صفحه اصلی فرهنگفرهنگِ جامعه در دنیای شما، ساعت چند است؟

در دنیای شما، ساعت چند است؟

نوشته پرنس‌جان
فرهنگِ جامعه

برداشت اول – دقت، خودِ جذابیت است!

می‌دانیم افراد دقیق “Punctual people” اصولا سخت‌گیری‌شان مختص به زمان نیست. گاهی روی کلماتی که مردم به کار می‌برند حساس‌اند. گاهی روی جزئیات آداب و معاشرت یا هدف‌‌گذاری در زندگی‌شان همین‌طور. قصدم این‌جا اما بیشتر از بکار بردن واژه افراد دقیق، کسی است که حساس به زمان است. حساس به گذرِ‌زمان یا هرآنچه در جعبه زمان برای‌اش اتفاق می‌افتد.

میزان اعتباری که انسان‌ها به “وقت” می‌دهند در اصل روی یک نوار طیف (Spectrum) قرار دارد. از یک آدم بی‌خیال (Carefree)، تا کسی که حتی به دقیقه‌ها حساس است. اما از لحاظ روان‌شناسی این که شما کجای این طیف قرار دارید، می‌تواند اطلاعات زیادی درباره شخصیت و سبک‌زندگی‌تان بدهد. شما چه بخواهید و نخواهید، توسط آدم‌های دقیق از روی حساسیت‌های‌تان سی‌تی اسکن می‌شوید.

یکی‌اش دیسیپلین داشتن. ما تقریبا مطمئن هستیم انسان حساس به زمان، صاحبِ دیسیپلین است. کسی که به لباس‌پوشیدن، عطر یا کلمه‌هایی که از دهان‌اش خارج می‌شود دقت می‌کند، حتما به زمان نیز حساس است. پس ناخودآگاه به مرد یا زنی که دیسیپلین در زندگی‌اش دارد، زودتر اعتماد می‌کنیم و احتمالا کشش بیشتری برای نزدیک شدن به او داریم. چون احساس خوبی به ما می‌دهند وقتی می‌بینیم فکر کردن درباره حتی روزمره‌ترین رفتار روزانه‌شان نیز در آن‌ها نهادینه شده. این طور نیست؟ حال او چه یک دیپلمات باشد، چه یک سرهنگ، یا که یک تعمیرکاراتومبیل.

حال می‌خواهم مساله انسان دقیق را فراتر‌ از ‌دنیایِ کار، بکار ببرم. اصلا بگذارید به درون روابط عاطفی آن را سُر بدهم. فارغ ازاین که مهم است ما وقتی با یک نفر دوستی عاطفی‌مان را شروع کنیم به سایزها و این که درهرچیزی او کجای آن Spectrum قرار داد دقت کنیم، یکی از طیف‌ها، همین مساله اهمیتِ به زمان است. ممکن است این چیزی نخودی به نظرآید اما تفاوت نگاه انسان‌ها به گذرزمان کاملا می‌تواند یک ناهماهنگی رفتاری یا به قول غربی‌ها Normative dissonance میان‌شان ایجاد کند.چیزی که به سادگی روی دوست داشتن‌شان‌ها قادر است لکه گذاری کند.

من وسواس فکری مدیریت زمان دارم. البته این یک OCD در علم روان‌شناسی محسوب نمی‌شود اما شاید بهتر بود که می‌شد. این وسواس را اغلب اطرافیان‌ام که حواس‌جمع‌ترند می‌دانند. مثل آزار دیدن‌ام از تماس‌های تلفنی متجاوز از ۲۰ دقیقه. یا چت کردن‌های طولانی‌تر از ۳۰ دقیقه. هیچ چیز بیش‌تر از این که کسی بیشتر از زمانی که برای مکالمه یا دیدار با او کنار گذاشته‌ام و با او قبل‌تر هماهنگ کرده‌ام صرف نماید خشمگین‌ و دگرگونم نمی‌کند. دوست دارم آدم‌ها این را خودشان درک کنند و بدور از ادب است تو یک مکالمه یا چت را قطع کنی و بگویی حالا Cut! “پرچانگی” و “وراجی” اما متاسفانه در خیلی از مردم وجود دارد و باید با آن در هر حال Deal کرد. (معادل فارسی خوب برای Deal سراغ نداشتم)

در چنین مواقعی، خوب صدالبته که دلخوری‌ام را نشان نمی‌دهم. اما درونم اضطراب نرسیدن به کار بعدی است. فردی دوبار رعایت نکند، شاید دیگر با او تلفنی صحبت نکنم. دست‌کم تا جایی که بشود. وارد Black list می‌شود. او نمی‌داند چرا به او زنگ نمی‌زنم یا تلفن‌اش را اغلب موارد جواب نمی‌دهم، اما خودم می‌دانم. او وارد آن لیست شده است.

