صفحه اصلی قلم رنجه جعبه‌یِ ترس

جعبه‌یِ ترس

نوشته پرنس‌جان
قلم رنجه

مدتی در آپارتمانی در غربِ تهران بودم. کوتاه مدت. سال ۸۶. ۱۳ سال پیش. همسایه‌ای داشتم که با مادرِ بسیار پیرش زندگی می‌کرد. آخرین طبقه. مردی شاید ۴۵ ساله. آرام. درون‌گرا. زمان مشخصی از خانه بیرون نمی‌رفت. گاهی ۳ صبح، گاهی ۱۱ شب. حتی جمعه‌ها، تعطیلات. هیچ یک از قبض‌های خانه به اسم‌اش نبود. پول شارژ را یک ساله پرداخت می‌کرد که کسی مزاحم‌اش نشود. کراوات‌هایِ ارزان می‌‌پوشید. خوش لباس مثل یک تاجر بود. اما هیچ وقت هم عطر نمی‌زد. یا این‌که علی‌رغم اتومبیل گرانقیمت شاسی بلندش، همیشه یک ساعت‌ کاسیوی دیجیتال ارزان A158 در دست داشت. پشت اتومبیل‌ نیز همیشه یک ساک پر از لباس بود.

ارتباط برقرار نمی‌کرد. گاهی خوش اخلاق ،گاهی بسیار تنداخلاق و عمیقا سرخورده. همه چیزش مرتب بود جز کفش‌های مستهلکش که با بالاتنه‌اش نمی‌خواند. از نوک ساییده‌شان معلوم بود عصبی می‌شود. پاهای‌اش را زیاد به زمین یا جایی می‌کِشد. کفشِ آدمِ روی صندلیِ چرخدار بنشین نبود. یک بار باهم مکالمه داشتیم، خیلی کوتاه.

از شانس بدش دوبار اتومبیل‌اش را مقابل خانه‌ای بسیار قدیمی در خیابانی در قیطریه دیدم. یک خانه‌‌ی دونبش در جایی بسیار شلوغ. پرده‌های هر سه طبقه یک شکل. دوربین‌های مداربسته‌یِ گرانقیمتِ متحرکی که برای مسکونی نصب نمی‌شد. ظاهرش که یک خانه امن بود. بعدها این خانه خراب و یک برج مسکونی شد. می‌توانستم حدس بزنم که این همسایه من اگر یک افسر اطلاعات و عملیات نیست، احتمالا یک سربازجو است. حس‌ام می‌گفت. و این که در محدوده آن‌سال‌ها اتومبیل‌های شاسی بلند پرادو یا حتی سری اول سوزوکی‌ها به عنوان تسهیلات اغلب در اختیار افراد این نهادها بود.

آن‌سال‌ها هیچ وقت درباره‌اش با دوستان‌ام یا کسی حرف نزدم. بعضی چیزها را باید قورت داد. ندیده گرفت. اما چه کسی فکر می‌کرد این مرد می‌تواند چهره‌ی کاملا متفاوتِ دیگری نیز داشته باشد؟ چه کسی فکر می‌کرد این مرد به ظاهر باوقار ممکن است در جایی زیر زمین برای دیگران یک هیولای ترسناک باشد؟

امروز به این فکر می کردم که “بازجو بودن” شغل سختی است. کاری روح‌فرسا است. اغلب مردم از بازجو متنفرند، او را اهریمنی می‌پندارند. بازجو در کُنش‌اش بذری می‌کارد که محصول‌اش همین است. بیزاری از او. اما گاهی بسیاری از بازجوها، مثل کارمند یک بانک، مثل یک راننده تاکسی، مثل یک چاه باز کن، یک مامور حفاظت داخل هواپیما، یا حتی مثل یک کارمند آتشنشانی، صرفا وارد شغلی شده‌اند، شغلی که درون‌اش به “باوری” یا به “سیستمی” خدمت کنند و با آن نان سر سفره می‌برند. با این تفاوت که دیگر به سادگی از آن نمی‌توانند بیرون بیایند حتی اگر روزی خود بخواهند. آن‌ها خواسته یا ناخواسته وارد تونلی مخوف شده‌اند.

