صفحه اصلی قلم رنجه سربازِ وطن

سربازِ وطن

نوشته پرنس‌جان
قلم رنجه

شاید تا سال‌های سال، جز افراد بسیار نزدیکِ به خانواده‌ چهارنفری ما کمتر کسی می‌دانست که با یک نقص عصبی به دنیا آمده‌ام. پدر و مادر علی‌رغم پزشک‌ بودن‌شان آن اختلال را تا سال‌ها اوتیسم تصور می‌کردند. هرچند در امریکا این کودکان از آموزش‌ها و توجه کافی برخوردار می‌شدند اما با این وجود در بزرگسالی فهمیدم والدین‌ام تا مدت‌ها دچارِ اضطراب غیرقابل وصفی از تشخیص داده شدن این مساله در من توسط دیگران بوده‌اند. این که کسی نقص کودک‌شان را به روی‌شان بیاورد.

شکِ مادر وقتی زیاد شد که فهمیدند علاقه زیادی به دزدیدن، انبار کردن و روی هم چیدن جعبه‌های داروی، سکه‌های پول یا قوطی‌های مواد غذایی در خانه دارم. بعدتر روان‌شناسی که از دوستان پدر بود تشخیص داد این یک کیس اوتیسمی (ASD) است. برای مدتی مدرسه تکمیلی رفتم، آرام آرام بهتر و بهتر شدم. بیست سال بعد اما تشخیص داده شد در اصل دچار یک اختلال نورولوژیک به اسم Asperger syndrome بوده‌ام.

هیچ وقت یادم نمی رود که روانپزشکی که در بیمارستان بقیه‌الله تهران این مساله در دوران سربازی‌ام به من خبر داد و گفت نگران نباش، Bill Gates هم دارای مشکل توست. هیچ وقت نفهمیدم آن ابله چرا فکر می کرد این جمله خوشحال یا آرامم می کند؟ هرچند تقریبا بعد از ۳۰ سالگی دیگر نشانه‌های زیادی از این بیماری دیگر در من نماند جز ترجیح دادنِ بیشترِ تنهایی و ساعت‌ها ور رفتن با مسایل فکری خودم، اما همان اثرات باقیمانده نیز به خودی خودش می‌توانست Life styleو نگاه مرا به جهان اطرافم متفاوت‌تر از انسان‌های سالم و طبیعی اطراف ام کند.

همیشه به این موضوع فکر کرده‌ام که وقتی دارای نقص یا نقطه ضعفی هستم چقدر درست است که آن را با اطرافیان‌ام در میان بگذارم؛ یا که پنهان کنم و در میان نگذارم. تو از یک جایی خیلی برای‌ات مهم می‌شود که مرز میان درک شدن و مورد ترحم واقع شدن کجاست؟ خیلی اوقات مردم وقتی با کسی در مساله‌ای نرم می‌شوند لزوما در حال فهمیدن‌اش نیستند، فقط در درون‌ خودشان دل‌شان به حال او می‌سوزد. پس رعایت‌ات می‌کنند. و چقدر تحسین‌برانگیزند مردمی برای فهمیدن از راه شناختن، که سخت‌تر است، تلاش می‌کنند.

این فکرها همیشه در ذهن افرادی که مثل بقیه مردم طبیعی نیستند وجود دارد. کسی که ناشنوا است، کسی که اختلال‌های جنسی هنگامِ تولد دارد و توسط دیگران منحرف خوانده می‌شود یا به او ترحم می‌شود، کسی که اوتیسم یا حتی کسی که معلولیت دارد، همه این‌ افراد دغدغه‌هایی دارند. چقدر نگران از این خواهی بود که دیگران به خاطر یک اختلال در تو، حتی اگر کمینه باشد، فرصت‌هایی برای پیشرفت را از تو بربایند یا که برعکس، فرصت‌هایی به تو بدهند که حقیقتا لایق‌اش نیستی و تنها می‌خواهند حال بدهند. این وسواسی است که امثال ما دچارش می‌شویم.

