صفحه اصلی قلم رنجه آخرین نیمه‌شب

آخرین نیمه‌شب

نوشته پرنس‌جان
قلم رنجه

 

اولین باری که شروع کردم به زبان فارسی را از روی یک کتاب تِلک تِلک یادگرفتن، یعنی نخستین برخوردم با کتاب‌های فارسی حدود ۱۴ سالگی‌ام بود. با مجموعه‌ای ادبی و نقد ادبی در کتابخانه مادرم به نام “کتاب هفته”، این مجموعه‌ی قدیمی از پدربزرگ به مادر یادگاری رسیده بود. ایشان هم در زمان دانشجویی با خودشان آورده بودند به امریکا. هرچند بی‌استفاده ماند. هفته‌نامه‌ای بسیار قدیمی با برگ‌های زرد و کاهی، با طراحی‌های‌جلد زیبا، و پر از داستان‌های کوتاه ادبی یا اطلاعات علمی. داخل این کتاب، نه به طور مستمر، اما اغلب ترجمه‌های کوتاه‌نوشته‌هایی از نویسنده‌ای بود که می‌توانم بگویم علاقه‌ام به نوشتن جرقه‌اش با او شکل گرفت. نویسنده‌ای ترک‌زبان به اسم عزیز نسین (محمت نصرت). چرا روی من تاثیر گذاشت؟ چون ناخودآگاه نوشته‌های کسی را می‌خواندم که در عین اشاره به دغدغه‌های فرهنگی و اجتماعی‌اش، طنز مرقومه‌هایش، در تصاویری بود که جمله‌بندی‌هایش در ذهن خواننده‌ می‌ساخت، لزوما در کلمه‌هایش نبود. گویی که جادوی موقعیت می‌ساخت. برای من هم، زبان یادگرفتن با این جادو جذاب بود.

با این وجود از آنجا که از اول همه داستان‌هایش را نمی‌فهمیدم، همیشه با بیشتر یاد گرفتن زبان فارسی، بازمی‌گشتم و نوشته‌هایش را دوباره و چندباره می‌خواندم تا درک کنم. پس از او، سال‌ها بعد، برای فارسی نویسی کتاب‌های ابراهیم گلستان را خواندم. مطمئن هستم بُن‌مایه‌ی نوشتار امروزم تحت تاثیر اوست. خاصه بعدها که به خودش نزدیک‌تر شدم. منتها هرچه عزیز نسین نوشتاری در لطیفه‌گویی داشت و سعی می‌کرد حرف‌ جدی‌اش را پشت طنز پنهان کند، گلستان اما بیانی سرخ و رک و آزاردهنده پیش گرفت. و هنوز هم دارد. عمرش طولانی باد.

امروز بعد از شاید ۲۲ سال، دوباره یکی از این کتابچه‌های هفته را باز کردم. نوشته‌ای از عزیز نسین را خواندم با عنوان “مگه تو مملکت شما خر نیست؟”. چند دهمین بار است که خواندم و با این که ذائقه طنزم سخت‌پسند‌تر شده، اما باز خندیدم و روحیه‌ام عوض شد. روح‌اش شاد. چقدر خوشبخت‌ هستند آدم‌هایی مثل نسین که حتی وقتی نیستند، اما آثارشان هست. و وقتی نوشته‌ای از آن‌ها می‌خوانید، انگار که نخوانده‌اید، چشم‌های‌تان را بسته‌اید و تصویر کرده‌اید.

عزیز نسین که نام اصلی‌اش مِحمِت نُصرَت بود به خاطر شکایتی از سوی شاه ایران به ۶ ماه زندان افتاد. با این وجود او بعدها با ترجمه کتاب آیات شیطانی با آیت‌الله خمینی نیز درافتاد. او از بزرگترین طنز‌نویسان ترکیه و خاورمیانه است.

برخلاف پدربزرگم که بیشتر اهل ادب و نوشتن و خواندن و کتاب و مجله جمع کردن بود، مادربزرگم اهل چیدمان کردن بود. از درست کردن چیزهایی مثل Accessories برای زینت زنان، تا طراحی لباس عروس و طراحی سفره. البته نه سفره ابوالفضل و حضرت عباس و رقیه …، پیش‌تر از این که به ایران بیاید کارمند تشریفات یک بوتیک هتل بودند در پاریس. بعد از ازدواج این حالت تشریفاتی بودن ایشان را اما پدربزرگم با روحیه مردسالارانه ایرانی‌اش بر نمی‌تابید. تا این اواخر همیشه بگو مگوهایی بود. تفاوت فرهنگی بود. خان‌آقا (پدربزرگ) با دیسیپلین بود حوصله‌ی قرار گرفتن در چهارچوب‌های کسی دیگر را نیز نداشت. می‌خواست خودش باشد. آن‌ها که مرا می‌شناسند می‌دانند چه رابطه‌ی عاطفی نزدیکی با مادربزرگ داشتم، مرگ‌اش مرا در من فرو ریخت، اما تا قبل از ۲۰ سالگی، این رابطه بیشتر بر ریشه‌ی ترس و فرمان‌بری بود تا احساس نوه و مادربزرگی. حالتِ شاگرد و مربی. با این وجود روحیاتم امروز شبیه به مادربزرگ و پدربزرگ توامان باهم است. شاید به همین دلیل آدمِ نچسب و ترسناکی برای دوستانم شده‌ام. (چشمک) برادرم اما نه. رابطه‌ی گرم و صمیمی با این دو نداشت. چندان هم اثر نگرفت. یک جورهایی مَشتی مسلک بار آمد.