می‌دانم که کمتر کسی دوست دارد از ابتدا آن بازجوی بی‌رحمی شود که امروز شده مگر اختلالات شدید روانی داشته باشد. این شغل ابتدا برای بسیاری شغلی برای فهمیدن حقیقت به نفع حکومت و جامعه است، کشف کردن رازهای ضد امنیت ملی است. به مرور اما شمایلی دیگر پیدا می‌کند. خاصه در حکومت‌های تمامیت‌گرا. شکلی که لزوما شخص بازجو (Interrogator) در آن دست ندارد، سیستمی که برای‌اش کار می‌کنی تو را وادار و سرسپرده می‌کند که اینگونه شوی. و تو در کالبدی آرام آرام فرو می‌روی که دیگر حتی خودت هیولا شدن خودت را به مرور نمی‌بینی. رفته رفته یاد می‌گیری هرچه خشن‌تر باشی، ارتقا پیدا ‌کنی. و هرچه ارتقا پیدا کنی زودتر از این دالان‌های تنگ به جاهایی آرام‌تر تغییر مکان دهی.

دنیای بازجوها همان‌قدر که دنیای تلخ و مستهلک کننده‌ای است، احتمالا همان‌قدر پر از رقابت و استرس و ترس از تاوان دادن ناشی از اشتباه است. آن‌ها می‌دانند برای سیستمی لزوما وفادار کار نمی‌کنند، اما با انجام درست کارشان باید همیشه این وفاداری را یک سویه نشان دهند. شاید از بیرون برای مردم یک سیستم متحد به نظر برسند از در درون اما جزیره جزیره اند. بازجوهایی که ممکن است گروه گروه حتی روش‌های همدیگر را زیر سئوال ببرند.

از لحاظ روانی، یک بازجو آرام آرام درونش از هم پاشیده می‌شود. هرجای دنیا که باشد. شاید خیلی دیرتر از قربانی‌ها و سوژه‌های‌اش. اما بالاخره می‌شود. هرچند بازجو در زندان خداست، قدرتی ورای قاضی و رئیس جمهور دارد. اما خوب می‌داند خودش نیز به سادگی می‌تواند توسط سیستم قربانی شود. او پدری از درون پاشیده یا همسری همیشه در سایه ترس‌هایی درونی خواهد ماند. بازجو هرچه باشد و نباشد، خدای زندان باشد یا نباشد، ذاتا انسانی است که درون قضاوت‌گری دارد که می‌تواند او را به چالش بکشاند. یک روزی. یک جایی.

ترس از این که خانواده و فرزندان بفهمند. ترس از این که اقوام او به شغل واقعی‌اش پی‌ببرند. ترس از این که همکاری شیطنت کند و از طریق متهم دیگری یا روشی برای او پاپوش درست کند. کسی اضافه کاری‌شان را بدزدد و پرونده‌ای را از دست‌شان برباید و امتیازِ ارتقاء جایگاه سازمانی را خودش بردارد. این رقابت شکننده آنقدر هست که بازجوها گاهی با پرونده‌سازی از بیکار ماندن و کم‌کار ماندن خود جلوگیری ‌کنند. خیلی از بگیر و ببندهای بدون‌منطق نتیجه همین رقابت‌های داخل سازمانی است. سیاست‌های کلی امنیتی نظام نیست. اما نظام وقتی در عمل انجام شده قرار می‌گیرد طبیعتا بازجوی‌اش را مقابل رسانه‌ها خراب نمی‌کند.

ساده‌دل نباشیم. درهیچ کجای دنیا قرار نیست بازجو رفتاری انسانی داشته باشد. قرار نیست بازجو معتقد به اخلاق و دین و این پرت و پلاها باشد. بازجو، بازجو نمی شود که عدالت را درون اتاقک‌های سرد و بتونی اجرا کند. بازجو نیامده تا ما چهره انجیل و قرآن و محمد و مسیح را در رفتار او ببینیم. بازجو آمده تا شغل‌اش را انجام دهد و ترفیع‌اش را بگیرد. یعنی تحقیر کردن. آزار دادن. حتی تا سرحد مرگ شکنجه دادن به قصد اطلاعات گرفتن. حتی‌ ظالمانه‌تر از آن، پرونده سازی کردن. تو را به انسانی که نبودی تبدیل کردن.