چه خوشمان بیاید یا که نیاید، همان‌طور که دیگر جا افتاده است که انسان‌ها برای دست زدن ما به بدن‌شان ممکن است اصولی داشته باشند و حساسیت‌هایی، یا برای آگاهی ما از مسایل شخصی‌ یا خانوادگی‌اش مرزی بگذارند، امیدوارم روزی به این شعور جمعی برسیم که نحوه استفاده از زمان (عمر) نیز در زندگی افراد مثل پوشش، خوراک یک انتخاب شخصی برای‌ هرکس محسوب می‌شود. دقت کنیم! ما می‌توانیم زمانِ خود را هر طور که بخواهیم و هرجا که باید مصرف کنیم، اما از سهم زمان دیگران باید در پلتفرم اصول، حساسیت یا بینش خاص خودشان استفاده کنیم.

پس دو مساله مهم است، “ارزش زمان” در زندگی انسان‌ها فرق دارد و درک کنیم اگر واحد زمان ما کم‌ارزش‌تر از واحد زمان کسی دیگر بود آن را غیر طبیعی ندانیم، و این که “محل و چگونگی مصرف زمان” یک امر خصوصی است و ما حق نداریم از کسی بخواهیم زمانش را آن‌طور که “ما” می‌پسندیم صرف کند. لخم و بی‌دمبه که بگویم، بهتر است لنز نگاه‌مان اینگونه باشد که همان‌طور اگر ادبیات، پوشش یا عقاید کسی را نمی‌پسندیم، یا او جایی از طیف این‌ها ایستاده که با انتظارات من نمی‌خواند، پس بهتر است از همان ابتدا به او نزدیک‌ نشوم، مساله نگاهِ زمان نیز همین است. این حرف‌ها برای خیلی‌ها ممکن است لوکس و انتزاعی به‌نظر آید، اما به باورم روزی این خساست به گذر زمان با دیجیتالایز شدن و پیرتر شدن جهان دغدغه اغلب مردم خواهد شد. همان‌طور که احترام به حقوق دگرباشان جنسی یا آزادی حق سقط جنین، ۶۰ سال پیش رفتاری لوکس و نمادین به چشم می‌آمد، اما به مرور تبدیل به بدیهیات شد.

بنابراین رفتار افرادی چون من البته که شاید با نرم جامعه دوستان خودم نیز همخوان نباشد، خودخواهانه یا بیماری‌گونه به نظر برسد. امثال من اما توجیهاتی نیز دارند. توجیهاتی که اغلب خودخواهانه یا نگاه از بالا به پایین تلقی می‌شود.آقای A ممکن است بطور متوسط در یک ساعت ۱۵ دلار درآمد یا ۳x در زندگی‌اش Productivity داشته باشد، آقای B اما ۱۵۰ دلار، یا ۳۰x میزان Productivity اش باشد در همان میزان ساعت از زندگی‌اش. ارزش پولی یا بهره‌وری آقای B ده برابر آقای A است. اینجا آقای B برای یک ساعت‌اش نه تنها برنامه‌ریزی فشرده‌تری دارد، که ازلحاظ اجتماعی (نه معرفتی) انسان گرانقیمت‌تری است. پس مهم است درک کنیم در دنیای آدم‌ها ارزش یک ساعت به یک‌ اندازه نیست، این که ما به گروه Aها نزدیک‌تریم یا Bها، اما قصه دیگری است که آشتی باشیم و سرش دعوا نکنیم.