مادربزرگ، در یک برهه‌ی زمانی که به ایران آمدیم، بی‌اندازه روی ما سخت‌گیری داشتند. اولین نوه‌ها بودیم. از جورابی که می‌پوشیدیم و روی چقدر بالا کشیدن‌اش حساس بودند، تا نحوه غذا جویدن. از چطور جلوی میهمان لیوان به دست گرفتن تا چطور سرفه و عطسه کردن. در همه چیز، دخالت تربیتی می‌کردند و اگر نگویم برای همه چیز یک کاتالوگ ذهنی داشتند، بی‌راه نگفته‌ام. وسواس (رفتاری) بهداشت نیز در ایشان بود. نه به غایت اما گاهی واقعا آزاردهنده. من، بعدها که وسواس فکری (نه رفتاری) بهداشت پیدا کردم معتقدم علت‌اش گذشته‌ام و فشارهای مادربزرگ بود، اما برادرم نه. بی‌خیال، گاهی لج‌بازانه. هرچقدر در من دیسیپلین پدربزرگ و تشریفات مآبی مادربزرگ توامان اثر کرد، اما در برادرم فقط روحیات پدر نفوذ کرد و هیچ از این دو در او ته‌نشین نشد.

و از این توصیه‌های مادربزرگ به ما، چطور به توالت رفتن بود. می‌گفتند شما که به دستشویی می‌روید، چه کار بزرگ، چه کار کوچک، به بیرون که می‌‌آیید دستشویی باید بوی آب بدهد. منظور‌شان هیچ بویی ندادن بود. من از ترس همیشه مراقب بودم. حتی نگه داشتن دستشویی در میهمانی‌ها و خانه‌ غریبه تا سال‌ها در من ماند از ترس همین وسواس‌های ایشان. برادرم اما نه. ما هیچ وقت نفهمیدیم این واقعا از عمد بود یا که نه. اما هربار، و دقیقا هربار برادرم در خانه مادربزرگ به دستشویی می‌رفت ، نه تنها دستشویی می‌گرفت، که پدربزرگ عصای نیمه پوسیده‌اش را مجبور بود ساعت‌ها بالا و پایین کند تا مسیر باز شود. بوی‌اش هم که نگویم. تا ایوان خانه‌ی همسایه چنان می‌رفت که کلاغ‌ها به جای “قارقار”، “قار آی مُردم قار آی مُردم” می‌گفتند.

برادر، که ۱۰-۱۲ ساله بود می‌رفت به دستشویی، فن را نمی‌زد، لای درب را باز می‌گذاشت که انواع‌ صداها بیاید، محصول‌اش را با سخاوت به طبیعت می‌سپرد، صنعتی هم می‌سپرد، بعد اول می آمد دست‌هایش را می‌شست، در آینه چنددقیقه ای به خودش و موهایش ور می‌رفت، وسرآخر تازه می‌رفت و Tanker (سیفون) را می‌کشید. که البته دیگر فایده نداشت.

یک بار پدربزرگ سر همین عصا زدن قلب‌اش گرفت. پدر و بعد دایی مجبور شد ادامه دهد. اگر قرص‌های زیر زبانی نبود پدربزرگ سر تاپاله‌های برادرم از دنیا رفته بود. یک بار هم یک آقای چاه‌بازکنی آمد و سیمش آن داخل گرفت و در رفت و دستگاهش صدای عجیب داد و دیگر روشن نشد. جلوی همه داد زد پسرم، عزیزم، شما مگر سیمان ریدی!؟ برادر در کمال خونسردی، سرش پایین، و این ما بودیم که از بو همه باید اینتوبیشن (Intubation) می‌شدیم. با خونسردی دوباره سیب پوست می‌کند یا گز می‌خورد. دایی می‌گفت دلبندم حداقل دیگر نخور. خانه‌ خودتان بخور. این یک قلم شاید از اعتراض‌های مدنی برادرم به سخت‌گیری‌های مادربزرگ بود که می‌توانست بقیه را هم به کشتن دهد. یا که رو به قبله کند. از یک زمانی به بعد مادر ممنوع کردند او خانه مادربزرگ دستشویی برود، من هم بواسطه این جریان‌ها کمتر پیش آمد خانه مردم برای اجابت مزاج بروم.