یک بازجوی ایدولوژیک به هزار دلیل خود را توجیه می‌کند مادامی که از سیستمی که به او فرمان می‌دهند بی‌وفایی نبیند. مثل آن که وضو می‌گیرد و شکنجه می کند و واقعا ایمان دارد این شغل او خدمت به آرمانی است. یا آن که به دلایل میهن پرستانه سرباز اسیر را تا مرز تکه تکه شدن زجر می‌دهد تا رازی به سود ارتش سرزمین‌اش بیرون بکشد و مطمئن است موفقیت‌اش قهرمانانه است.

اما بازجویانی که “استخدام” یا “وفاداری” سبب اصلی فعالیت‌شان است که خیلی زودتر در خطر صدمات روحی و روانی قرار می‌گیرند. این‌ها افرادی هستند که سیستم‌ها به شدت مراقب‌ هستند تا روزی که خسته شدند به ضرر سیستم عمل نکنند. منتقد نشوند. یا توسط دیگر نهادهای امنیتی، شکار نشوند. مثل برخی از مهمترین مغزمتفکرهای امروز اصلاح‌طلب و سردبیرهای روزنامه‌های جنبش سبز، که روزی از خطرناک‌ترین و بی‌رحم‌ترین شکنجه‌گران اوایل انقلاب بودند و حالا چه حقیقی چه از جنگ زرگری، مقابل بخش‌هایی از نظام در مقام اپوزوسیون بی‌خطر شده‌اند.

به نظرم می‌شود به مرور تمرین کرد تا بازجو را درک کرد. از بالا به شغل او نگاه کرد. در اسارتِ آن ترسی که او تلاش دارد برتو مستولی سازد، قرار نگرفت. سخت است. خیلی. همان کاری که ماندلا ‌کرد. یا مارتین لوترکینگ. یا خسرو گل‌سرخی. شاید این تنها راهی باشد که بشود در برابر او بیشتر مقاومت کرد و مثل موم در دستان‌شان نرم نشد. تنها راهی که بشود به هدف او نباخت و در عین حال از او متنفر هم نشد….

… امروز پنج شنبه، ۱۸ جوون ۲۰۲۰ است. الکس به خاطر کمک‌هایی که موقع ابتلای به Covid-19 به او کرده بودم، به رسم تشکر مرا با دوست دخترش و خواهرِ دوست‌دخترش به یک شام پیک‌نیکی دعوت کرد. البته بعدتر فهمیدم. یک جای دنج در ساحل Malibu. بساط نوشیدنی و اشربه و گوشت و جوج‌زنی و مخلفات. جای خلوت و صامتی هم بود. یک ساعت و نیم با آن‌ها بودم. شراب قرمز را خودم برای‌اش گرفتم، یک CASK 23 Cabernet Sauvignon که اگر گه‌گاهی لب بزنم تنها مزه آن را دوست دارم. به اندازه شیرین و Texture دودی دارد و مزه‌ی گس‌اش کم است. این شراب با پنیر Idiazabal واقعا طعمی بهشتی دارد. آن را هم برای‌شان گرفتم.

تا جای ممکن از نوشیدنی الکلی دوری می‌کنم، خاصه در میهمانی‌ها، جلوی جمع، نه فقط به خاطر پرواز، از این که الکل و Drug وارد بدن‌ام شود به غایت پرهیز دارم. همین یک نصف زولپیدمی که هر شب می‌بلعم به اندازه کافی کم‌حافظگی برای‌ام به ارمغان آورده و معیوب‌‌ام کرده.

