صفحه اصلی قلم رنجه یک عاشقانه‌ی دردناک

یک عاشقانه‌ی دردناک

نوشته پرنس‌جان
قلم رنجه

امروز سه‌شنبه، برابر با ۸ سپتامبر ۲۰۲۰ است. در کلاس معماری صحبت از این بود که چرا بعد از این همه دوره‌های سخت گیرانه تحصیل معماری و استودیوهای طاقت‌فرسایی که یک دانشجوی معماری بعد از ۵ سال می‌گذراند، بیشتر از ۲۵% فارغ‌التحصیلان معماری در امریکا جذب بازار کار و در رشته تخصصی خود مشغول نمی‌شوند. نمی‌دانم این درصد در ایران تا چه حد کاهش پیدا می‌کند اما خیال می‌کنم برای خیلی از بچه‌های معماری، آگاهی از این واقعیت دردناک است.

خوشبختانه امروز مارکت معماری در امریکا پذیرای جوانان هست. اما قبل‌تر، یعنی دست کم تا ۳۰ سال قبل اینگونه نبود. محل جولان میان‌سال‌ها بود. خاطرم هست مستندی درباره یک یادواره‌ی معماری یا Monument برای سربازان جنگ میان امریکا و ویتنام دیده بودم. اسم‌ آن یادواره را Vietnam Veterans Memorialگذاشته بودند. طرح آن به مسابقه گذاشته شد تا در نزدیکی کاخ سفید در واشنگتن اجرا گردد. از میان صدها طرح ارسالی که غول‌های معمار امریکایی نیز در میان آن‌ها بودند سه طرح وارد بخش مسابقه می‌شود که یکی‌اش متعلق به یک دختر ۲۱ ساله‌ی چینی ‌تبار، و دانشجوی معماری بود. اما هنگامی که طرح آن دانشجو برنده اعلام می شود، برخی مسئولین و حتی معماران مخالفت خود را علنی می‌کنند.

قصه از این قرار بود که در این مسابقه برای طراحی، تا آخرین مرحله انتخاب طرح برنده شرکت‌کنندگان تنها با یک کُد شناخته می‌شدند. نه اسم و فامیل، نه سن، و نه میزان تحصیلات یا رزومه. اینجا بود که طرح Maya Ying Lin، دانشجوی آسیایی تبار بدون این که کسی بداند تا مرحله آخر صعود یافت. در روزِ اعلام برنده نهایی بود که مشخص شد برنده‌ی نهایی جوانی ۲۱ ساله است. هرچند در نتیجه مسابقه کسی نمی‌توانست تغییری ایجاد کند، اما شهردار واشنگتن و برخی از سربازان باقی مانده از جنگ ویتنام اولین گروهی بودند که با اعتراض در روزنامه‌ها و به قصد چالش کشاندن هیئت داوران این مسابقه خواستند طرحی دیگر برگزیده شود.

در هر حال اما از انجایی که در امریکا نهادهای تقویت کننده‌ی دمکراسی فراوان بودند و خصوصا انجمن معماران امریکا به حمایت از برگزار کنندگان این مسابقه‌ی معماری برخواستند، از خانم Maya Ying Lin خواسته شد طرح خود را نهایی و بر اجرای‌اش نظارت کند. امروز اما مانیومنت Vietnam Veterans Memorial یکی از مهمترین و خلاقانه‌ترین یادواره‌های امریکا محسوب می‌شود که سالانه میلیون‌ها توریست را به خود جذب می‌کند. نکته جالب این است که این معمار جوان ۴۰ سال بعد‌ها اذعان کرد که مطمئن است که اگر روند مسابقه با اسم و فامیل شرکت‌کنندگان آغاز می‌شد طرح‌های او همان ابتدا به کنار گذاشته می‌شد. نه فقط به خاطر نوجوان بودن‌اش، نه فقط به خاطر از یک سو آسیایی بودن‌اش، که حتی به خاطر رنگ پوست‌اش.

تصویری از یادواره‌ی سربازان جنگ امریکا و ویتنام. این مانیومنت که در اصل در اصل دیواره‌ای است که نام ۵۷ هزار سرباز کشته شده در جنگ بر روی آن حک شده است، از بالا به شکل علامت V طراحی شده است. علامتی که هم ابتدای کلمه Victory و هم استعاره‌ای (Metaphor) از حرکت به پیش می‌تواند باشد.