مادربزرگ نشستن ما روی میز برای‌شان بسیار مهم بود. خاطرم هست می‌گفتند که فاصله سینه‌‌های‌تان با میز، ۴ انگشت کمتر نشود. مدام چک می‌کردند. از قاشق کمتر استفاده کنید. یا که چه‌می‌دانم غذا را، پلو را، همیشه از سمت راست ظرف بردارید و نه وسط بشقاب. چه‌بسا اگر بعد از سیر شدن، قاشق و چنگال‌های‌مان را روی جایگاه ساعت ۴ و ۲۰ دقیقه نمی‌گذاشتیم مواخذه می‌کردند. و از این مسایل. برادر مدام چشم می‌گفت، اما همین که پدر می‌آمد و می‌دانست مادربزرگ مقابل پدر حرفی نمی‌زنند، ناگهان روی صندلی چهارزانو می‌نشست. قبل از بزرگ‌ترها شیرجه می‌رفت به مرکز دیس برنج، و کوکوهای مادربزرگ را طوری بر می‌داشت که تا برسد به بشقاب صدتکه‌اش ده جا بریزد. از همه بدتر، بشقاب‌اش درست مثل این استامبولی‌های کهنه‌ی بنایی، پر از غذای در هم مالیده بود که دیدن‌اش به تنهایی می‌توانست اشتهای‌ همه را کور کند. هرچه مادربزرگ می‌گفت تمام کردی روی بشقاب‌ات دستمال بگذار، انجام نمی‌داد. من برای‌اش می‌گذاشتم.

بارها دیدم که مادربزرگ با دیدن این صحنه نفس نفس می‌زدند. یا پلک‌های‌شان می‌لرزید. تنها یک بار دیدم پدر عکس‌العمل نشان داد. وقتی در یک میهمانی که مادربزرگ ترتیب داده بود، جملگی گوشت‌های یک ظرف خورشت را یک‌جا برداشت. شنیدم که پدر آنقدر آرام که باقی نفهمند سئوال کرد من دوست ندارم شب در کوچه بخوابی، تو دوست داری؟ برادر گفت جای خودم راحت‌ترم. پدر گفت پس؟ برادرم گفت پس باید گوشت‌ها را برگردانم!

از آن روزها سال‌ها گذشته. هرچند من بچه دوست ندارم، اما مساله تربیت فرزند امروز یکی از سئوال‌های مهم درونی‌ام است. همیشه از خودم سئوال کردم بچه‌ها در فاصله ۵ تا ۱۲ سالگی که مهمترین سال‌های شکل گرفتن تربیت‌شان است بیشتر تحت تاثیر که هستند؟ خانواده، جامعه یا مدرسه. به سبک و سیاق مادربزرگ ابدا موافق به شدت تشریفاتی باور آوردن بچه‌ها نیستم، اثر منفی‌اش را بر حساس شدن‌ام به شیوه خوردن و نشستن و لباس پوشیدن آدم‌ها دیده‌ام. اما با روش تربیتی پدرمادرهایی که می‌گویند باید گذاشت بچه راحت باشد هم موافق نیستم. Manners and etiquette که نمی‌دانم در فارسی چه ترجمه می‌شود بی‌اندازه مهم است. این که چگونه کودکان‌مان را با آن آشنا کنیم. اما چطور آموزش دادن‌اش مهم‌تر است.

بسیار شده است دیدن بد و کثیف غذا خوردن یک پزشک متخصص، یا بد نشستن یک استاد دانشگاه در جمع او را از چشم من انداخته، یا که حتی طرز خاراندن تن وقتی یک خانم خودش را خارانده. نمی‌گویم این عکس‌العمل‌ها از سوی من درست است، اما خیال می‌کنم اثر سخت‌گیری‌ها و خط‌کش‌گذاری‌های بی‌اندازه قرص و محکم مادربزرگ بود. انتظار ندارم یک خانم خوش‌لباس قاشق و چنگال را اشتباه دست‌اش بگیرد بد نوشیدنی میل کند، یا اذیت می‌شوم اگر کسی عطر خوبی به خود زده، آدمی باشد که موقع حرف زدن دهان‌اش بوی بد بدهد.که این باعث شد Manners را مبنای قضاوت‌ام روی شخصیت افراد هم قرار دهم. البته بدان قضاوت آگاهی دارم، سعی می‌کنم آن را اغلب موارد خنثی کنم، اما در وجودم نهادینه هست. در هر حال درست یا غلط مهم است رعایت Etiquette‌ها.

این روزها گمان می‌کنم بزرگ‌آقا، خوشحال‌ترین رهبر جهان است! نه تنها به ریاست‌جمهوری رسیدن آقای بایدن برای او اتفاقی بسیار خوشایند بود، که چیدمان کابینه‌اش که به وضوح نرم و خامه‌ای بودن را از آن می شود استنباط کرد خیال تهران را از رد شدن از طوفان ترامپ تخت کرد. ترامپ فقط نرفت، به مفتضحانه‌ترین شکل ممکن رفت، و این را هیچ کس پیش‌بینی نمی‌کرد. چه تابلویی از این زیباتر برای بزرگ‌آقا؟

دولت جدید ایالات متحده، یعنی ۴ سال سیاه برای آن گروه از اپوزوسیونی که در مدت پرزیدنت ترامپ به شدت در فضای رسانه‌ای علیه ایران پررنگ شده بودند. احتمالا، یعنی تضمین ۸ سال ماندگاری بیشتر حکومت جمهوری اسلامی. قطعا بودجه‌های زیادی از اپوزوسیون ایران قطع خواهد شد، همکاری دولت با بسیاری از آن‌ها پایان خواهد یافت و بعید نیست سازمان گروهک مجاهدین خلق با فشارهای ایران دوباره به لیست سازمان‌های تروریستی یا دست کم یک انزوای طولانی مدت بازگردد.