عصر خوبی بود. الکس گیتار نواخت و خواهرِ دوست‌دخترش ساز دهنی. بعدتر فهمیدم گاهی در کنسرت‌های کوچک الکس با او همراهی می‌کند این دخترخانم. اسم‌اش آماندا بود. از خواهرش بسیار زیباتر، اجتماعی‌تر ،حاضرجواب‌تر. کنجکاو شدم که چرا الکس به جای آماندا که نوازنده‌هم هست با خواهرش دوست شده. تعجبی هم شاید نداشت. الکس جزو آن پسر‌هایی است که از دوست شدن با دخترهای باهوش و زیبا دوری می‌کند. هیون (دوست کره‌ای‌ام) هم بر همین منوال. پسر متوسط همیشه همین است. شاید این تیپ پسرها رعایت این قانون را ورود به Safe Zone می‌دانند. از نظرشان دختر هرچه ملنگ و خنگ‌تر، مدیریت رابطه با او کَره‌ای‌تر.

فهمیدم آماندا چه تیپ دختری است. از آن‌ها که ترجیح می‌دهد به جای هم سن و سال‌های شان، با پسرهای خیلی بزرگتر از خود مراوده کند. حال یا به این سبب که Privacy و آزادی‌عمل بیشتری داشته باشند. یا به سبب صاحب هدف و شغل بودن مرد‌های اینچنینی.

بیش از یک و نیم دهه پیش، یک رابطه عاطفی داشتم که پارتنرم از من خیلی باهوش‌تر بود. باهوش به معنای واقعی، تو این هوش را در همه‌ اجزای زندگی‌اش می‌دیدی. فکر استراتژیست داشت. بیانِ راه‌حل‌گرا داشت. آنقدر که وقتی با من حرف می‌زد سعی می‌کردم با طمانینه جواب‌اش دهم. یا با او بسیار مراقب حرف زدن‌ام بودم. وکیل یک شرکت نفتی بود. در هر حال، طی دوستی کوتاه با او بود که فهمیدم بزرگترین اشتباه یک مرد این است که بخواهد زنی باهوش‌تر از خودش را مدیریت کند. یا فکر کند که می‌تواند برای‌ سبک زندگی‌اش حد و مرز بگذارد. وقتی از همه روابط گذشته‌اش برای‌ام تعریف می‌کرد متوجه شدم همه آن مردها که آن دختر را از دست دادند به اشکالی متفاوت چنین اشتباهی کردند. می‌دانید، مشکل این است که ما وقتی می‌خواهیم کسی با این خصوصیات را از دست ندهیم، ناخوآدگاه حلقه مالکیت‌طلبی و حضورمان را تنگ‌تر می‌کنیم تا او بیشتر در صفحه رادار ما باشد، و وقتی در این کار زیاده‌روی کردیم اتفاقا به سادگی او را از دست می‌دهیم!

گویا خیلی از مردان خصوصا انواع خاورمیانه‌ای‌اش، دوست دارند که در رابطه Boss باشند. رئیسِ رابطه باشند. بله این روحیه Bossy روی پلتفرم دخترهایی که می‌گویند “آه! من دوست دارم دوست پسرم یا شوهرم بهم مسلط باشد” جواب می‌دهد، اما نه روی همه آن‌ها. از دخترخانم‌های خمیردندانیِ شکل‌پذیر فراوان است، اما گاهی مردها خیال می‌کنند همه دخترها خمیردندانی‌اند. همان‌قدر که دخترها تصور می‌کنند همه مردان را می‌شود به سادگی وسوسه کرد.

درست در همان دهه ۸۰‌ای که سلطان لاستیک و سلطان سکه و سلطان شکر برای خودشان ول می‌چرخیدند و هنوز کسی کاری به کارشان نداشت، یک بنده خدایی هم بود که آن‌سال‌ها سلطانِ قرارِ ایران بود. (چشمک). البته بهتر از من می‌دانید که میزان حال افراد است و سلطان ممکن است بعد برود زاهد پاکیزه سرشت بشود. ولی یکی از فوائد آن دوران فقط شیطنت نبود، منبعی عظیم از اطلاعاتی بود به خوبی به من نشان می‌داد تا چه حد برخی دخترخانم‌های ایرانی حتی خودشان به شدت کشش به سمت پسرهای Bossy یا پسرهای ذاتا عوضی دارند.