در ایران نیز یادواره‌ای‌ معماری سراغ دارم که تقریبا قصه‌ای مشابه داشت. شاید بسیاری از ایرانیان ندانند که مهمترین مانیومنتِ معماریِ مدرن ایران و یک جورهایی لوگویِ این کشور، یعنی برج آزادی، در اصل طراحی شده توسط یک دانشجوی تازه فارغ‌التحصیل معماری، به اسم حسین امانت بود. مانیومنتی که به افتخار جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی برای طراحی آن یک مسابقه برگزار شد و در نهایت در میان بزرگان آن زمان، طرح یک معمار جوان آن را برد. ابتدا برج شهیاد نام گرفت و پس از انقلاب برج آزادی. اگر خیلی‌ها نمی‌دانند یکی از دلایلی که از یک جایی به بعد نظام تصمیم گرفت نماد برج میلاد را تبدیل به نماد اصلی ایران و تهران کند، این بود که در اصل برج آزادی از نظر آن‌ها فقط متعلق به دوران پهلوی نبود، شناخته شده‌ترین مانیومنت معماری ایران در اصل اثر یک نوجوان بهایی بود.

در هر حال نه تنها برج میلاد که در اصل طراح واقعی آن یک ایرانی نیست به نظرم نتوانست به محبوبیت برج آزادی برسد، که به اندازه برج آزادی نتوانست آنقدر طراحیِ هوشمندانه داشته باشد که مجموعه‌ای از نمادهای معماری اسلامی و پیش از اسلام در ایران باشد. آرشیتکت حسین امانت، بعدها و در میانسالی، معمار مشهورترین ساختمان‌های متعلق به بهائیت شد.

شاید اگر این اثر در بعد از انقلاب به مسابقه گذاشته می شد هرگز اجازه نمی دادند اثر یک بهایی در میان دیگر آثار برنده شود. اما سیاسی نکردن این مساله خود سبب خلق یک اثر بدیع و زیبا شد. این ها درس‌های مهمی است برای سیاست‌ورزان که ما نباید اجازه بدهیم دین، سیاست و … وارد مسایل مربوط به هنر یا زیباآفرینی شود مادامی که در جهت پیام رسانی ملی و احترام به ارزش های ملی است.

آرشیتکت حسین امانت و ماکت برج آزادی

دیشب ساعت ۴ صبح خوابم برد. نه زولپیدم به خوبی اثر می‌کند، نه مغزم گول می‌خورد و به سادگی خاموش می‌شود. ۸ صبح، بدون صبحانه، شروع کردم به آماده‌کردن چند اتود برای کلاس امروز و ۹ صبح داخل Zoom یک جلسه برای نهایی کردن یک طراحی با یکی از مشتری‌های شرکت. همه چیز سریع و آنقدر که بتوانم کت و شلواری بپوشم و صورتِ مثل خمیرِ نان شده‌ام را به حالت طبیعی برگردانم. مشتری هم یک مشتری زبان‌نفهمّ و بی‌اندازه پولدارِ روس که اصرار داشت در کارش همان متریالی بکار گرفته شود که در خانه فلان سلبریتی مشهور لس‌آنجلس استفاده شده است. دست به سرش کردم تا به تکلیف‌های دانشگاه برسم. گفت یک جعبه وودکای سفارشی هم می‌فرستد. نخواستم.

ساعت ۱۰ با بانک‌ام تماس گرفتم. یک مشکل بانکی‌ بزرگ برطرف شد. ۱۰:۲۰ دقیقه هنوز گوشی را روی زمین نگذاشته، پلیس پشت درب خانه بود. ظاهرا دیشب یک سری وسایل را روی کاپوتِ گوجه جا گذاشته بودم. همسایه‌ها اطلاع داده بودند. تشکر کردم. وسایل را گرفتم. ساعت ۱۱ کلاسِ آنلاین دانشگاه شروع شد. یک کلاس تا ساعت ۱۲:۴۵ ظهر، دیگری از ۱ تا ۶:۳۰ عصر. امیلی و هیون در کلاس امروز غایب بودند. با این که از دوشنبه تا جمعه، روزی ۸ ساعت همه Notificationها را روی گوشی‌ام خاموش می‌کنم تا پیامی یا صوتی تمرکزم را موقع کلاس و کار بهم نزند و گوشی را داخل کشو میگذارم، اما لرزشِ گوشی به خاطر زنگ وکیل‌ها و چند مشتری انقدر میز را لرزاند که مجبور شدم کوتاه به آن‌ها جواب بدهم.

این روزها از کم آوردنِ وقت، به اندازه‌ی کافی آماده خالی کردن فشار عصبی‌ام روی یک نفر به قید قرعه هستم. زودرنج و تندخو شده‌ام. که امروز قرعه به الکس افتاد. وقتی عصر بعد از کلاس تکست داد که دارد به خانه‌ی سابرینا می‌آید و اگر دارم یک شیشه شراب به او قرض بدهم، در جواب‌ یک ایموجی بیلاخ برای‌اش فرستادم و نوشتم “فقط همین را موجود دارم”.