شاید خنده‌دار باشد اما من این وسواس در برخورد با آدم‌هایی که در شرایط طبیعی نیستند را به همه چیز تعمیم می‌دادم. این که مثلا وقتی کسی پدرش فوت می‌کند چطور باید با او صحبت کرد؟ تسلیت می‌گویم دقیقا یعنی چه؟ چه تاثیری روی روان او دارد جز این که هزاران نفر آن را مثل ضبط صوت تکرار می‌کنند. این که کسی بگوید غم آخرت‌تان باشد آیا واقعا عبارتی است که اثر آرامش‌بخش یا خوبی بر ذهن شنونده می‌گذرد؟ ما دقیقا نمی‌دانیم. فقط تکرارش می‌کنیم چون همه همین‌کار را می‌کنند. همدردی کردن خیلی سخت است. چون اگر دقیق و مطابق با روان‌ و روح طرف مقابل نباشد گاهی به سادگی پوچ یا آزاردهنده است. می‌دانید، زمانی که چند هفته پیش پدر هیون بر اثر ابتلا به کرونا فوت کرد من واقعا نمی‌دانستم چطور برخورد کنم؟ ترحم، ساپورت، تنها گذاشتن‌اش، ترکیبی از این‌ها، هیچکدام از این‌ها، با این همه تجربه‌ام در امور اجتماعی‌ واقعا نمی‌دانستم. من واقعا هیچ نگفتم جز این که در آغوشش گریه کردم…

امروز چهارشنبه، برابر با ۱۳ می ۲۰۲۰ است. هوای لس آنجلس دوباره Crazy Weather شد. گاهی سرد، گاهی گرم، گاهی آنقدر بلاتکلیف که مجبور هستی مدام لباس‌های‌ات را تغییر دهی. فرماندارِ خوش‌تیپ کالیفرنیا هنوز فرمان به باز شدن قرنطینه نداده، به احتمال زیاد دانشگاه‌های این ایالت در پاییز Online خواهند بود و هنوز رستوران‌ها و ورزشگاه‌ها و سینماها تا سه هفته آینده تعطیل‌اند.

با این وجود حضور مردم در خیابان‌ها به مراتب بیشتر شده هرچند با رعایت همه چیز. از خوبی‌های کالیفرنیا همیشه این بوده که عمومِ مردم‌اش از آنجایی که بسیار اهل مطالعه و رسانه و بروز شدن از طریق فضای مجازی‌اند، در چنین بحران‌هایی اصول را به‌خوبی رعایت می‌کنند و آدم کمتر از رفتارهای ناهنجار حرص می‌خورد.

با این که کالیفرنیا به اندازه نیویورک ایالتِ مهاجرپذیر و توریست پذیری بود، اما مدبرانه‌تر از خود در مقابل شیوع بیماری Covid-19 محافظت کرد. البته این مساله را نباید از ذهن دور کرد که بافت شهری نیویورک نسبت به جایی چون لس‌آنجلس، بافتی فشرده‌تر (Vertical) است. وجود مترو و شلوغی خیابان‌ها خود به خود به سرایت بی اندازهِ سریع این بیماری کمک کرد حال این که وسیله نقلیه کالیفرنیایی‌ها بیشتر اتومبیل‌های شخصی است و شهرهای این ایالت نه فشرده که وسیع (Flat) هستند.

در میانه این بحران کرونا، بازار بورس و بورس‌بازی نه فقط در ایران، که در امریکا هم داغ بود. هرچند افرادی که ضرر کردند نیز کم نبودند. هجوم بی سابقه ایرانی‌ها به سالن بورس آنقدر عجیب بود که در تاریخ مناسبات مالی ایران بی‌سابقه بوده.