برداشت دوم – وقتی زمان، بار اخلاقی می‌گیرد

از آنجایی که کمی خل بودم، خاطرم هست اوایل برای قرار گذاشتن بسیار شیطنت می‌کردم. هیچ قراری را، به خصوص قرارهای عاطفی‌ام را روی یک ساعت رند تنظیم نمی‌کردم. به جای ۱۰ صبح، حتما ۱۰:۲۲ قرار می‌گذاشتم. قرار سینما را عمدا در پرترافیک‌ترین ساعات روز می‌گذاشتم. البته که چیزی ورای On-time بودن نیز مد نظرم بود، و آن مدیریت زمان بود. در اصل دوست داشتم ببینم کسی که با او وارد یک فرآیند دوست داشتن یا فرآیند کاری می‌شوم، زمان برای‌اش یک کلیشه مکانیکی یا فیزیکی روی مچ دست یا دیوار خانه‌اش نیست، بلکه زمان او را وادار به دوراندیشی و برنامه‌ریزی می‌کند. این نکته‌ای بود که در ورای یک شخصیت Punctual people نیزنهفته بود. دقیق بودن آن‌ها نه شانسی است، نه اکتسابی. دقیق بودن، برنامه‌ریزی و تمرکز می‌خواست که نکته‌ای کلیدی بود.

یکی دیگرازدلایلی که باعث می شود شروع رابطه عاطفی با دقت کردن به این تفاوت‌های سایزی و طیفی‌ ‌یک سرمایه گذاری ارزشمند باشد، این هست که شما وقتی با کسی رابطه عاطفی برقرار می‌کنید که خیلی شبیه‌تان نیست او برای شما، یا شما برای او تبدیل به یک موتور (ژنراتور) می‌شوید. این گاهی به مرور منفجر کننده رابطه است. به مرور ژرفای آن دوست داشتن یا عشق (Romantic profundity) را از‌درون خالی و خالی‌تر می‌کند.

آدم بی‌خیال برای آدم دقیق حکم موتور تولید کننده خشم را دارد، و برعکس، انسان دقیق برای انسان بی‌خیال، حکم موتور تولید کننده استرس و اضطراب. انسان با گرایش‌های مذهبی برای انسان کم‌اعتقاد گاهی حکم ژنراتور تولید کننده محدود کنندگی و احساس گناه را دارد و آن انسان کم اعتقاد برای آن یکی، دستگاه چاپ بلیط جهنم است. این‌ها مثال است و البته در مثال فشفشه نیست. پس مهم است شما اگر کاپوت را بالا می زنید تا وارد رابطه‌ای شوید و زود باتری به باتری می‌کنید، موتورها هم با هم؟ همه یک صدا بگویید. آفرین! با هم بخوانند. چرا؟ چون استارتِ با باتری (هیجان و عشق) برای دو روز است و از یک جایی به بعد موتور است که با موتور می‌ماند و اگر اوضاع خوب نباشد موتور یکی خواهر موتور آن یکی را چی؟ این را دیگر هرکس داخل دل خودش بگوید.

یک خاطره بگویم. امیدوارم سو استفاده نکنید.(لبخند) بنده خدایی بود که در تهران، قرار بود او را ببینم. خودش گفت و اصولا عادت من نیست که قرار اول سینما باشد. موضوع مربوط به سال ۱۳۹۰ است. در گفتگوی چت دور روز قبل‌اش، بسیار تاکید کرده بودم بر زمان و اهمیت وقت و این بنده خدا از هراس، آن روز را که هیچ، از روز قبل‌اش مرخصی گرفته بود. سانس فیلم چه زمانی بود؟ ۳ عصر.

یک قرار دندانپزشکی داشتم ۱۲ ظهر و باخودم گفتم پزشکم همه دندان‌هایم را هم که یکی یکی بکشد و بین‌ هرکدامش یک چای و نبات بخورد، صدی هزار تا ساعت ۲ قطعا آزادم. بعد بینگو! سینما. نشان به این نشان که یک پرکردن دندان، به خاطر خراب شدن یونیت دندانپزشکی تا ۲:۴۵ عصر زمان برد. تنها چیزی که خاطرم هست که با گفتن تمام شد از طرف دکتر، از روی یونیت مثل بروسلی جهیدم و به سمت خیابان به طرفه‌العینی دویدم.

فیلم راس ۳ شروع می‌شد. او ۲:۳۰ رسیده بود. و ۲:۵۰ دقیقه اما سوار بر تاکسی همچنان ساختمان دندانپزشکی را از شیشه عقب ماشین می‌دیدم. همین‌طور که مزه مواد امالگام داخل دهانم بود و آن زمان Waze ای هم نبود، حساب می‌کردم چگونه باید از تجریش خودمان را به سینما آزادی (بهشتی) برسانیم. مطمئن بودم نمی‌رسم اما از عمق فاجعه هم بی‌خبر بودم. پس اول “سیاست بازی مسافر دور از وطن” را شروع کردم. که چقدر اینجا ترافیک است و چه خبراست و به نظرت تصادفی شده و از این تکست‌ها و smsها ارسال کردم. صبوری کرد و گفت عجله نکن. مراقب باش. شروع هم بشود اول‌اش تبلیغ است.