این روزها، بعد از قصه کرونا، بازار سلبریتی‌ها و خصوصا اینفلوئنسر (Influencer) هایی که سعی می‌کنند از طریق صفحات مجازی یا وب‌سایت‌های‌شان کسب درآمد کنند روز به روز زیاد می‌شود. خصوصا در کالیفرنیا و نیویورک. در ایران نیز که آرام آرام این مساله پا گرفته است. به نظرم ذات این مساله خیلی هم اتفاق درستی است و کاملا یکی از فوائد دنیای اینترنت و شبکه‌های مجازی است.

تفاوتی که اینفلوئنسرهای سطح بالا از سطح پایین دارند میزان‌اهمیت‌شان به مساله برندینگ و کیفیت محتوی تولیدی است. خیلی از آن‌ها بیشتر به Product تولیدی اهمیت می‌دهند، آن‌ها که باهوش‌ترند اما همزمان به Branding و انداختن نام خودشان بر سر زبان‌ها تمرکز می‌کنند. در این میان اما افراد ول‌معطل کم نیستند که میلیون‌ها تومان یا هزارها دلار پول می‌دهند تا follower بخرند، مدام اینجا و آنجا تبلیغ کنند، با دیگر اینفلوئنسرها بست بنشینند و برای پروموت کردن همدیگر نقشه و سناریو بکشند. که خیلی‌های‌شان در نهایت خروجی‌شان یک تولید‌محتویِ معمولی و تکراری است با این که این شغل اصلی‌شان است و تیم دارند و به کاری دیگر مشغول نیستند. مشخص است یک مشت آدم خنگِ راحت طلبِ تنبل برای پول درآوردن از این کار هستند.

در حوزه تولید محتوا، هسته‌ی اصلی برندینگ در اصل چیزی نیست که تو میلیون‌ها پول صرف کنی تا تصویری از خودت را بزرگ‌تر و بهتر نشان بدهی، برندینگ در اصل آن اعتباری است که تو طی‌سال‌ها می‌سازی تا مردم از تو به همدیگر بگویند. برندینگ یعنی مردم درباره تو چه می‌گویند، نه این که تو خودت درباره خودت چه می‌گویی. برندینگ یعنی “قصه‌ی تو” از جایی بی آنکه تو لزوما دخالت کنی دهان به دهان شود. این تفاوت مهم مفهوم تبلیغات و برندینگ است. این که از یک جایی به بعد، تو تبدیل به شاخص در چیزی شوی و اسم‌ات، حرف‌ات و ایده‌ات، در جریان سیال اطلاعات جامعه خود به خود تابلویِ راهنما شود. ساده‌تر اگر بگویم، ورای تولید کننده محتوا بودن، مهم است تبدیل به یک استاندارد از کیفیت یا خلاقیت در زمینه‌ی کاری که انجام می‌دهی بشوی.

فضای تولید محتوا در فضای فارسی همچنان جوان است. به پختگی خواهد رسید و اما این روزها بیشتر از آن که هر اینفلوئنسر بیشتر دارای مشتریان خاص خود باشد و فضای اختصاصی و امن خودش را داشته باشد، افزون‌تر درگیر حاشیه است. از صدف‌بیوتی گرفته تا انواع دیگر آن. امیدوارم جامعه اینترنتی ایران به این درک برسد که هرکس در چهارچوب قانون آزاد است هر محتوایی تولید کند و بینندگان و مشتریان خاص خودش را داشته باشد. باید بپذیریم همان طور که کباب فیله مشتریان خاص خودش را دارد، کالباسِ کم کیفیتِ درست شده از پس‌مانده‌های مرغ هم اتفاقا مشتریان خودش را دارد. این واقعیت است. آن را بپذیریم. خوراک فکری و تفریحی انسان‌ها از این قاعده مستثنی نیست، ما هم حق نداریم به کسی بگوییم چه خوراکی عرضه کند مگر چیزی مسموم و خطرناک برای بهداشت روانِ مردم باشد.

دیشب دیدم در توئیتر فارسی بر سر پست این خانمی که طراحیِ خانه‌ جدیدش (Before & After) را در اینستاگرام نشان داده خیلی بحث و مجادله شد. منتقدان بیشتر و طرفداران کمتر. در این که یک اینفلوئنسر برای چه یک اینفلوئنسر می‌شود که شکی نیست. در این که در موفقیت او همین بس که می‌تواند با پست‌هایش توجه بسیاری را (مثبت یا منفی) به خود جلب کند هم شکی نیست. او و تیم‌اش به‌نظرم مغزشان درست کار می‌کند دارند نتیجه‌‌اش را می‌بینند. یک تولید کننده محتویِ قدرتمند، خوش‌فکر و متمرکز به کار خود است.

