمیز نیست، تو تنها در صورتی می‌توانی ریشه‌ای یک جامعه یا فرقه یا جمعیتی را بزنی که اول یادبگیری مثل آن‌ها فکر کنی، نگاه‌کنی و تصمیم‌بگیری. یادبگیری که با تنبان آن‌ها بدوی و با زبان آن‌ها جوک بگویی و بخندانی‌شان.

از آن سو این مهم است که تو یک حزب‌الهی باشی که موسیقی را بفهمی، Dance Performance را بفهمی، سینما را تحلیل کنی، از مد و فشن درک داشته باشی، همین زبان عبری را بیاموزی که حتی اگر می‌خواهی از فکر و عقیده خودت دفاع کنی مقابل آدم‌هایی که به این چیزها گرایش دارند … شعر نگویی. در این جامعه مدرن و جوان‌محور شده امروزی یک حزب‌الهی که تئاتر و سینما و کنسرت می‌رود بهتر می‌تواند خودش را به عنوان یک تفکر Present کند، جذب حداکثری کند یا یک حزب‌الهی که صبح تا شب وقت‌اش را پای منبر می‌گذارد و دنیا را فقط از سوراخ جاکلیدی امام‌زاده می‌بیند؟

فارغ از این که متعلق به چه گروه و مرامی هستید، این خیلی مهم است که خودتان را عمدا بیندازید داخل استخر آدم‌هایی که مثل شما فکر نمی‌کنند، مثل شما زندگی نمی‌کنند یا مثل شما دینداری نمی‌کنند. مگر چقدر زنده‌ایم که می خواهیم همه‌اش در دنیای شابلونی و گاوصندوقی خودمان بمانیم؟ توریست دنیای فکری دیگران باشید.

من از موسیقی رپ متنفرم، به دلایلی، اما حتما در Collection ام شما موسیقی رپ می‌بینید، من از خوردن نوشیدنی‌های الکی به شدت دوری می‌کنم، اما امکان ندارد دعوت یک جمعی از آدم‌حسابی‌ها را به خاطر این که در آن‌جا ممکن است مشروب سرو شود رد کنم. نباید ترسو بود، نباید فکر بسته داشت، رشد کردن در همین شجاعت در افتادن این استخرهایی است که آدم‌های متفاوت داخل‌اش شنا می کنند. تو مایوی خودت را بپوش، شنای خودت را بکن، اما داخل آن استخر هم باش! هنر زندگی، در قدرت ِدیدن جهان از چشم دیگران است. نه لزوما برای درک کردن‌شان، حتی برای ضربه زدن بهشان. این مهم است. بگذریم…

پیام‌هایی از بچه‌ها داشتم. درباره این که چرا پرفیوم معرفی نمی کنم، چرا نظرها و کامنت و نظر بچه‌ها را در کانال نمی گذارم و چرا کمتر ویدئوهای کوتاه انیمیشن در کانال پیشنهاد می‌شود. حتما انجام خواهم داد. یافتن محتوی خوب و غیرتکراری یا نوشتن، کاری بسیار زمان‌بر و وسواس‌گونه است.

تقریبا تمام امروز به کارهای موسیقی گروه April Rain گوش کردم. جزوِ معدود گروه‌هایی که آهنگ بد به معنای واقعی ندارند مگر در مودش نباشید. عاشق قطعه‌ای به اسم Seven Summer Days شدم. نمی‌دانم چند درصدِ مردان مثل من تقریبا نمی‌توانند بدون موسیقی بی‌فاصلگی (سکس) کنند. موسیقی فقط پدیده‌ای نیست که موقع نوشتن، طراحی کردن، یا حتی زمان پرواز بدان نیاز دارم. رابطه‌ام با آن مثل عادت کردن به حضور دائمی پدر و مادر در زندگی‌ام است. انگار که نباشد چیزی حتما کم است. موسیقیِ عزیزززم.

کارهای April Rain برایم به معنای واقعی موسیقی معاشقه است، با این که در ژانر راک است، لزوما در آن رومنس کلاسیک نیست و اغلب در گام دوماژور هستند اما فضای خاکستری و مه آلود و آخرزمانی که در نت‌های آن نهفته آنقدر خلسه‌آور هست که می‌تواند تو را با خلسه‌ی بوسیدن لب‌های‌اش، بوییدن موهایش و مکیدن‌های ریز و پیوسته از پوست تن‌اش، به اوجی غیرقابل وصف برساند.

نمی‌دانم اما همان‌قدر که غذا خوردن درکنار موسیقی، کتاب خواندن وقتی موسیقی متناسب پخش می‌شود، یا حتی رانندگی در جاده با موسیقی عالی لذت‌بخش و به یادماندنی است، به نظرم بی فاصلگی و معاشقه در کنار موسیقی لذتی توامان و به مراتب عمیق‌تر دارد. جهان بدون موسیقی حتما چیزی کم دارد. تا بزودی…

Print

درج دیدگاه

نوشته های مشابه