ساعت ۳:۳۰ شد. داخل نشسته بود و من پر از ناراحتی، این‌بار “سیاست راننده بیشعور” را شروع کردم که باورت نمی‌شود این با سرعت لاکپشت حرکت می‌کند و با دنده ۳ قهر است و … که در میانه این تکست بازی‌ها ساعت به ۴ عصر هم رسید. ده دقیقه‌ای نگذشت که ماشین پِرت قِرت فِرت بنزین تمام کرد. با خود، بخت مرا هم. صف پمپ بنزین به کنار. از عصبانیت صندلی چرکِ عقب را گاز می‌گرفتم و فریاد می‌زدم حالا پرش نکن عموجان ۱۵ لیتر بزنیم برویم. که راننده در حالیکه وسط آن همه بوق و ترافیک “تو ای پری کجایی” را با خونسردی و صدای واقعا تخم آفتابگردانی‌اش می‌خواند تا زیر‌سیب گلوی من بنزین زد و تازه راضی شد که حرکت کنیم.

دیگر دیدم اوضاع خیلی خراب است. چه‌کنم‌چه‌نکنم از “سیاستِ موقعیت‌پرسیِ نمادین” استفاده کردم. سینما سرد نیست عزیزم؟ جای‌ات که خوب است؟ جای پای صندلی‌ها کافی است؟ راستی بغل‌مان خالی است؟ که بنده خدا فکر کنم دستم را خواند و پرسید الان بغل‌مان پر باشد شما می‌خواهی چکار کنی مثلا؟ (مطمئنم داخل دلش همین سئوال بی ادبانه تر و خوراکی تر بود) من هم جواب ندادم و شروع کردم به شمردن صندوق‌های زرد و آبی کمیته امداد داخل پیاده روها تا که حواسم پرت شود از این حجم از خجالت و حماقت.

ساعت شد ۵ و بعد شد ۵:۱۰ و هنوز سر اتوبان کردستان داخل یک ترافیک bumper to bumper گیر کرده بودیم. مطمئنا ‌موسی‌ عصای‌اش را هم دو سه بار خم و دولا می‌شد و باز می‌انداخت و این کردستان از‌وسطش برای ما باز می‌شد تا ۵:۳۰ سایه مان هم نمی رسید. فلذا، “سیاست عذرخواهی پیشگیرانه‌‌ی از موقعیت بالا” را پیش گرفتم و این که در کل عمرم چنین دیرکردی نداشتم، اَه شرایط تهران خجالت آور‌است و نمی دانی چقدر خودم ناراحتم وعذرخواهی می‌کنم و البته راست هم می‌گفتم.

خلاصه نشان به این نشان که ساعت ۵:۵۰ دقیقه رسیدم، مرا بیرون دید، بلیطم را دستم داد، دست هم داد، از عکس‌ات بهتری هم گفت و گفت اما باید برود! آن رابطه هیچ وقت به قرار دوم نرسید و البته من هم چون کره آب شده‌ای بودم که برای قرار دوم چیزی جز فویل‌ام نیز باقی نمی‌ماند. از همه دردناک‌تر که راننده بیکار تاکسی که مرا رسانده بود و ایستاده بود تا مسافربزند اینقدر زاغ زن این صحنه بود که آن دخترخانم که رفت گفت عمو، برگشتنی شدی به تجریش؟ بیا این بار‌برات کولرهم می‌زنم. و این شد که دو ‌درس مهم را‌یاد گرفتم. یکی این‌که لااقل در جایی که محل زندگی دائمی‌تان نیست درباره Timing گنده‌سوزی نکنید، و‌دیگراین‌که احمق نباشید و نزدیک‌ترین سینما را به مطب دندانپزشکی خود انتخاب کنید.

برداشت سوم – یک قاچ از‌تاریخ زمان

در تاریخ جهان اگر دقیق شویم، از چگونگی نگاه مردم به زمان در طول هزاران سال تا به امروز حیرت می‌کنیم. تاریخ شگفت انگیز‌قوم مایا یا بابلیان یا حتی مصری ها می‌گوید که به زمان به چشم یک دایره نگاه می‌کرده‌اند. نیم دایره اول را خورشید فرض می‌کردند که از طلوع، منحنی‌اش را شروع می‌کرد و با غروب نیمه این دایره کامل بود. از آنجا ماه وارد صحنه می‌شد و تا صبح آن را کامل می‌کرد.