۸ سال آینده، برای جانشینیِ بزرگ‌آقا، سال‌های مهمی است. در ۴ سال ابتدایی آن یک دولت بی‌دردسر در امریکا بر سر قدرت خواهد بود، از این رو انتخاب یک رئیس‌جمهور امن در ایران می‌تواند خیال بزرگ آقا را از همه چیز آسوده کند. هرچند در ظاهر رهبر از عدم شرکت و تحریم انتخابات ریاست‌جمهوری در ایران استقبال نمی‌کند، اما امیدواری اصول‌گرایان دقیقا به همین است. خاصه این که شرایط بحران کرونا و بد ماندن اوضاع اقتصادی سبب شود مردمِ کمی در انتخابات شرکت کنند. مشارکت، اندک بماند. این یعنی کسی که می‌خواهند ساده‌تر از صندوق بیرون می‌آید. با مجلس‌ای که داریم، دوران طلایی را احتمالا برای خود رقم خواهند زد.

مذاکرات میان نمایندگان تهران، با دو تن از اعضای کابینه دولت آقای بایدن از ۸ روز پیش شروع شده است. دیدارهای مبتنی بر پلتفرم‌های آنلاین و غیرآنلاین داشته‌اند. همه چیز با چراغ سبز اولیه بزرگ‌آقا. آقای تخت روانچی، مهمترین نماینده ایران در این چند روز بوده‌اند. اگر تیم مذاکره بایدن باهوش باشد، برای گرفتن امتیازهای بیشتر برجام ۲ را تا تابستان و پس از انتخابات ایران به تعویق خواهد انداخت، اما تحریم‌های مالی را (نه نفت را) تا اندازه ای ملغی خواهد کرد. این‌گونه همراهیِ بیشتر رهبر ایران را نیز دارد.

از راست به ترتیب وزیر امورخارجه امریکا (آنتونی بلینکن)، وزیر خزانه‌داری امریکا (جنت یلن)،و مشاور امنیت ملی دولت جوبایدن (جک سالیوان). این سه فرد نقش پررنگی در تسهیل کردن روابط میان ایران و امریکا بازی خواهند کرد.

اما آیا همه چیز به همین سادگی خواهد بود؟ به نظرم نه. اکنون رژیم اسرائیل با نفوذی که به نزدیکی مرزهای ایران کرده، و خشمی که از بازگشت احتمالی مناسبات با امریکا به سردترین زمان خود در دولت اوباما دارد ممکن است سبب شود تصمیم‌هایی خودمختارانه نسبت به ایران بگیرد. نتانیاهو نشان داده ترامپ اسرائیل است. با این وجود نباید فراموش کرد حتی بزرگ آقا، می‌تواند خوش‌شانس‌ترین سیاستمدار کره زمین در سال ۲۰۲۱ شود اگر بنیامین نتانیاهو در اسرائیل از قدرت به زیر کشیده شود. احتمالی که بعید نیست. در این صورت اعراب آنچنان در موقعیت ضعیفی قرار خواهند گرفت که بهبود مناسبات تهران و ریاض هم (بالاجبار)، دور از انتظار نیست. هرچند به نظر ایران ترجیح می دهد از طریق قطر و صحبت‌های زودهنگام با عربستان، زودتر تل آویو را در انزوا قرار دهد. هردو، ایده‌آل‌ترین سناریوی‌های ممکن برای نظام است.

چشم‌اندازی که من می‌بینم با آمدن آقای بایدن و افزایش اعتماد به نفس لایه‌های درونی نظام، سرکوب بیشتر مخالفت‌های داخلی بر ضد نظام در ایران شدت خواهد گرفت. فضای مجازی احتمالا تنگ و تنگ‌تر شود. محفل‌های اصول‌گرا و نهادهای اطلاعاتی‌شان حتما با افرادی از کابینه آقای روحانی که احتمال کاندید شدن آن‌ها می‌رود زاویه پیدا خواهند کرد. در انتخابات آینده ریاست‌جمهوری ایران اصلاح‌طلبان البته که از پیش مُرده‌اند، رقابت اصلی میان کاندیداهای اصول گرایان خواهد بود.