در این دوران شیطنت مالی‌ من هم گل کرد و با پولی که از ۱۸۰ روز کار شبانه در استودیوی معماری جمع کرده بودم تصمیم به خرید سهام از شرکتی گرفتم که از یکی از دوستان وکیل‌ام درباره‌اش اطلاعاتی کسب کردم. ماجرا از این قرار بود که پنج هفته پیش خبردار شدم از طرف کمپانی‌های بزرگ زنجیره‌ای مثل Wallmart و Ralph و Traderjoe’s به یک کمپانی تولید کننده طلق‌های پلاستیکی شفاف (plexiglass shield) در اوهایو میلیون‌ها ورق پلاستیکی سفارش گذاشته شده است. این طلق‌ها به محافظ عطسه (Sneeze Guard) هم معروف‌اند.

قصه اما این بود که ۶ هفته پیش یکی از کارمندهای بخش دخل (Cashier) شرکت Ralph شکایتی را برعلیه این خواربارفروشی زنجیره‌ای باز کرده بود که با قرار ندادن حایل میان آن‌ها و مشتری‌هایی که امکان آلودگی دارند سلامتی او را در خطر قرار داده‌اند. پرونده در دادگاه موفق می‌شود و قاضی دستور به استفاده از Sneeze Guard در فروشگاه‌های زنجیره‌ای می‌دهد. اینجا بود که اگر شما می‌دانستید قرار است میلیون‌ها ورقه طلق به کدام شرکت سفارش داده شود و سهام‌اش را می‌خریدید این شانس را داشتید که ازلحاظ مالی کمی جا‌به‌جا شوید. شانس این که آن دوستِ وکیل و سرمایه‌گذار، از برنده مزایده خبر داشت.

طلق های پلاستیکی یا Sneeze Guard که قانونا استفاده از آن در اکثر فروشگاه‌های زنجیره‌ای امریکا اجباری شده است.

گاهی رفتن به سراغ این Stockها مثل پیدا کردن جنس مورد علاقه‌تان در فروشگاهی است که هنوز خلوت است و کسی برای تمام کردن جنس حمله نکرده. از اول‌اش هم با خودم قرار گذاشتم اگر سود خوبی کردم، آن را صرف تغییر دکوراسیون و هوشمندسازی خانه سالمندانی کنم که یک‌شنبه‌ها آنجا می روم. اغلب سالمندان آنجا دچار فراموشی‌هستند…

اخیرا دوستی برای‌ام به تفصیل نوشته بود که تو در قلم رنجه‌ها پراکنده گویی می‌کنی. از این بحث به آن بحث می‌روی. از مساله‌ای عاطفی به سیاسی. از سیاست به طعم پیتزا. خوب واقعیت‌اش خاصیت قلم‌رنجه‌ها همین است. قبل‌تر هم نوشته‌ام. به عکس مطالب دیگر، که موضوعی واحد دارند، پلتفرم قلم‌رنجه نویسی‌ها دقیقا مثل این است که یک قرار کافه‌ای با پرنس‌جان دارید و در مدتی کوتاه او برای‌تان از چیزهای مختلفی که در چند روز پیش فکر کرده، به سرش آمده، یا حس کرده حرف می‌زند.

قلم‌رنجه‌ها، مقاله‌نویسی (Essay) نیستند، حرف‌-نوشته‌هایی هستند که بیشتر مربوط به دنیای شخصی‌ یک شهروند است. کسی که خودش را نمی‌شناسید، اما دنیای‌اش را آرام آرام شناخته‌اید. هرجا در پایان پاراگرافی … (سه نقطه) می‌گذارم، معنی‌اش این است آن بحث را تمام کرده‌ام و در پاراگراف بعد می‌خواهم به موضوعی دیگر اشاره کنم. هدف‌ام همیشه این بوده که در هر قلم رنجه به ۴-۵ موضوع اجتماعی و اقتصادی و سیاسی توامان اشاره کنم. این سبک و سیاق قلم‌رنجه‌هاست و پراکنده‌گویی نیست. شما اما مختارید قلم‌رنجه‌ها را نخوانید و متمرکز خوانی کنید. چشمک…