قصد ندارم درباره آن خانه که نمایش داده نقدی کنم، که بیشتر بهتر است دکور‌چین‌ها و نه معمارها آن را نقد کنند اگر هم لازم‌باشد. اما یادمان باشد، اینفلوئنسرهایی که از اسفند پارسال توسط سازمان هنری اوج (سپاه) و چراغ‌خاموش همراهی می‌شوند و بخشی از پروژه‌های برون‌مرزی تلطیف فرهنگی فضای ایران و محوریت دادن به بوم گردی هستند، و هدف‌شان کاربران ایرانی خارج از کشورند، بیزنس پلن تعریف شده‌ای دارند. بگذاریم اینفلوئنسر کار خودش را برای همان مخاطب هدفش بکند اگر مطمئنیم که ما آن مخاطب نیستیم. قاعده در این شرایط ساده است، اگر از تولید محتوایی ناراحت هستیم، اگر معترض هستیم، نهایت این‌که می‌توانیم از آن صفحه Leave کنیم. ماندن و حرص خوردن، یا ماندن و دشنام دادن از ما فقط یک احمق معترض می‌سازد. معترضی که آن تولید کننده‌ی محتوا به کتف چپ و راست‌اش هم نیست. در مورد آن خانم همان طور که من نیز چون فلسفه پشتِ تولید محتوای ایشان را نمی‌پسندم، طبیعتا در صفحه اینستاگرام‌اش هم تصمیم‌گرفته‌ام نباشم. به همین راحتی.

نکته دیگری را هم اگر بخواهم بگویم که از فحوای بسیاری از نقدها به صفحه این خانم متوجه شدم مقایسه سبک زندگی او با مردم است. یعنی هر کاربر معترض از دید خودش این مقایسه و اعتراض را کرده است. بهتر است که ما دست برداریم از رویه‌ای که محققان به آن می‌گویند Focusing illusion. خطای تمرکز یا پیگیری همیشگی، خلاصه‌اش این است که شما وقتی متمرکز می‌شوی روی پروفایل‌های افرادی که دارند تصویر همیشه مثبت و خوبی از زندگی خودشان نشان می‌دهند، مهم نیست یک این فرد یک Influencer‌ای باشد که با لبخند ژکوند همیشه درس موفقیت و خوشبختی می‌دهد یا Influencer‌ای که دائم به همه کشورهای جهان سفر می‌کند و خوشحال است یا حتی دخترخاله شما که سرش دائم داخل یقه‌ی نامزدش است و وای ببینید من چه خوشبختم را هر روز داخل صفحه اینستای‌اش شوت می‌کند، اما مادامی که شما فوکس کنید روی پست‌های این افراد و تصور کنید دنیای آن‌ها بهتر و خوش‌شانس‌تر از دنیای شما است، در اصل مشغول ویران کردن روح و روان خودتان هستید. در اصل او این کار را با شما نمی‌کند، شما با ماندن و تمرکز بر این فضا چنین بلایی بر سر خود می آورید.

متاسفانه مغز انسان اصولا طوری طراحی نشده که همیشه تصویر بزرگتری (Big Picture) از هرچیزی که می‌بیند را بسازد و به این فکر کند آیا این اصولا همه واقعیت است؟ آیا این فریم، دارد همه قصه را نشان می‌دهد؟ بهتر است بدانیم بسیاری از تصاویر که اینفلوئنسرها از خود در صفحات نشان می‌دهند به شدت بزرگنمایی شده یا اصطلاحا Hyper curated image است. اما چرا مخاطب به شدت و به سرعت آن‌ها را باور می‌کند یا بدان واکنش نشان می‌دهد؟ چون آن تصویر را بدون فکر، بلافاصله قورت می‌دهد! یا اگر قورت داده، فکر نمی‌کند دقیقا چه را قورت داده‌ است! زندگی خیلی از اینفلوئنسرها درست مثل فرودگاه امام است، از بیرون شیک و تمیز و عظیم، اما یک داخل توخالی و پر از بی‌نظمی و ول‌معطل.

و این را از من به نصیحت داشته باشید، در داخل فضای جامعه ایران (ترکیب مردم و حکومت)، اصولا به ندرت، و به ندرت، و بازهم به ندرت، کسی می‌تواند به خودی خود در کوتاه‌مدت موفق و پیشرو باشد مگر جایی را با میانُبر، با رانت فردی قوی‌تر از خودش و گاوبندی، با کلاه‌برداری یا در نهایت با تقلب جلو رفته باشد. به تجربه‌ی من، این ۴ عامل کلیدی پشت‌پرده‌ی ۹۰% افراد موفق (در باور مردم) در اکوسیستم کاری ایران است. نمی‌گویم این مساله در امریکا نیست، اما شاید اینجا این عدد نزدیک به ۴۰% باشد.