از این سو، به نظرم کابینه‌ی آقای بایدن نه تنها فشارهای پرزیدنت ترامپ را از روی ایران آرام آرام برخواهد داشت، که برحسب تجربه‌اش، حتی به اندازه دولت اوباما بر روی مسایل حقوق بشری نسبت به ایران سخت‌گیری نخواهد کرد. چرا؟ چون در زمینه‌ی مسایل حقوق بشری خود امریکا دیگر اعتبار گذشته را در جهان ندارد. اروپا نیز. از این رو، این ۴ سال، سال‌های خطرناکی برای همه‌ی آنانی خواهد بود که در هر قالب و پلتفرمی به مخالفت با نظام مشغول خواهند شد. البته اعتراض و انتقاد و … بخشی طبیعی از رفتار مردم مقابل هر حکومت تمامیت‌خواهی است اما، من فکر می‌کنم بهتر است در این زمینه با فکر عمل کرد و به هر جریان احساسی نپیوست. شما اکنون مقابل نظامی هستید که حتی امریکا و اروپا ترجیح می‌دهند با آن مماشات کنند. خوشمان بیاید یا که نیاید، ۴ سال بایدن، ماه عسل نظام است.

و اما اجازه بدهید در مساله‌ای رک باشم. سه روز محرومیت از خواب، تحقیر کلامی و ساعت‌ها کلاغ‌پر دادن، و فقط به تنهایی همین‌کارها حتی اگر به ما دست نزنند، می‌تواند اغلب آن‌هایی که در توئیتر فارسی با این مبارزاتِ زیر پتویی (Slacktivism) برعلیه حکومت فعالیت می‌کنند را وادار به اظهار پشیمانی و نوشتن توبه‌نامه و محرومیت از مسایل اولیه‌ی زندگی برای همیشه کند. یک چوب‌کبریت به تنهایی، هیچ‌وقت داخل سنگ فرو نمی‌رود. اغلب مردم در این زمینه فانتزی‌سازی‌های قهرمانانه می‌کنند، بدون این که بدانند وقتی دستگیر شوند Breaking Point‌ روانی‌شان آنقدر پایین است که خیلی زود اظهار پشیمانی و استیصال می‌کنند.

خواهش می‌کنم دچار خطای اتحادِ هشتگی فضاهایی چون توئیتر فارسی نشوید. اکثریت این ملت نه تنها آرمانی سیاسی دیگر ندارد، نه تنها حوصله و انرژی خروش و تقابل ندارد، نه تنها هیچ‌ایده‌ای برای بعد از فردای شورش ندارد، که در شرایط واقعی، بیرون از این فضای اینترنتی، پشت شما به سادگی حاضر نیست بایستد. نسل ۶۰ دیگر دغدغه زندگی و فرزند دارد و سیاست برای‌اش خاطره‌بازی است. نسل ۸۰ اغلب می‌خواهد از همین که هست لذت ببرد و حال خوش‌اش را سود کند. می‌ماند نسل ۷۰‌ای که اگر خطای محاسباتی کند این وسط تنهای تنهاست.

می‌دانم سیاست با تار و پود زندگی ما ایرانیان گره خورده، اما بعد از این ۴ سال دوران احمقانه پرزیدنت ترامپ، روح شما، جسم شما و خانواده‌ی شما به یک آرامش از باقی‌مانده شرایطی که بدان گرفتار هست نیاز دارد. جامعه نای تغییر ندارد، پس هیجان‌زده نشوید. این سال‌های عمر است که دارد می‌گذرد. در کشور جهان‌سومی که ثروت شما چیزهایی نیست که دارید، بلکه آدم هایی است که می توانید بخرید، در سیاست و اقتصاد احساساتی شدن یکی از بی‌فایده‌ترین کارهاست، چون تنها هستید، و زور آن‌ها همیشه بیشتر است.

از اکنون می‌توانم تصور کنم ترکیه، چگونه جهنمی برای اپوزوسیون خواهد شد. نباید فراموش کرد که ترکیه، عربستان، امارات حتی قطر از سقوط جمهوری اسلامی و تبدیل شدن ایران به یک کشور سکولار و دمکراتیک لزوما خوشحال نمی‌شوند. آن‌ها به دنبال ماندن نظام، اما محدود شدن فعالیت و رفتارهایش هستند. فقط همین! فراموش نکنید اعراب در خالی کردن پشت شاه پهلوی نقش داشتند، چون از حکومت سکولار و مدرن او همیشه می‌ترسیدند.

به خیال‌ام آمدن دمکراسی، و کامل سکولار شدن دولت ایران می تواند در اولین قدم یک محرک سمی برای حکومت‌های اعرابِ پادشاهی و پدر پسریِ منطقه باشد. مبنای همه آن‌ها بر رسیدن قدرت از سلسله است و به دور از انتخابات و دمکرات بودن. از این رو اگر در وسط خاورمیانه براثر انقلاب یا هر کودتایی ناگهان دولتی مترقی بر سرکار بیاید، این آغاز چالش حکومت‌های سنتی آن‌هاست با مردمان‌شان. پس به تحلیل‌ام عربستان تنها ترجیح می‌دهد جمهوری اسلامی باشد، اما تهدیدی برای او و جهان عرب نباشد.