از این‌جاها بود که فهمیدم خیلی از غر و ناله‌های پاره‌ای از دخترخانم‌ها درباره روابط عاطفی‌شان از اینجا می‌آید که خودشان نه یک بار، که چندین بار دروازه‌های عاطفی‌شان را روی چنین Type پسرهایی باز کرده بودند. دور باطل این بود؛ اجازه می‌داد در کوتاه‌ترین زمان مخ‌اش زده شود، اما از همان پسر مخ‌زن انتظار فردین بودن داشت، آشفتگی الگوریتم آغاز برخی از همین دوستی‌ها.

فرق مهم پسری که برای جذب دختر نیاز به مخ‌زدن دارد و پسری که این کار را بدون مخ زدن انجام می‌دهد دقیقا همین است. من خیال می‌کنم مخ زدن (Flirting)، چیپ‌ترین شیوه “لطفا به من توجه‌کن”‌ای است که یک مرد می‌تواند انجام بدهد. حتی یک زن آن را بد انجام بدهد. حال این که مردی که بدون مخ زدن برای زنان جذاب است به مرحله Charmingرسیده. یعنی خود به خود با هرکه بخواهد رابطه‌اش شکل می‌گیرد، و این نیاز به پروردن شخصیت و سبک زندگی دارد. در اصل اینجا شالوده‌ی زندگی‌ات تو را Present می‌کند مقابل مردم، نه زبان ات.

البته در این ماجرا پسرها تنها آنتاگونیست های قصه ما نبودند. یک چیز جالب بگویم. در سال ۸۵ با دخترخانمی دوست شدم که شاگرد پیانوی‌ام بود. خیلی هم دیرآموز. خسته‌ام می‌کرد. خوب طبیعتا آن زمان هم قانون همیشگی‌ سه‌گانه‌ام که “در محل‌کار، موقع بیزنس و محل آموزشی رابطه عاطفی ممنوع!” را به سختی رعایت می‌کردم. و چون او این سبک زندگی مرا می‌دانست در بیان احوالات‌اش خیلی با من راحت شد.

این خانم شاگرد، در همان زمان، همزمان، بی‌امان، توامان و پرتوان با سه سلبیریتی دوست بود. دوست سفرهای خارج از کشور خواننده ای به اسم س.خ بود، دوست میهمانی‌های حسام.ن.ص بازیگر بود، در و دل‌های‌اش را هم یک شب درمیان با بازیگری به اسم صابر می‌کرد. گویا صابر پای تلفن برای‌اش شعر می‌خواند و حالا برنامه‌های صلواتی دیگر هم بوده. البته این همپوشانی‌ها در دنیای بچه‌های سلبریتی خاصه فوتبالیست‌ها و خواننده‌ها خیلی فراوان است و چیز عجیبی نیست، اما می‌خواهم بگویم برای ماهایی که خیلی در این فضا بوده‌ایم این به خود موش‌مردن زدن دخترخانم‌ها و همیشه از اخلاقیات حرف زدنها و قربانی نشان دادن خودشان هم خیلی معتبر نبود. خیلی‌ها آب نیست که شنا نمی‌کنند. اگر باشد، کرال پشت هم یاد می‌گیرند.

این قاعده مهمی است، شما هر وقت بسیار مورد توجه بودی، هر زمان جایی ایستاده بودی که نسبت به تو demand برای مالک تو بودن زیاد بود و سوپر جذاب بودی، بعد اگر شیطون نبودی و در نقش آب فقط مسیر داخل شلنگ را رفتی، آن موقع کارت صدهزار آفرین از پدر ژپتو می‌گیری. وگرنه فخری یک‌وری و جواد بیست‌سانتیِ پا پرانتزی تا صبح می‌توانند درباره فضیلت‌های تمرکز در رابطه عاطفی آینده‌شان سخنرانی کنند و بگویند ما صدرصد به اصول پایبندیم.