خاطرم هست اولین باری که یک فیلم به قول ایرانی‌ها صحنه‌دار را با پدرم دیدم ۱۸ ساله بودم. سال‌های ۱۹۹۸ یا ۹۷. فیلمِ سینمایی تایتانیک. آن زمان ایران بودیم. و CD هم تازه آمده بود. از دوستم پرسیده بودم که اگر فیلم دوف‌دوف دارد به من بگوید، که پدرم با پدرش فرق دارد. گفت همه‌اش احساسی است، یک عشق است، عشق پاک. و آن CD حاوی عشق پاک را بردم خانه و بدون حتی یک بار دیدن صبر کردم تا شب با پدر و مادر و برادر ببینیم.

شب شد و همه نشستیم و شروع کردیم به فیلم دیدن. پدر اگر استقبال نشان داد به آن به این خاطر بود که آن فیلم در آن سال در دنیا سر و صدا کرده بود. کنجکاو بود. مادر هندوانه آوردند. برادر کاسه آجیل‌اش را پر کرد و طبق معمول کشمش‌های‌اش را ریخت بیرون. من هم یک گالن پفک آوردم. پدر طبق معمول با تسبیح و پوشه‌ی آبیِ وزارت‌خانه که داخل‌اش همیشه چیزی برای امضا کردن داشت آمد و چهارزانو نشست روی مبل. فیلم تمیز و آرام جلو رفت. همه مقهور صحنه‌های پرشکوه. شاید برای این روزها معمولی باشد، اما از همان‌جا که رز (دختر قصه) داخل کشتی سر یک میز شام شروع کرد به جَک (پسر قصه با بازی دیکاپریو) نخ دادن و نگاه کردن پدرم شروع کرد. دختره‌یِ بی عفت! وقیح! دوباره داد زد وقیحححح! و ناگهان یکی محکم زد به کمر من که مگر این نامزدش جلوی‌اش نیست؟

من که از درد به خود می‌پیچیدم و پفک‌ها را از داخل چشمم بیرون می آوردم برادرم به‌جای ام گفت خوب پدر به این چه! این که رُز نیست. مادر برای آرامش پدر گفت هندوانه برای‌ات قاچ کنم؟ پدر بی‌توجه تسبیح‌اش را دوتا دوتا رد می‌کرد و زیر لب می‌گفت فساد، فسق، فجور که دوباره رز یک لبخندی سر میز شام به جک زد، این بار برادر که لپ‌هایش پر از آجیل بود زودتر گفت پدر، خانواده‌ها هستند دور میز نگران نباش. که پدر گفت این خانواده‌ی بی‌غیرت! بزرگترهای بی‌وجود! غرب وحشی! تسبیح‌اش را در هوا چرخاند که من از ترس قطع نخاع شدن و ضربه بعدی، تایید کردم که صدرصد موافقم که واقعا بی‌وجودند! بماند که دلم می‌خواستم جای جَک باشم و رز روبروی‌ام بستنی بخورد.

فیلم جلو می‌رفت و پفک بود که جای داخل دهن این ور و آن طرف می‌افتاد و مادر به زحمت چنگال و هندوانه کاربراتور پدر را خنک می‌کرد. برادرم هم با هر مشت آجیل که می‌خورد همزمان به پدر توضیح می‌داد که خانواده‌ها در جریان هستند. فیلم به جلو رفت و یک جا جک پایین پله‌ها رُز را دید، یک دل نه صد دل عاشق شد. رز عاشقانه جلوتر امد و جک امد دست‌اش را بگیرد و ببوسد که پدر پوشه‌ی آبی را پرت کرد هوا و برگه‌های‌اش به لوسر گیر کرد و فریادزنان که این بی‌شرف چرا ناموس دزد است؟ مگر ندید این نامزد دارد؟ مادر خودش را خسته نکرد و کلهم اجمعینِ ظرف هندوانه را گذاشت جلوی پدر و من هم سجده کردم روی میز جلو که حداقل بزند بر کمرِ صاحب مرده‌ام آرام شود این پدر. که شَتررررق!! زد. بد هم زد. قشنگ روی نخاع هم زد. و همین‌طور که جک داشت رز را می‌برد نمی‌دانم به کجا، من با کمری که از جای دست پدر می‌سوخت دور اتاق بود که می‌دویدم. برادر هم که مدام می‌گفت بابا خانواده‌ها هستند، این‌بار گفت بابا اگر فکر می‌کنی خانواده‌ها نیستند بزنم برود جلو!