برای مردم آن زمان، تلف شدن وقت معنی نداشت! دایره‌ای که هر روز تکرار می شد. این دایره چون آن دایره. پس مفهوم “گذر‌عمر” و از‌”دست دادن فرصت ها” فهمیده نمی‌شد. هنوزعشایری در کشورهای افریقایی هستند که به زمان نگاهی دایره‌ای دارند. با تقسیم‌بندی زمان براساس ساعت و دقیقه و ثانیه غریبه‌اند. آنجا بخواهید با دوست دخترتان قرارِ تپه خالی بگذارید، این گونه است، پشت تپه سوم، سه بارکه خورشید دربیاید. فلذا شما اول باید توی کار خورشید می بودید که دربیاید،‌ بعد خانم.

این عشایر بدوی آفریقایی (مثل کنگو) البته زمان را امروز سه دسته می‌کنند، صبح ‌و عصر ‌و ‌شب. عصر‌ را ‌چطور مشخص می‌کنند؟ از‌ زمانی که گاوهای شان از رودخانه ها برگردند تا بخوابند، آن را عصر می‌دانند. آن‌ها به عصر در زبان خودشان می گویند “The red blood period”.

مصری‌ها تقریبا اولین قومی بودند که به گذر زمان بسیار دقت می‌کردند. بعدها خود روز و شب را دقیق‌تر کردند. با قطره آب! سنگ‌های دقیق تراشیده و قیفی را می گذاشتند که قطره آب از آن می چکید و یک بنده خدایی می گذاشتند و این ها را پیوسته می شمرد. پیش خودشان حساب می کردند از غروب آفتاب تا طلوع می شود ۱۰ هزار قطره! کاربردش را نمی‌دانم. احتمالا زن فرعون به او می گفته فری؟ ۱۰۰۸ قطره است افتادی روی من، ساییده شدم عزیزم. بس است دیگر! به این روش محاسبه زمان Clepsydra می‌گفته‌اند. یکی ازاین سنگ‌ها را در موزه لوور دیدم.

اولین مفهوم امروزین از زمان در قرن ۱۷ ام میلادی بود. یک دانشمند هَپَلیِ هلندی به اسم کریستین که موهایش را مثل محسن نامجو فر ‌می‌کرد و اما فاقد سبیل بود، موفق به تولید ساعتی مکانیکی شد. ساعتی با روزی ده دقیقه خطا. چه کسانی از این ساعت اول استقبال کردند؟ روحانیون کلیساها! چرا؟ که به مردم بگویند سر موقع باید برای عبادت به کلیسا بیایند. طلبه‌های‌شان با ساعت داخل خیابان قدم می‌زدند برای دعوت مردم به عبادت. بلال مسیحیت این‌طور کار می‌کرد. نه بلال خوردنی البته.

مسلمان‌ها بعد وقتی به اهمیت ساعتِ عبادت پی برده بودند، در اروپا عبادت دیگر ساعتی نبود، صبح‌های یک‌شنبه بود. کم‌کم از اینجا خورشید و ماه و گاو ‌به کناری رفت، و ساعت را علمِ “مکانیک” به ما نشان داد. کم کم مفهوم ساعت و دقیقه از آن زمان گسترش یافت اما هنوز اما خبری از واحد ثانیه نبود.

امروزه حتی به اهمیت ساعت بدن پی برده شده. یعنی، Biological Time اگرچه ما خواب و بیداری‌مان را امروزه با ساعت‌های کامپیوتری و مکانیکی تنظیم می‌کنیم اما گاهی بدن‌مان با آن نمی‌خواند. نکته خیلی مهمی اینجاست. ریتم زمانی بدن ما انسان ها متفاوت است؛ دو عامل ژن و محیط اجتماعی روی آن تاثیر می‌گذارد. باعث می‌شود ما صبح -کار، عصر-کار یا شب -کار شویم. در آن ساعت‌ها بهتر کار کنیم، Problem Solver بهتری باشیم یا بهتر درس را بفهمیم. یک مدیر باهوش، سعی می کند اکثر کارمندانش صبح کار باشند. به آن سه می گویندChronotypes .