خبر ناگوار شلیک به خودی (Friendly Fire) یک واحد نظامی ارتش به واحدی دیگر بی اندازه دردناک بود. چون درگیر امتحان‌ها بودم و به اندازه کافی بلا در این ۴ هفته اخیر برسرم آمده بود، از دنبال کردن اخبار این واقعه تا جای ممکن پرهیز کردم. روان‌ام دیگر تحمل این همه اشتباه و درد پس از آن را نداشت. به مسجدی در نزدیکی‌ام رفتم و نشستم و ….. می‌دانید ما ایرانی‌ها و ایرانی‌تبارها امسال به نقطه‌ای رسیده‌ایم که آمادگیِ برای سوگواری شده کسب و کارمان. از خواب بلند می‌شویم، سوگواریم، صبحانه می خوریم کار می‌کنیم ظهر می‌شود، سوگواریم. نهار می خوریم کار می‌کنیم عصر می‌شود سوگواریم. در میانه این‌همه سوگواری گاهی زندگی می‌کنیم، عشق می‌ورزیم و می‌خندیم،البته گاهی، اما آخرِ آخرش، همان سوگواریم.

اگر بخواهم کمی دقیق‌تر شوم روند پرداخت فضای مجازی فارسی به این حادثه هم متفاوت از سانحه هواپیمای اکراین بود. در حالیه که سربازان جوان این ناوچه دقیقا همان “ارزش انسانی” را داشتند که دانشجویان مسافر هواپیمای اکراینی، اما دیدیم علی رغم این که برای آن دانشجویان هزاران ویدئو موسیقی و جملات احساسی و فضای همدردی عظیمی به شکل هماهنگ ایجاد شد، اما برای این ۱۹ سرباز کسی تَره هم خرد نکرد!

چرا برای یک ملت ارزش سربازِ وطن کمتر از نخبه یا دانشجو است؟ استانداردهای دوگانه اخلاقی ما در این شرایط قشنگ نیست. مادرِ یک سرباز وطن چرا باید کمتر از مادر یک دانشجویِ کانادایی حس کند جامعه با او سمپاتی و احساس همدردی دارد؟ خواهر یک سرباز وطن چرا باید بیاید در شبکه‌های فارسی بارها و بارها بخواند که “از این اتفاق‌ها بیش باد”! داریم به کجا می‌رویم؟

آیا ارزش گرامیداشت سربازان جوان آمده از روستا و شهرهای کوچک که وظیفه‌شان حفاظتِ از وطن است، اینقدر کمتر از یک کانادایی – ایرانی است که فضای مجازی فارسی برای دومی سنگ تمام می‌گذارد و برای اولی تنها به استفاده سیاسی از کلیتِ اتفاق برعلیه حکومت اکتفا می‌کند؟

حتی ندیدم چهارتا پسر و دختر در هیچ کجای ایران شمعی روشن‌کنند و عکسی بگیرند و در اینستا بگذارند برای این چند سرباز! واکنش نشان دادن “انتخابی”، واکنش نشان دادن “ابزاری” فقط سبب می‌شود کمتر جدی گرفته شویم. ارزش معنوی سرباز در این جامعه کمتر از دانشجو نیست. چه بسا در این دوران پر از تهدید بیشتر.

ارزشمندترین مانیومنت‌های معماری بسیاری کشور‌ها، تندیس‌های گرامیداشت سربازان آن کشور است. یک‌بار یک زیردریایی روسیه به سبب یک اشتباه غرق شد و میلیون‌ها شهروند روسی فارغ از اعتراضی که به حکومت کردند، به احترام آن سربازان برای ادای احترام با بهترین لباس‌های‌شان به ساحل آمدند، بی‌اندازه صحنه باشکوه و حیرت آوری بود. غیرقابل وصف. آن وقت ما این طور. جامعه‌ای که گرامیداشت سربازش را حتی در فضای مجازی‌اش نشان نمی‌دهد پیام واضحی به دشمنان یک وطن می‌فرستد…

پدر سلامت کامل‌شان بازگشت و دیگر بیماری Covid-19 تهدیدشان نمی‌کند. الکس، دوست امریکایی‌ام، حالش خوب شد. کار موقتی در Amazon گرفته. هیون، دوست کره‌ای‌ام، از بیمارستان مرخص شد و به خانه برگشت. هرچند به خاطر مادر که بعد از شیمی درمانی موفق‌‌شان هنوز بدن ضعیفی دارند مجبورم دوستانم را همچنان نبینم و از آن‌ها دور باشم اما بی اندازه خوشحالم که این چند هفته جهنمی برای‌ام تمام شد.