حرف شیطونی شد یاد یک بخشی از تاریخ ایران افتادم. خیلی هم ربط ندارد. (لبخند) رضاشاه دو دختر داشت که خیلی شیطون بودند. به قول امروزی‌ها Hot بودند. یکی‌شان اسم‌اش فاطمه بود، آن یکی اشرف (دوقلوی محمدرضا پهلوی). فاطمه که خوب رمانتیک‌تر و زنانه‌تر و عاشقانه‌تر بود، اما اشرف هم خیلی حشرناک بود هم حالت‌های مردانه داشت و اهل عاطفه‌ورزی بدان معنا نبود. ظاهرا آقایان با ویلچر و واکر اتاق او را ترک می‌کردند. (لبخند)

فاطمه چون نمی‌خواست شیطنت‌های‌اش رضاشاه را عصبانی کند اغلب موارد این کار را در خارج از ایران انجام می‌داد. اما به لجاجت پدرش، همین که رضاشاه از دنیا رفت درست در روزهای خاکسپاری پدرش با یک پسر امریکایی ازدواج کرد. یک فردی به اسم وینست لی هیلر (Vincent Lee Hillyer) که داماد خانواده پهلوی شد و بعد الکی اسلام آورد و او را با نام علی معرفی کردند تا بتواند ایران زندگی کند. چند سال گذشت و محمدرضا پهلوی وقتی متوجه شد وینست لی هیلر دست بزن دارد و علاوه بر فاطمه با زن‌های دیگر دربار تیک می‌زند او را از کشور انداختند بیرون و فاطمه مصلحتی با یک تیمسار نیروی هوایی ازدواج کرد. حال واقعیت یا شایعه می‌گویند اشرف خیلی مراقب بود تا فاطمه با مردانی که اشرف برای خودش انتخاب می‌کند طرح دوستی نریزد. کتاب خاطرات ارتشبد فردوست را بخوانید منبعی خوب در این زمینه است….

ازدواج فاطمه پهلوی با خبرنگار امریکایی‌ در روزهای به خاک‌سپاری رضاشاه پهلوی

… فرصت نشد درباره اتفاقات اخیر میان جان بولتون، کتابش و پرزیدنت ترامپ و درباره احتمال یک تماس دیپلماتیک میان تهران و واشنگتن در هفته‌های آینده مطلبی بنویسم، اما سیاست پرزیدنت ترامپ این‌گونه است که هر زمان تمایل بیشتری به صحبت کردن دارد، از برقراری تحریم‌ها و محدودیت‌های بیشتر پرده بر می‌دارد. احساس‌ام این است که هر تحریم جدید، به سبب یک پاسخ منفی تهران به مذاکره است.

واقعیتش در دنیای دیپلماسی همه می‌دانند به سبب برخورداری ایران از ثروت عظیم نفت، تحریم‌ها شاید دامنه و گستره نفوذ ایران را درمنطقه کم و کمتر کند و کشورهای کمتری حاضر به عقد قراردادهای تجاری با ایران باشند. شاید بتواند تهران را منزوی و ضعیف کند، اما نمی‌تواند سبب سقوط نظام شود. مطلقا نمی‌تواند. با این وجود کارکرد دوم تحریم این است که با پایین آمدن ارزش پول، آمدن رکورد به جای تورم، و افزایش بیکاری و گرانی، مردم ایران جان‌شان به لب برسد، و با تحریم شدن به اعتراض خودشان حکومت را سرنگون کنند. در چنین شرایطی یک کودتای غیرمستقیم شکل می‌گیرد.

کتاب جدید جان بولتون مشاور سابق پرزیدنت ترامپ. آقای بولتون که از سیاستمداران بسیار نزدیک به فرقه رجوی است با افشای بخشی از گفتگوها و تصمیم‌های پشت‌پرده، چهره ریاکارانه و دیگری از پرزیدنت ترامپ به خوانندگان‌اش نشان داده است. کاخ سفید در تلاش برای جلوگیری از انتشار این کتاب است.

شما اگر به اکوسیستم تحریم‌ها نگاه کنید، آن ها را آنالیز و دقیق مطالعه کنید، در می‌یابید که چیزی در حدود ۸۰% Sanctionها هدف‌شان شلیک به رفاه و امنیت زندگی مردم در ایران است. و اگر دایره تحریم ده سال پیش قطری دو متری داشت، امروز دایره بسیار کوچک‌تر شده. به قطری ۵۰ سانتی‌متری رسیده است. نفوذ ایران کاهش شدید یافته اما هیچ نشانه‌ای از شورش برعلیه حکومت در مردم نیست. سئوال مهم اما اینجا این است که اگر این دایره چقدر کوچک‌تر شود مردم تا سقوط نظام برای سرگونی‌اش به خیابان‌ها می آیند؟ بشود یک دایره ۳۰ سانتی؟ یا یک دایره ۱۰ سانتی؟ یا بشود نقطه؟ هیچ تحلیل‌گر سیاسی نمی‌تواند درباره مردم ایران این واقعیت را بفهمد. خوب یا بد ایرانیان قابل پیش‌بینی نیستند. اما امریکایی‌ها کاری که می‌کنند این است، قبل از کوچک‌تر کردن هربار این دایره، هربار درخواست مذاکره می‌کنند.