به همین دلیل در این طبقه بندی بعضی‌ها شب بیدارند و تا صبح می توانند با خلاقیت، دقت و هوشیاری بهتری روی کاری تمرکز کنند. من فکر می کنم شما اگر با کسی ازدواج کنید که Chronotype اش متفاوت باشد، در بلند مدت قاچ می‌خورید. اما همه این منبرها را رفتم تا به نقطه اصلی برسم که در تجربه ای که از زندگی در آمریکا و همین طور بعدها و بطور محدود در ایران داشته ام، متوجه نگاه متفاوت این دو مردم به زمان شدم. اینجا صحبت از اکثریت است. ۵ تا ۱۰ درصد این جامعه می توانند طوری دیگر باشند. ما پدیده ای داریم به اسم زمان فرهنگی. این که می گویم بیشتر یک رفتار اجتماعی و نوعی بینش به گذر زمان است.

مردم آمریکا، مردمی بیشتر Monochronic هستند (مونو کِرونیک). نمی دانم فارسی‌اش چه می‌شود. توضیح ساده‌اش اما این است که طوری در مدرسه و دانشگاه و خانواده این طور بار می‌آیند که نسبت به سه چیز حساس شوند. گذر زمان، On time بودن، و هدر دادن وقت (Time wasting ) . مردم Monochronic ، خصوصیاتی مشترک دارند. نسبت به معطلی عصبی می‌شوند؛ محدوده‌های نسبتا دقیق زمانی برای فعالیت‌های خود مشخص می‌کنند و این که کسی پیوسته وقت را هدر بدهد یا بیشتر از انتظارشان بگیرد باعث می شود از او دور شوند. “گذر زمان” در انتخاب‌های شان بسیار تاثیر دارد. برای آن‌ها، رستورانی که غذایی را زودتر مهیا کند ارجح است به رستورانی که غذایی را با کیفیت‌تر اما خیلی دیرتر آماده کند.

اساس موفقیت Fast Food ها در فرهنگ مردمی با روحیه Monochronic همین است. مک دانلد این موضوع را فهمید و به همبرگر گفت از این به بعد همه هزینه ها برای تو خواهد بود اگر زود برشته شوی! در رستوران های ایرانی یا عربی در خاورمیانه که می نشینید به وضوح می فهمید این مردم کمتر مونوکرونیک هستند.

مردم ایران، اغلب Polychronic محسوب می‌شوند. پُولی کرونیک‌ها اما چگونه هستند؟ مردم خاورمیانه، افریقا یا حتی مردم کشورهای امریکای جنوبی هنوز این گونه‌اند. ظاهرا نگاه آن‌ها به زمان عمودی است، نه خطی. در نگاه خطی من معتقدم باید نامه‌نگاری‌هایم را در این بازه‌ی زمانی دقیق انجام دهم، با دوستم در این بازه زمانی دیدار کرده یا در فلان بازه زمانی، پرواز کرده باشم.

در هر حال Polychronic ها با نگاه عمودی به زمان، ساعت و دقیقه خیلی برای‌شان مهم نیست. مهم این است که آن کار آن روز بالاخره انجام شود. خیلی منعطف‌اند. قرارهای ناگهانی می‌گذارند که آن روز با دوست شان سینما بروند، حالا عصر یا شب. شما اگر خانه‌شان میهمان باشید یک ساعت، یا دو ساعت، یا سه ساعت هم بمانید، لزوما از شما خیلی بدشان نمی آید. دست‌کم تا ده سال پیش که این‌طور بود.

یک شهروند Monochronic این گونه نیست، بعد از “یک ساعت و نیم” میهمانی که در ایده اش است، به میهمانش احتمالا میگوید خوب عزیزان من باید کم کم بخوابم. بدون خجالت، بدون عذاب وجدان. نگاه او به گذر زمان متفاوت است. نگاه ایرانی‌ها با زمان اما‌‌خیلی Socioemotional است. زود به خودشان می گیرند.