مادر با این رفتار پدر عطای فیلم دیدن را به لقای‌اش بخشید و من و برادر و پدر ماندیم. آمدم بروم جای مادر آن دورتر بنشینم که پدر پرسید کارگردانش کی هست؟ گفتم فلانی. با خودکار روی پوشه‌اش نوشت. نفهمیدم چرا. لابد می‌خواست جیمزکامرون را به کمیته معرفی کند. دوباره آمدم بروم جای مادر بنشینم که برادر رفت نشست و دم گوشم گفت من این فیلم را دیدم. از این جا به بعد خانواده‌ها دیگر نیستند! من که همچنان کمرم می‌سوخت دیدم فیلم کج و معوج شد. گویا CD خش داشت. از فرصت استفاده کردم که پدر خراب است دیگر پخش نمی‌شود که پدر گفت باشد. برش دار این فحشا را. با درد و خوشنودی CD را درآوردم که ببرم که پدر دوباره CD را گرفت و برد با خمیردندان و آب و دستمال خش‌هایش را کم کرد و گفت نه بگذار بقیه‌اش را ببینم کجا این نامزد بی‌غیرتش می‌فهمد!

فیلم رفت به جلو و صحنه‌ای رسید که این‌ها داخل ماشینی یا کالسکه‌ای شروع کردند به عریان کردن همدیگر. مادر نبود، برادر سه متر از ما فاصله داشت و من و پدر مثل جلد اول و دوم کتاب تفسیر‌المیزان به هم چسبیده! از بخت بد همیشگی‌ام. همین که دوف دوف این‌ها شروع شد پدر یک استغفرالله‌ای غلیظ‌تر از هر مادرزادِ عربی گفت و نخ تسبیح‌اش پاره شد و لباس مرا از پشت گرفت و فریاد زد این CD فقر و فحشا را اوردی من ببینم که چه!؟ و اینجا بود که پدر مرا با صدای بلند مواخذه می کرد و جک رز را شادمانه می‌کرد و برادر من هم عقل‌ نمی کرد روی این ریموت لعنتی بزند و فیلم را ببرد به جلو. صدای آه و اوه رز که درآمد مادر با “از شما بعیده” گویان به استقبال پدر آمد که پدر هم برای خالی نبودن عریضه آمد دوباره به کمر من بزند که جاخالی دادم و دست‌اش خورد به ظرف پفک‌ها و رفت هوا و باران زردمبول بود که بر سرمان شروع به باریدن گرفت! این یکی اگر به کمرم می‌خورد، بدون شک امروز از روی ویلچر برای شما می‌نوشتم. من تنها چیزی که به نظرم آمد به سمت اتاق مطالعه به اعتراض بروم و از صرافت فیلم بیفتم. و فقط از پشت می‌شنیدم که برادرم آنجا داد می‌زد پدر خدا بعدا جک را غرق می‌کند، نگران نباش! می‌رود جهنم، نگران نباش! ….

دو نکته را بگویم. یکی این که بعدها به این فکر کردم چقدر تفکرات فرهنگی یا مذهبی آدم‌ها ممکن است به سختی عوض شود. هرچه باشد و نباشد پیش از آمدن ما به ایران، پدر سال‌ها در امریکا درس خوانده‌بود و زندگی می‌کرد. با این حال همچنان به دیدن چیزهایی که شاید در فرهنگ غرب نُرم اجتماعی بود، واکنش شدید نشان می‌داد. البته برخلاف مادر که اصلا چنین روحیاتی نداشتند.

نکته دوم سئوالی بود که از همان زمان در ذهنم شکل گرفته بود که آیا واقعا در همه‌ی صحنه‌های سکسی و جنسی فیلم‌ها و سریال‌ها بازیگران واقعا با هم نزدیکی می‌کنند؟ چطور می‌توانند به سادگی لب‌های هم را ببوسند یا به اندازه یک پروژه با بدن هم چنین صحنه‌هایی را خلق کنند؟ خوب البته این قصه‌ای بس دراز دارد و اما به بخشی کوتاه از آن اشاره می‌کنم.

اصولا در فیلم‌ها، در صحنه‌های بی‌فاصلگی و معاشقه بدون لباس که به Orgy scene مشهور است، هنرپیشه‌های خانم و آقا محافظ دارند. محافظ‌هایی از جنس لاتکس یا پارچه. خانم‌ها چیزی استفاده می‌کنند که به Genital guard شهرت دارد. و برای مردها یک پارچه کیسه‌ای مانند هست که شکل جوراب است. یعنی اجازه خروج هرگونه ترشح احتمالی را می‌گیرد.

در امریکا مهمترین سندیکایی که می‌شناسم که روی این موضوع در همه فیلم‌ها نظارت دارد Screen Actors Guild است. به اختصار به SAG مشهور است. هر فیلمی در هالیوود که صحنه‌های Orgy دارد حتما یک نسخه از آن برای این سندیکا می‌رود و قراردادِ بازیگر با تهیه‌کننده فیلم براساس آن توسط SAG بازبینی می‌شود. روی این قرارداد بازیگر یک توافق‌نامه‌ای بازگردانده می‌شود که معمولا که به Nudity rider مشهور است. داخل این توافق‌نامه ریزِ حرکات معاشقه یا سکسی که قرار است رخ بدهد می آید و کارگردان حق‌ندارد خارج از آن از بازیگران موردی بخواهد.