استادم هِکتور ایمیل زد و گفت خبر دارد که در این مدت پروژه‌های هیون را هم من انجام می‌دادم. اول خیال کردم می خواهد معرفی‌ام کند به کمیته انضباطی. دو روز بعد دوباره ایمیلی دریافت کردم از ایشان که گفت نمره پروژه‌های هیون را کامل می‌دهد و تشکر کرد. توصیه‌ای هم کرد، حق‌ داشت، از حواس پرتی‌ام بود، نوشته بود اگر هیون در مدت بیمارستان بودن‌اش به اسلام نگرویده باشد تاجایی که عقل‌ام یاری می‌دهد یک کره‌ای از طرح‌های اسلیمی اسلامی برای Wall decoration پروژه‌اش استفاده نمی‌کند. سوتی من بود. احتمالا از هم‌آنجا استاد فهمیده.

حرف از گرویدن به اسلام شد، این روزها در خیابان‌های لس آنجلس پر شده از این طلبه‌های کت‌شلواری فرقه مورمون (Mormons) که جلوی‌ات را می‌گیرند و درباره فواید گرویدن به این مذهب می‌خواهند با تو صحبت کنند. بهانه جدیدشان هم این که مورمون‌ها از بحران کرونا در امان ماندند و این نشانه‌ای از حقانیت‌شان است.

مورمون‌ها عجیب‌اند. مثل مسلمانان اعتقاد به چند همسری دارند، منتظر ظهور صالح اعظم‌اند، الکل نوشیدن را جایز نمی‌شمارند و خودارضایی را گناه کبیره و مضر برای بینایی می‌دانند با این که شاخه‌ای از مسیحیت هستند. سخت‌گیرترند. اصولا مذاهب در دنیای مدرن هر چه سخت‌گیرتر باشند پیروان (follower) بیشتری از دست می‌دهند. به وضوح از ۲۰ سال پیش نهاد مسیحیت از این سخت‌گیری‌ها کم کرد و در مذهبی نگاه داشتن جامعه امریکایی موفق نیز بود، برعکس نهاد اسلام در ایران که جامعه را چون سنگ اجابت مزاج دید و نشست و رید به باورهای نسل‌های دهه‌ ۶۰‌ای و ۷۰‌ای و یک کارخانه عظیم برای تولید مردمِ با روحیات سکولار شد. شما فکر کنید یک کارخانه اسلامی، کالای‌ اجتماعی‌اش بسته‌بندی‌هایِ سکولار و دین گریز باشد.

می‌گویند یک مسیحی از پاپ پرسیده بود من می توانم هنگامِ دعا کردن در پیشگاه خداوند سیگار بکشم، پاپ گفته بود ابدا. این گناه است. چنین کسی به جهنم می‌رود. تا این که فیلسوفی گفت سئوال را غلط مطرح کردی. اگر به همان اسقف می گفتی می توانی موقع سیگار کشیدن به خدا هم فکر کنی و به درگاه دعاکنی پاپ می گفت حتما پسرم!