هر تغییری در حکومت ایران، و باز شدن دروازه‌های تجارت و توجه به این کشور، می‌تواند کشورهای همسایه را یا فقیرتر کرده یا در انزوای بیشتر دیپلماتیک قرار دهد. ایران اگر چهارراه مدرن جهانِ خاورمیانه شود، حتی به کام روسیه نیز تلخ می‌آید. صنعت توریسم کشورهای منطقه افت می‌کند، و به دلیل شرایط ژئوپولیتیک ایران بسیاری از شرکت ها ترجیح می دهند آرام آرام دفاتراصلی‌شان در خاورمیانه را در ایران و نه کشورهای با آسمان کوچک (مثل امارات) برپا کنند. ظرفیت های تاریخی و هنری و فرهنگی ایران آزاد می‌گردد و این ایران ناگهان سرزمینی هیجان‌انگیز برای بسیاری از کمپانی‌های تجاری خواهد شد. یعنی همه آنچه که حجم عظیمی از آن پشت سد ایدئولوژیک حکومت ایران محبوس مانده و به رشد اعراب و دیده شدن بیشترشان در خاورمیانه یاری کرده است ناگهان پودر می‌شود. پس، برای خیلی از کشور‌ها، منفعت بر ماندن نظام است.

از این لیست ترکیه را هم فراموش نکنید. بخش زیادی از رشد صنعت توریسم‌اش، رشد صنایع پارچه و مبلمان و مواد اولیه و پتروشیمی اش تنها مدیون ۴۰ سال تحریم شدن ایران و از هم پاشیده شدن ظرفیت تولیدش بوده است. زمانی، ایرانیان قدرتمندترین صادرکننده پارچه و اتومبیل و مبلمان در آسیا بودند. اگر پلتفرم حکومت در ایران عوض شود. این تحریم ها برداشته شود. و ایران مثل یک هسته مستعد اتم با این سن جوان از جامعه‌اش بشکافد، درست مثل این است که یک استارباکس شیک و مدرن ناگهان وسط بازار قدیمی کوچه بِرلن باز شود و توجه‌های زیادی را به خودش جلب کند. پس اینجا مساله، تنها تلاش برای تغییر رفتار و فشار بر تهران است تا “پسری آرام و بی‌دردسر” بماند.

امروز سه‌شنبه، ۱۹ ژانویه ۲۰۲۱ است. چند ساعت مانده به دوران ریاست جمهوری آقای بایدن و آغاز عصری جدید در دنیای سیاست. مادر خواب است، و ساعت از نیمه شب گذشته. همه جا تاریک و شهر منتظر یک فردای روشن است. می‌خواستم آخرین قلم‌رنجه را با شتاب ننویسم. شلوغی زندگی‌ام اما اجازه نداد. می‌دانید، هرچند از زندگی در این چندسال اخیر‌ در حال لذت بردن هستم اما، احساس می‌کنم خودم را در کارهایی که داخل‌اش میخواهم خود را به خویشتن ثابت کنم تا گلو فرو کرده‌ام. گاهی کاملا حس می‌کنم این من نیستم که دنیای‌ام را کنترل می‌کنم. این دنیای من است که مرا کنترل می‌کند. درست مانند آن که درون کشتی زیبایی باشم که وسط طوفان‌های ترسناکی این سو و آن سو می‌رود. کشتی، هرچه هم مستحکم باشد، داخل این طوفان است.

از کودکی آدمِ ماجراجویی نبودم. اعتماد به نفس‌اش را هم نداشتم. یک‌جایی اما نقطه عطف زندگی‌ام بود. اول‌اش یک شانسِ مطلق. شاید این مساله در بنیان‌ام از وقتی ایجاد شد که صدها بیت‌کوین را نزدیک به ۱ دلار خریدم. خیلی خیلی سال پیش. مساله‌ای که نه تنها باعث تمسخر اطرافیان‌ام شد، که به دلیل ایمان و اعتماد به نفسی که به ریسک کردن نداشتم مرا هم پیش خودم داشت خجل زده می‌کرد. این قصه فراموش شد. گذشت و گذشت. تا وقتی قیمت بیت کوین سال‌ها پیش از ۱ دلار به ۸ هزار دلار رسید. آنجا بود که یاد تعداد بیت‌هایی که خریده بودم افتادم. و این شد آغاز وسوسه‌ خطر‌پذیری یا حرکت کِرمی به زیر پوست‌ام که هی پسر! لزوما جایی که فکر می‌کنی جاده‌ای تاریک و اشتباه است، به یک انتهای سرد و مخوف نمی‌رسی.

هرچند بخت یار شد و پشت این ماجرا هیچ هوشمندی نبود، اما آرام آرام این اتفاق مرا مجاب کرد ۶۵% هرچه در می آورم را دقیقا در کاری سرمایه‌گذاری کنم که از نظر دیگران احتمالا احمقانه است. این‌ها بعدتر تکرار شد. وقتی دوستانم طلا می‌خریدند به دنبال خرید چوب بستنی بودم، تب بازار که روی خرید سهام اپل بود، دنبال سرمایه‌گذاری روی فنر باتری (Battery contact spring) ضد زنگ برای کشورهای باهوای مرطوب بودم، تا این اواخر که شیشه‌ی ویالِ واکسن و کاهو و یخ خشک هم اضافه شد. چقدر پدر برای کاهو مرا مسخره کرد. (هاها). خدای بزرگ. یادم نمی‌رود. یادش به خیر.