از آن مهمتر، اگر برفرض آقای بازیگر رفتاری خارج از آن توافق با خانم بازیگر انجام بدهد، به سادگی توسط وکیل یا مدیر برنامه‌های بازیگر خانم می‌تواند به دادگاه معرفی شود. از نکات دیگر این که در Nudity rider اسامی افرادی که حق دارند موقع فیلم‌برداری این صحنه‌ها آنجا باشند می آیند. که معمولا بیشتر از ۴-۵ نفر نیستند مثل فیلم‌بردار، صدابردار اصلی و کارگردان و…. که اصطلاحا به آن ها Skeleton crew می‌گویند. همین‌طور بخش‌هایی از بدن بدون لباس بازیگران، زاویه‌ها، زمان‌بندی و … که توسط فیلم‌بردار گرفته می‌شود در این توافق‌نامه از قبل ذکر می‌شود تا بعدها امکان Sue شدن تهیه کننده یا کارگردان توسط بازیگران گرفته شود.

در هالیوود همه فیلم‌هایی که اصطلاحا Union Protected هستند، برای حفاظت از بدن و پرایوسی بدن بازیگران چنین توافق‌نامه‌هایی را در خود دارند. از این رو بسیاری از بازیگران به ویژه خانم، فیلم‌نامه‌ی فیلم‌هایی که Union Protected نیستند را نمی‌پذیرند. خاطرم هست بازیگر خانم فیلم Gone Girl حتی خواسته بود علاوه بر توافق‌نامه Nudity rider ، صحنه‌های سکس از قبل برای او نقاشی (choreography) شود تا در این باره تصمیم بگیرد و تصاویر را امضا کند.

مساله تخصصی دیگر در هالیوود هست که به Intimacy coordinator مشهور است. وظیفه این افراد یاددادن حرکت معاشقه یا سکس، آن‌طور که برای بیننده جذاب باشد به بازیگران است. خیلی کارگردان‌ها از این مساله استقبال نمی‌کنند چون اعتقاد دارند این فی‌البداهه بودنِ حرکاتِ احساسی را از بین می‌برد، پاره‌ای از کارگردان‌ها استقبال می‌کنند چون معتقدند این متخصص‌ها کمک می‌کنند بازیگران برای درآمدنِ یک صحنه به قول آقای فراستی، ده ها بار تکرار و تصویربرداری نکنند.

اگر برگردیم به آنچه ابتدا مطرح کردم، در اکثر این فیلم‌ها بازیگران، خاصه آن ها که متاهل‌اند، حتما می‌خواهند در طول فیلم‌برداری از Modesty patches یا همان تجهیزاتی که اجازه نمی‌دهد قسمت‌های حساس بدن بازیگرها بهم بخورد حتما استفاده شود. مثل مورد Genital guard که روی پایین تنه خانم را می‌پوشاند و اصطلاحا وکیوم می‌کند. برخی بازیگران خانم که اصولا مخالف تماس پوست با پوست هستند حتی خواستار پوشش‌هایی خاص و بسیار ضخیم می‌شوند که بدن بازیگر مرد به هیچ عنوان با آن‌ها تماس پیدا نکند.

در چنین حالتی، با استفاده از جلوه‌های ویژه و Post-production CGI آن پوشش به پوست تبدیل می‌شود و بیننده متوجه بازسازی شدن آن نمی‌گردد. شاید یکی از مشهورترین صحنه‌های سکس در سریال‌ها که بازیگر زن آن حاضر به تماس بدن مرد با خودش نشد، صحنه‌های سکس ای بود که میان سرسی و جیمی لنیستر یا دیگر مردهای این سریال اتفاق افتاد. بازیگر این نقش خانم لینا هیدی، سخت‌گیرانه‌ترین بازیگر زن این سریال برای صحنه‌های تماس بدن با بدن بود. با این وجود آیا هستند بازیگرانی که در این زمینه شیطنت کنند؟ بله.

بازیگر Lena Headey در نقش سرسی که در سریال تاج و تخت با برادر خود در نقش جیمی رابطه‌ی عاشقانه داشت.