این به نوعی مثال از این است که چگونه “آسان گیری” یا دادن حق انتخاب افزون‌تر تنها راه زنده نگاه داشتن ادیان و مذاهب است در دنیایی که ساده شدن همه چیز فرآیند جدید زندگی کردن شده است. مشکل نهاد اسلام در ایران این است که امر به معروفش را نزدیک گوش پچ‌پچ می‌کند و نهیِ از منکرش را اما فرو. معکوس کردن همین معادله به سادگی می‌تواند انقلابی در از دست ندادن بیشتر پیروان در نسل جدید ایجاد کند. اما مادامی که اتاق‌فکرهای نهادهای دینی در ایران هنوز دست افرادی با ۸۰-۹۰ سال سن و ته‌نشین شده در دنیای یک قرن پیش هستند، انتظاری جز این خروجی نیست…

یکی از پروژه‌های دانشگاهی‌ام در زمینه معماری بازطراحی فضای داخلی یک کلیسا در شهر Burbank است. به بازپروری Concept طراحی‌ام مجبور به مطالعه در زمینه نورولوژی (علم اعصاب) شدم تا از چیزی در آن برای تزریق به فضای دیزاین‌ام الهام بگیرم. موقع تحقیق اما تصادفی با کارهای یک نقاش آرژانتینی به اسم جورج روکوکو (Jorge cocco) آشنا و عاشق کارهای‌اش شدم.

با این که طرفدار سبک کوبیزم نیستم اما شیوه نقاشی او، استفاده از خطوط صاف و منحنی که رنگ‌ها را در خود محصور کرده‌اند، داستان‌گویی گویای نقاشی‌ها، نورپزداری صورت‌ها و لباس‌ها و تکنیک‌های قلم‌پردازی و بافتی که روی بوم ایجاد می‌کند. خودش که معتقد است سبک‌اش Sacrocubism است و اشاره به این دارد که یک کوبیزم مذهبی را کار می‌کند.(ببینید) وسوسه شدم یکی از کارهایش را برای مادر هدیه بخرم تا در اتاق مطالعه‌اش نصب کند. مادر مادرم که مسیحی بود از خودش مجسمه‌های مذهبی زیادی برای مادرم بجا گذاشت…

… در هفته‌های اخیر با روان‌کاوم جلسات Skype داشتم. از روان‌کاو قبلی‌ام که یک خانم بود به دلیل مسایلی که بین‌مان پیش آمد موقتا دور شدم و خواستم مرا به همکارش ارجاع دهد. که داد. شاید اشتباه از من بود که ماه‌ها پیش برای تشکر از زحمات‌اش از او یک دعوت غیرکاری برای شام کردم. بگذریم. امروز روان‌‌کاوم نتیجه بررسی (Evaluation) یک تستی که ده روز پیش از من گرفته بود را برای‌ام توضیح داد. گفت Gamophobia دارم. باید درمان شوم. و می‌شوم. دیگر نفهمیدم علاقه‌اش به درمان به خاطر خودم و آینده‌ام بود یا به خاطر طولانی‌تر شدن جلسات. البته اعتماد می‌کنم همیشه.

احتمالا می‌دانم منشا این ویژگی روانی از کجا آب می‌خورد. شاید بسیاری از آدم‌های ایده‌آل گرا دچار این مساله باشند اما برای من مربوط به اتفاقی در گذشته دورم و مربوط به اولین رابطه “مثلا” عاطفی‌ام است. یعنی حدس می‌زنم. می‌گویند آدم‌های دارای گامافوبیا از ازدواج بیشتر از تعهد ابدی داشتن به یک رابطه عاطفی طولانی می‌ترسند. ترس آن‌ها از این که ازدواج محدودشان می‌کند یا سبب می‌شود به اهداف شخصی‌شان نرسند. من واقعا نمی‌دانم این چیزها چطور در علم روان شناسی تست و Evaluate می‌شود، نمی‌دانم چقدر دقیق‌اند. اتفاقا انسان بسیار عاطفی هستم. اما حال باید منتظر ماند و دید برنامه درمانی‌اش چه هست. هرچه هست گاما گرفتن از کرونا گرفتن بهتر است ظاهرا.