من اغلب زمانهایی که با دختر خانمی ایرانی رابطه عاطفی داشته ام، زمان گذاشتن برای رابطه، یکی از مسایل درگیرکننده‌مان بوده است. چنین دخترخانمی نمی پذیرد قرارها و تلفن ها و چت ها محدودیت و فریم زمانی داشته باشد. آن را مخلوط با دوست داشتن می‌کند. حتی آن را عدم علاقه و جدی نگرفتن رابطه می پندارد. “نه تو اگر برای‌ام ارزش قایل بودی تا سه صبح هم که شده با من حرف می‌زدی!”.خوب این حرف‌ها یعنی چه؟ تا سه بیدار بمانیم موشک شهاب ۳ هوا کنیم؟ سریال تاج در تخت هم که باشد هر قسمت‌اش ۴۵ دقیقه است. اتفاقی که هیچ وقت میان من با یک دختر خانم امریکایی رخ نداده. این یک تفاوت فرهنگی است. نگاه فرهنگ‌ها به زمان، گذرزمان، و چگونگی ترجمه‌ی آن‌ها از گذر زمان. پس بی احساسی نیست. از این رو آدمی Polychronic (منعطف در زمان) ناخودگاه در دوستی عاطفی با آدمی Monochronic زجر می‌بیند، زجر هم می‌دهد.

یک نکته جالب؛ متوجه شده‌ام که در اغلب کشورهای خاورمیانه (از آن ها که سفر کرده ام مثل ایران، عراق، لبنان، کویت و …) وقتی برای یک سرویس صف تشکیل می‌شود بیشتر مواقع قیفی شکل است. یعنی مردم دقیقا پشت سر هم نمی‌ایستند. این را به وضوح در فرودگاه‌ها و مراکز تفریحی و جاهایی که غذای نذری می‌دهند می بینید. اما چرا؟

یکی از خصوصیت های مردم Polychronic همین است. چون گذر زمان برای آن‌ها یک مساله مهم نیست و قاعدتا بیشتر دست‌آورد مهمتر است، مهم هم نیست که زودتر سرویس گرفتن، حق آن کسی است که زودتر آمده. بسوی محل سرویس حمله قیفی می‌کنند. شما این را به ندرت در کشورهای Monochronic می‌بینید. صف‌های‌شان دقیقا خطی است. یا خروجی‌های خیابان‌ها و اتوبان‌های‌شان اتومبیل‌ها دقیق پشت سر هم هستند. بصورت قیفی یکی از این بغل یکی از آن بغل نمی‌آید. کسی نوبت (زمان) کسی را ضایع نمی‌کند، زرنگی نمی‌کند، و برای کار همزمان، زنبیل نمی‌گذارد. آن‌ها ارزش وقت یکدیگر را می دانند.

بزرگ شدن در فرهنگ آمریکا به شما یاد می دهد که زمان یک منبع تمام شدنی، و کاملا غیرقابل بازیافت است. مثل آب. این را از کودکی مدام در ذهن‌تان فرو می‌کنند. مردمِ این فرهنگ ناخودآگاه به گذر زمان بیشتر حساس می‌شوند. وقتی یک مکالمه تلفنی در ۵ دقیقه می‌تواند دل تنگی یا نیازشان را برطرف کند، دلیلی برای ورود آن به دقیقه ۶ ام نمی بینند. برای آن‌ها مهم است که روی زمان خود کنترل داشته باشند، نه این که زمان روی آن‌ها کنترل داشته باشد.

این داستان دنیایی ست که همه چیز‌دارد داخل آن تبدیل به فریم می شود. زمان هم حتی. اگر اینستاگرام سال‌ها در حال جا انداختن این مهم بود که سعی کنید در یک کادر مربع (مثل دوربین های پلوراید قدیم) همه چیز را کادربندی کنید و موضوع‌تان را در آن بگنجانید، نگاه به فریم زمان نیزهمین است. ای کاش که عده‌ای بفهمند. آرزو دارم که بفهمند.

مهاجرین به آمریکا یا اروپا ازخاورمیانه یکی از سخت ترین کارهای شان تمرین همین فریم زمان است. این که On-time باشند، یادبگیرند کارها را در محدوده های زمانی از قبل تعیین شده دقیق انجام دهند، و بدانند وقتی که از دست می‌دهند را نه خدا به آن ها باز می‌گرداند، نه معجزه. ما هر روز، تنها یک منبع محدود ۱۴۴۰ دقیقه‌ای برای زندگی داریم. یک تلفن یک ساعته بی‌خود، می‌تواند برابر با از دست دادن لذت گوش کردن به سه موسیقی عالی یا ۱۵ صفحه کتاب خواندن باشد.(با متوسط هر دقیقه ۲۵۰ کلمه)