شاید اشتباه می‌کنم اما از مردمک نگاه‌ام، تحریک بسیار خطرناک است. به این سبب که می‌تواند حکومت را برای مدتی محدود بسیار خودکامه‌تر کند. در این شرایط قربانی نخست خودکامگی آزادی‌های اجتماعی، جوانان و باقیمانده رفاه اجتماعی جامعه است. این طور نیست که تحریم سبب قوی‌تر شدن جامعه مدنی شود، به عکس، فیلترینگ چندبرابر می‌شود، روزنامه‌ها تعطیل می‌شوند، فضا امنیتی‌تر می‌شود و اتحادی میان افراد داخل نظام پیش می‌آید (به خاطر منافع مشترک) که پیش از این نبود.

یک مثال ساده‌اش اصلاح‌گرا و اصول‌گرا و موئتلفه و … به سادگی و دوباره در هم Join می‌شوند. مثل فرش بهم بافته می‌شوند. آقای خاتمی می‌رود مدافع بیت‌رهبری نظام می‌شود، و آقای احمدی‌نژاد و طرفداران او پشت سرداران سپاه می‌ایستند. نظام که آرایش بحرانی بگیرد مردم چیزهایی می‌بینند که تصورش را هم نمی‌کرده‌اند. پس سئوال مهم این است اگر این دایره تنگ و تنگ‌تر شود، قربانی اصلی آن که هستند؟ قطعا مردم.

تحلیل‌گران غرب، مدافعان حقوق بشری و بسیاری از افرادی که به سطحی‌ترین لایه این تحریم‌ها نگاه می‌کنند، هنگامی که از آن‌ها پرسیده شود خوب در صورت بالارفتن جیوه دماسنج حکومت، دیوانه شدن نظام و حکمفرمایی فضای ۱۰۰% امنیتی بر مردم، چه کسی مسئول صدمه دیدن مردم تا از ریشه درآمدن نظام است؟ آن‌ها خواهند گفت این “نظام” است که مسئول است. نظام برود، تا ما دایره‌مان را گشاد و گشاد‌تر کنیم.

حال اگر از همین‌ها بپرسید که اگر نظام با دولت‌های غربی به یک توافق برسد، وقتی دایره یک دایره ۳۰ سانتی‌متری شد به ترامپ باج و نرمش قهرمانانه دیگری بدهد، و سعی کند سهم امریکایی‌ها را در سبد تجارتش بیشتر کند و با دور شدن از روسیه و چین به ایالات متحده نزدیک‌تر شود، اگر نظام چنین معامله‌ای بکند و ایالات متحده هم تضمین بکند این نظام ۵۰ سال دیگر هم حکومت کند و مردم با این شرایط باز نتوانند به آزادی بیان و ادیان کامل خود برسند، آن وقت شما چه خواهید گفت؟ آن وقت این مدافعان حقوق بشری و تحلیل‌گرها احتمالا هیچ حرف حسابی ندارند که به شما نمی گویند. چرا؟ چون درک نمی‌کنند دنیای سیاست بر مبنای معامله است و به سادگی میز بازی عوض می شود.

ما یک زمین می‌بینم که تنها بازیگر قدرتمندش نظام است. می‌توانیم بپذیریم. می‌توانیم نپذیریم. این تغییری در واقعیت نمی‌دهد. بعد از ۴۰ سال، بعد از ۴۰ سال فرصت و امکان تمرین، نه هیچ اپوزوسیونی وجود دارد که رقیب قدرتمندی برای نظام باشد، نه هیچ اپوزوسیونی وجود دارد که حتی ۳۰% محبوبیت قطعی میان مردم ایران داشته باشد. پس انتخاب سیاسی می‌شود این که یا باید نظام با همه ناکآرامدی که در آن همه می‌بینیم بماند و ترمیم شود، یا برود، و بعد داخل یک خلاء ای که نمی‌دانیم داخلش چه بلایی بر سرمان خواهد آمد بشویم.