تجارت یخ (Carbon dioxide) که تازه از آن رها شدم برای‌ام تجربه عجیب و آزاردهنده‌ای بود. همزمان شده بود با امتحان‌های پایان‌ترم گذشته‌ام. در یک هفته خاص، تا مرز دیوانگی و جنون رفتم. ۶۵۰ کیلو از محموله در گرمای دریای عمان به سبب خراب شدن یخچال کشتی (Refrigeration system) آب شد، و من وسط این خبر و تقلا برای پرداخت شدن ضررم توسط شرکت بیمه و چانه زدن با یک نهادِ عمانی برای این رخداد بد، هم کامپیوترم از یک سو درگیرِ رندر کردنِ طرح‌های سه‌بعدی کلاس معماری بود، هم هنوز Essay امتحانِ نهایی یکی از درس‌های دانشگاهم نیمه کاره مانده بود، هم باید طبق برنامه‌ریزی‌ام برای کانال هم قلم رنجه می‌نوشتم، هم چون شیشه گوجه شکسته شده بود و محتویاتش به سرقت رفته بود با شرکت بیمه درگیر بودم، و هم نامه‌ای هم برای‌ام امده بود که ۱۵% ویال‌هایی که باید به شرکتی در آلمان می‌فرستادم در بندر مارسی (Marseille) موقع بارگیری در کامیون گم شده‌ است. هرچند افرادی دراین میان پول می‌گیرند و در مدیریت این کار بصورت Remote و پروژه‌ای به من کمک می‌کنند، اما مدیریت این همه کار از توان من تقریبا خارج بود. که به خیر گذشت.

گاهی وسط این زندگی شلوغ و پردردسر هم به … خوری می‌افتم و هم عمیقا دوست دارم مثل یک کودک به گوشه‌‌ی غلط کردن پناه ببرم. از آن سو وقتی این قبیل کارها به سرانجام می‌رسند احساسی بسیار خوب از خودم دارم و به ماجراجویی بعدی فکر می‌کنم. این هیجان که وارد مسیری شوم که چیزی درباره‌اش نمی‌دانم و قدم به قدم بفهمم. نمی‌خواهم بگویم این فرمولاسیون همیشه کار می‌کند نه، اما معمولا کار می‌کند. شاید اگر سال‌ها تراپی‌های منظم با روانکاوم نبود، بر اثر این همه فشارهای روانی و استرسی که بر من هست زودتر پاشیده بودم. شاید هم یک روز کم آوردم. نمی‌دانم. من پر از آرزو هستم، شاید روزی به آن‌ها برسم، شاید هم نه، که یک سکته‌ی قلبی می‌تواند این آرزوها را دود کند و بفرستد به هوا. این طور نیست؟ زندگی با هر عظمتی که آن را آرام آرام بسازی، گاهی به یک لخته‌ی خون بند است.

از اتفاق‌های بامزه و جالب این هفته برای‌ام، دریافت نزدیک به ۴۸ برنامه رژیمی بود. (لبخند). عاالی بود. بعد از این که در قلم‌رنجه قبل‌تر درباره دردسرهایم با رژیم غذایی که پیش گرفته‌ام نوشتم، جدول‌ها و برنامه‌ها و کاغذهای اسکن شده بود که به سوی‌ ام سرازیر می‌شد. البته که مخاطبانم لطف دارند همیشه. خجالت می‌کشم در این شرایط. اما یک مورد از همه جالب‌تر بود.

یک خانمی برای‌ام برنامه‌ای از رژیم غذایی برای خانمِ باردار را فرستاده بود. از پروفایل‌اش آدم موجهی می‌آمد. دیگر نفهمیدم مرا دست انداخته بود، فکر می‌کرد پرنس‌جان خانم است یا من حامله بودم و خودم خبر نداشتم. هرکس هر برنامه‌ای صلاح دانسته بود فرستاده بود. مادر را صدا کردم. برنامه‌ها را روی کامپیوتر به ایشان نشان دادم. خلاصه این که از صمیم قلب سپاسگزارم از این که اینقدر نگران گرفتاری کتلت و وزن‌ام بودید. فقط اشتباه نشود، من اندام‌ام مثل آن آقای “عاقبت نقد فروش” در آن پوستر نیست. مثل آن آقای “عاقبت نسیه فروش” هستم، شکمم اما عجالتا اندکی به نقد فروشی می‌زند. (چشمک)


یک سال پیش نامه‌ای داشتم از یک سرباز آموزشی مرزی در سمت غرب ایران. بین موسیان و دهلران. مساله‌ای را نوشته بود درباره رابطه عاطفی‌اش. و این که موقعی که با نبود اینترنت این نامه را تایپ می‌کند سالک (منظورش پشه‌ی خاکی) هزارجای تن ‌اش را نیش زده است و نگران‌ است جای این زخم‌ها وقتی که برگشت به تهران بماند. نوشته بود از این که عاشق دختری شده از خانواده‌ای سطح بالاتر، با سوادتر و بسیار ثروتمند‌تر. نوشته بود اما این عشق دو طرفه است. خودش دانشجوی انصرافی شریف بود. به هر دلیلی اما نخواسته ادامه تحصیل دهد. بعد از مدت‌ها دوباره چشمم به آن متن افتاد و خاطرم آمد هیچ وقت پاسخی برای آن ننوشتم. نمی‌دانم هنوز اینجا هست یا که نیست. آموزشی‌اش که باید تمام شده باشد. اما ترجیح می‌دهم از تجربه‌ام اینجا بنویسم.