یکی از مثال‌های بارز آزارجنسی، که در امریکا بسیار سر و صدا کرد و البته فکر نمی‌کنم ایرانیان خیلی در جریان‌اش باشند رفتار بازیگر مشهور هالیوود جیمز فرانکو (James Franco) با هنرآموزانش و یکی دو بازیگر نقش مقابل در یک کارگاه فیلم‌سازی و همین‌طور در خلال یک فیلم بود. موضوع از آن‌جا جالب شد که فرانکویی که به جنبش یا کمپین ‘Time’s Up’ campaign پیوسته بود که علیه آزارجنسی (نه لزوما تجاوز جنسی) و دست‌درازی به جنس‌مقابل یا لمس بدون اجازه او راه افتاده بود متهم شده بود چندبار از هنرجویان کلاس‌های بازیگری‌اش خواسته بود برای تمرین با او صحنه‌های معاشقه و جسمی را مقابل دیگران بازی کنند. همین‌طور دست‌کم دوبار متهم شده بود به عمد Genital guard بازیگر زن را برداشته بود تا بدن‌اش با آن مستقیما تماس پیدا کند. اینجا بود که چندتن از هنرجویان و آن دو بازیگر به این مساله اعتراض کردند که چطور کسی که به این جنبش پیوسته و برای آن تبلیغ می‌زند، خودش اصطلاحا این‌کاره است! علیه او پرونده دادگاه تشکیل و به دادگاه فراخوانده شد.

اما یک نکته حقوقی خیلی جالب هم درباره این که چرا دادگاه ادعای این افراد را در نهایت را قبول نکرد و پرونده را مختومه اعلام کرد این که ثابت شد این هنرجویان و بازیگرها بعدها دعوت قهوه با فرانکو را پذیرفته بودند، یا با او بعدتر ارتباط دوستانه‌شان را حفظ کرده بودند و برایش استیکرهای گل و قلب فرستاده بودند، و یا حتی یک مورد از آن‌ها که اجازه داده بود فرانکو بعد از کلاس لباس‌هایش را به او بپوشاند ادعای‌اش رد شد. دادگاه آن را حمل بر ناراضی نبودن آن دانشجوها در زمان اتفاق افتادن این مساله محسوب کرد و رای به تبرئه داد.

اینجا اتفاق جالب دیگری که افتاد دوست‌دختر ایرانی‌تبار و محبوب جیمزفرانکو، ایزابل پاکزاد، در همه زمانی که این اتهام‌ها برعلیه او در رسانه‌ها و توئیتر وجود داشت به گفته خودش عاشقانه کنارش ماند و گفت علاقه ندارد حرف‌های از گذشته آمده دخترها مادامی که قابل اثبات نیست تاثیری روی رابطه او و جیمز بگذارد. صدالبته موافق این اظهار نظر او بودم. این‌ها چیزهایی است که به قول پزشک‌ها کانتِراوِرسی دارد. یعنی به سادگی نمی شود با قطعیت درباره‌اش نظر داد.

تصویری از جیمز فرانکو و ایزابل پاکزاد دوست دخترِ ایرانی‌تبار او در لس‌آنجلس. امیدوارم دوستان همیشه در صحنه آنجا را قهوه‌ای نکنند. ایشان فارسی حرف زدن بلد نیست.

امشب‌، بی‌اندازه خسته‌ام. تا فردا باید اتودهایی زیاد بزنم برای استاد و می‌دانم فرصت نمی‌کنم. به دنبال یک گرافیست خلاق که برای پورتفولیوی معمارها کار کرده می گردم. پیدا نمی‌کنم. نتایج نظرسنجی‌ها را دیدم. جالب بود. همین طور پیام‌هایی می‌گیرم که در آن پخش شدن نوشته‌هایم را بدون ذکر منبع گزارش می‌دهند. متاسفم. نمی‌دانم چه زمانی یاد می‌گیریم با ذکر دقیق منبع به یک نویسنده احترام بگذاریم. کمترین معرفتی است که می‌توان نسبت به کسی که تولید محتوا می‌کند نشان داد.

از شرایط ایران بسیار غمگین‌ام. نمی‌گویم ناامید، اما فرق هست میان مسئولی که خواب است، با آن‌که خودش را عمدا به خواب زده چون منفعت‌اش اقتضا می‌کند. مدیرانِ زولپیدمی! رفتارشان مرا یاد شبیخون‌های حسام بیگ به کاروان‌های مردم در سریال روزی روزگاری می‌اندازد. به کاروان‌ها می زد و دزدی و خفت‌شان می‌کرد، بعد به افرادش می گفت این‌ مسافرها عائله مندند، چشم‌ به راه دارند، خیلی منتظرشان نگذارید تا به سفرشان ادامه دهند! مِنتی هم بر سرشان می‌گذاشت. کار به جایی رسیده که بخشی از مردم دارند نمردن را تمرین می کنند، نه لذت بردن از زندگی را. دارند بدبخت نشدن را تمرین می کنند. نه خوشبخت‌تر شدن را. زنده بودن را، نه زندگی کردن را. چه بگویم…. با آرزوی آرامش… تا بزودی

Print

درج دیدگاه

نوشته های مشابه