ایرانیان خارج از ایران وارد آن خلا ترسناک نمی‌شوند. جای‌شان امن است. مدافعان حقوق بشری و تحلیل‌گرانی که در غرب داخل ویلا‌های‌شان نشسته‌اند همین طور. جای آن‌ها امن‌تر است. آن‌ها که داخل سرزمین هستند قربانی‌اند. آن‌هایی که مدافع تحریم و سقوط نظام‌اند هیچ سواد و پیش‌بینی نسبت به این خلاء ندارند یا دارند خودشان را به اتوبان همت می‌زنند. اما عجیب است که هرنوع تلاشی می‌کنند تا این خلاء شروع شود! خوب البته این اکثریت مردم خواهند بود که حق دارند تصمیم بگیرند وارد این خلا بشوند یا نشوند.

اگر این حرف‌ها را می‌زنم، به این سبب است که کاملا حس می‌کنم ممکن است در ماه‌های آینده شورش‌های خیابانی دوباره آغاز شود. این که این ناآرامی‌ها چقدر حقانیت دارد یا ندارد، موضوعی جداست. من هم این روزها واقعا نظام جمهوری اسلامی را نظامی دلسوز و مدبر و کارا برای ایران و مردم‌اش نمی‌دانم اما اعتقاد هم ندارم “براندازی” راه‌حل است. به این سبب که تک تک اپوزوسیون‌هایی که برای جایگزینی دندان تیز کرده‌اند گرگ‌هایی آماده دریدن‌اند و مردم نیز برای آن‌ها بازیچه.

متاسفانه بخش زیادی از اپوزوسیون این حکومت، از فرقه رجوی گرفته تا انواع و اقسام قلمی و جیبی‌شان به فکر “قدرت” و “پول” اند. این ممکلت بعد از ۴۰ سال در میان اپوزوسیون‌اش متاسفانه نه هنوز یک ماندلای محبوب دارد، نه یک گاندی باهوش. یک رضا پهلوی ترسو و حراف است که به قول رضا انصاری در کتاب خاطراتش وقتی یک بار ژنرال‌های امریکایی به او گفتند اگر تو را در کیش پیاده کنیم و سبب کودتا شویم آمادگی اداره‌اش را داری؟ رضا اولین سئوالی که کرد این بود که خوب اگر کودتا شکست خورد هواپیمایی هست که مرا از کیش برگرداند؟ از من این را به یادگار داشته باشید که در دنیای سیاست عدالتی در کار نیست، دعوا تنها بر سر سهمِ تسلط است، برنده، آن‌که کارت‌هایی بهتر دارد …

… امشب می‌خواهم داخل یک جعبه بخوابم. یک جعبه چوبی ۱۰۹ در ۱۰۹ سانتی متر که این چند روز آن را در پارکینگ نجاری و درست کرده‌ام. می‌خواهم ببینم آستانه تحمل‌ام کجاست. مادر میهمان خاله فاطی هستند. تنها الکس خبر دارد. من ترس شدیدی از این دارم که نتوانم پاها یا دستانم را دراز کنم. نتوانم بایستم. یک جا محبوس شوم. دوست دارم آن ترس را از دست بدهم. دیده‌اید آدم از صدای ضبط شده خودش خوشش نمی‌آید، به آن می‌گویند Voice confrontation. ترس‌های ما وقتی با آن‌ها مواجه می‌شویم نیز به باورم همین هستند. گاهی مرورشان آزاردهنده و خجالت اور است. می‌گویند می شود یک نفر را از ذهن ات پاکش کنی، از قلب ات اما نه. این عقیده را اما من درباره ترس‌های زندگی‌ام ندارم. دوست دارم برای پاک کردن‌شان تلاشم را بکنم …. تا بزودی

Print

درج دیدگاه

نوشته های مشابه