نکته دیگراین که حتی درجایی مثل ایران، افرادی که در سطوح خاصی از اجتماع کار می کنند، توسط شرایط کاری از آدم هایی Polychronic تبدیل به Monochronic می‌شوند. مثل مدیرعامل ها، وزرا، پزشکان و طراحان پرکار، و خلاصه هرکسی که گذر زمان برای اش حیاتی می شود. ایران در ۲۰-۳۰ سال آینده Monochronic خواهد شد. مطمئن هستم. چاره‌ای نیست. اغلب مردم Monochronic ، دچار یک حالت روانی نیز می‌شوند. اسم‌اش هست Time famine Scary . یعنی احساس مدام وقت کم آوردن. این از تنبلی نیست، احساسی که مدام می گوید بهتر از این هم می توانستید از‌وقت استفاده کنید، و نکردید. من این مرض روحی را دارم. صادقانه اگر بگویم، آزار دهنده است. چیزی که آن بالا اشاره کردم.

گفته می شود افراد هرچه ثروتمندتر باشند (آن ها که خودشان پول می سازند)، بیشتر به زمان و گذر زمان توجه و وسواس دارند. افراد هرچه فقیرتر باشند نسبت به آن منعطف ترند و گذر آن را ساده‌تر می‌‌گیرند. دقت‌ کرده‌اید یک مدیر عامل در سطح راه بالاتر، در میانه کار، چای‌اش را با عجله و تندی بیشتر می‌خورد، اما یک کارگر ساده ساختمانی با صبوری و آرامی؟ اولی شاید طعم آن چای هم خاطرش نماند. دومی اما از چای لذت می‌برد. افراد ثروتمندی که خودشان پول می‌سازند، به ندرت به میهمانی و دیدارهای کافی شاپی و سینما و جمع های دوستانه می‌روند. تفریح خیلی کمتر. اما افرادی که ثروتمندند واما دلیل‌اش خانواده‌ای متمول داشتن است، اتفاقا زمان تفریح شان بسیار بالاست.

در کثرت وعادت تفریح های میهمانی وخیابانی، ما بیشتر دو طبقه را می‌بینیم، طبقه متوسط جامعه، طبقه ثروتمندهایی که خودشان پول نمی‌سازند. در این یک قلم جا، بچه پولدار (که خودش پول نمی‌سازد) و بچه متوسط، به خاطر کم بودن بهایِ زمان‌شان، تفریح بخش مهمی از زندگی‌شان است. آیا اشتباه است؟ خیر. یک سبک زندگی است. تکلیف آدم فقیرهم که مشخص است، پرداخت پول برای احتیاجات، مهم تر از پول برای تفریح است.

اصولا در کشورهای جهان سوم، مردم زمان بیشتری برای اوقات فراغت دارند. این قاعده است. دلیل‌اش “شاید” سه مساله مهم است. یکی تنبل‌تربودن‌شان، یکی کمک حکومت به گنجانده شدن روزهای غیرکاری بیشتردر‌تقویم، و درنهایت، Polychronic بودن. به این مردم Time-surplus cultures هم می‌گویند. این تفکر که حالا امروز نشد، فردا را که خدا نگرفته است، فردا انجامش می‌دهم. بوس به کله‌تان!

مردم امریکا بیشتر Time famine و Time urgency دارند. اولی که همان احساسِ ترس از تلف شدن وقت است، دومی احساس این که باید هرکاری را سریع و به موقع انجام دهند. نمی گویم درست است، اما خصوصیت‌شان است. بعضی‌های‌شان دچار وسواس در این دو زمینه توامان می‌شوند و به آن ها Hurry sickness می گویند اگر اشتباه نکنم که خوب شک ندارم یکی از آن‌ها هستم. یک هیچ شما جلو.

بعدها اشاره خواهم کرد که چرا “زمان دزدی” همان قدر که در میان قشرکارمندان و کارگران ایرانی رواج دارد و ساعات کار مفید آن‌ها را در محل کار پایین آورده، اتفاقا در میان سیاهان و امریکای جنوبی‌تبارهای آمریکا نیز بیشتر رواج دارد و این سفیدپوست‌ها را نسبت به استخدام آن‌ها در مشاغل بالاتر حساس کرده است. این‌ها دلایلی تاریخی و فرهنگی در امریکا دارد که درباره‌شان کتاب‌ها و مقاله‌ها نوشته شده است.ببخشید، من باید بروم، دیرم شد. (چشمک)

Print

درج دیدگاه

نوشته های مشابه