روان‌کاوم خیلی اشتیاق دارد درباره فرهنگ روابط عاطفی میان ایرانیان بداند. بعد از جلسه‌های ۵۰ دقیقه‌ای‌مان گاهی به سئوال‌های‌اش جواب می‌دهم. یک بار ۹۶ دقیقه حرف زدیم. ۴۶ دقیقه درباره مدل‌های روابط عاطفی در ایران. می‌گفت صبر کن نکات را یادداشت کنم. خوب باشد. یادداشت کن. یک هفته بعد دیدم یک صورتحساب (Bill) از کلینیک به آدرس‌ام آمده و مرا برای ۹۶ دقیقه مشاوره شارژ کرده. کچل تو به من قول دادی از دقیقه ۵۱ به بعد حساب نمی‌کنی که آن‌همه توضیح دادم. زنگ زدم. هزینه ۴۶ دقیقه را پس گرفتم. اعتراض هم کردم. دفعه بعد هم که بعد از ۵۰ دقیقه شروع کردن به سئوال مشابه پرسیدن خواستم واتس‌آپ کند، صوتی جواب دادم. بازی بازی با سیبیل من هم بازی؟

اتفاقا درباره فرهنگ طلاق در خاورمیانه خیلی حرف زدیم. صحبت این بود که نابرابری اجتماعی درباره زنان در این محدوده جغرافیایی تنها زاییده حکومت‌ها نیست، خانواده‌ها هم در آن خیلی نقش دارند. درست است که در جامعه ایرانی مردسالاری در مناسبات اجتماعی خیلی کم شده، اما مردسالاری در قوانین و گلوگاه‌ها و قضاوت‌ها به شدت هنوز پررنگ است. یعنی آخرش هیچ به هیچ. تا زمانی که به عنوان یک زن در مناسبات اجتماعی‌ات با مردان مشکلی نداری همه زن دوست‌اند، اما به محض این که با منافع یا قلمروی جامعه مردان اصطکاک یا اتصالی پیدا کردی اغلب شرایط در خاورمیانه به نفع امتیازگیریِ روانی مردان نوشته شده هرچند زن‌ها امکان امتیازگیری مالی برای‌شان فراهم باشد.

این ستایش‌ برانگیز است که نهاد خانواده در امریکا به مساله طلاق یا ادامه زندگی دخترشان ورود منفی نمی‌کند یا دست‌کم نقش Supportive دارد. این خیلی خوب است که قوانین در امریکا را تنها مردان ننوشته‌اند و زنان فرصت کرده‌اند آن را مدام تصحیح کنند. شما ببینید مجلس‌های ایران این همه نمایندگان زن داشته اما همین‌ها در کمتر کردن تیغ مردسالاریِ قوانین کمترین نقشی داشته‌اند.

معلوم نیست در طول این‌همه سال این نمایندگی‌ زن چه کرده اند. هنوز در ایران کم نیستند خانواده‌هایی که ترجیح‌ می‌دهند دخترشان یک “اندوهگین” باشد، اما “مطلقه” نباشد. و کم نیستند مردانی که ترجیح می‌دهند زن را همچنان جنس سرویس دهنده‌ی جامعه‌شان تلقی کنند و با همه رفتارهای رومانتیک متظاهرانه‌شان، در روز تسویه حساب روی زمخت مردانگی‌شان را در روح و روان زن فرو نکنند…

۶ روز مصیب‌بار پر از شلوغی دارم. هر روز یک امتحان و هر دو روز یک Presentation. قرار شده دوربین‌ها را بگذاریم مقابل دیوار، کارها را بچسبانیم روی دیوار خانه‌های‌مان و هرکس از داخل خانه‌اش برای جمع Online پرزنت کند. ترجیح‌ام این است که این ۶ روز همه فعالیت‌های مجازی‌ام را تعطیل کنم ،گوشی ام را به پشت بخوابانم، نوتیفیکیشن‌ها را ببندم و روی درس متمرکز شوم، خاصه این‌که در میانه‌اش سالگرد شوت شدن ام به این دنیا نیز هست. هرچند مثل همیشه ترجیح می‌دهم آن زمان به غیبت صغری بروم. چشمک. با آرزوی آرامش. تا بزودی…

Print

درج دیدگاه

نوشته های مشابه