می‌دانید، من به “نیمه‌ی گمشده” اعتقادی ندارم. از نظرم پرت است. این طور نیست که ما اگر هیچ وقت این نیمه را پیدا نکنیم ناقص می‌مانیم. دونات گاز زده می‌مانیم. اما به جای‌اش به این باور دارم که ما انسان‌ها براساس Profile ای که داریم، می‌توانیم انسانی را بیابیم که با او سه احساس مهم را تجربه کنیم. “احساس آرامش”، “احساس امنیت” و “احساس ارزشمند بودن”.

به نظرم اگر با کسی وارد رابطه شدیم که هیچ کدام از این سه حس را به ما نداد، آن رابطه نه تنها کار نمی‌کند، که گاهی سمی است. چون روندی است که روح ما را، روان ما را نحیف و لاغرتر می‌کند. حتی اگر در طول آن لذت‌های کوتاه‌مدت یا هیجان‌های شگفت‌انگیز داشته باشیم. مشکل از کجا شروع می‌شود؟

نداشتن این سه‌گانه، یعنی نبود آرامش، نبود امنیت، و نبود حس ارزشمندی هر سه Painful است. دردناک است. چه چیز باعث می‌شود ما این دردها را حس نکنیم؟ داروی بیهوشی، آمپول بی‌حسی و قرص‌های آرام‌بخش. این‌ها سبب می‌شود با آن رابطه Ok باشیم اما دردهایش را حس نکنیم. آن داروی بیهوشی کامل (Anesthesia) چه هست؟ عشق! عشق نه آن‌چیز قشنگ و گل‌منگولیِ رنگین‌کمانی در ادبیات فارسی یا عشق پس از ماه‌ها خلق شده، عشق به معنای آن چیزی که ناگهان هورمون‌ها بر سر ما می آورند و ما را به مرز شیفتگی نسبت به یک رابطه یا شخص می‌کشانند. با تعریف علم نورولوژی‌اش می‌گویم.

مادامی که این عشق طول می‌کشد، مثلا یک سال، ما وسط این دردها تحت تاثیر بیهوشی آن هستیم. یک مرحله پایین‌تر از عشق، آمپول بی‌حسی موضعی یا همان “هیجانِ به دست آوردن” است. این هم به اندازه عشق می‌تواند گاهی خطرناک باشد. وقتی این دارو به ما تزریق می‌شود، یعنی با کسی روبرو می‌شویم که برای داشتن‌اش سر از پا نمی‌شناسیم. و اگر Profile او با ما خیلی متفاوت باشد خیلی متوجه این دردها که آرام آرام به سراغ‌مان خواهد آمد نمی شویم. به جز این دومی، ما قرص‌های آرام‌بخش نیز داریم. من به آن‌ها می‌گویم عادت کردن!

خیلی از ما با کسی هستیم که لزوما به ما آرامش نمی‌دهد، احساس امنیت نمی‌دهد و سبب می‌شود روز به روز اعتماد نفس‌مان نحیف و نحیف‌تر شود اما چون به دوست داشتن‌اش عادت کرده‌ایم، چون از ترک این عادت، نه ترک آن پسر یا دختر، می‌ترسیم، مدام به بلعیدن این قرص‌های آرامبخش خیالی تن می‌دهیم تا آگاهانه درد این سه‌گانه را تحمل کنیم. اما چرا Profile اغلب اوقات مهم است؟ چرا Profile می‌تواند مادرِ آن سه‌گانه باشد؟

بچه‌های معماری، آرت یا هنرهای تجسمی می‌دانند که یک آرتیست، دنیای کارهایش را، سرگذشت تلاش‌هایش را، و نمونه آثارش را در دفترچه‌هایی شامل عکس و توضیح نگاه‌داری می‌کند که معرف او باشد. به این دفترچه‌ها می‌گویند پورتفولیو (Portfolio). در کنارش ما چیزی به اسم رزومه یا CV نیز داریم. داخل آن مصور نیست، اما بصورت زمان بندی شده تاریخ و جزئیات همه توانایی‌ها، کارها، شغل‌ها، تحصیلات و استعدادهای‌مان درون‌اش بصورت Textدر قالب یک تا چند صفحه گردآوری شده تا خواننده بداند این آدم، در پس‌زمینه‌ی زندگی‌اش چه مسیری را طی کرده است.

اینجا وقتی پورتفولیوی یک نفر، در کنار رزومه‌اش قرار می‌گیرد ما اسم‌اش را می‌گذاریم Profile. یعنی با دیدن این دو اصطلاحا می‌فهمیم این آدم در زندگی‌اش با خودش چند چند است. طبیعی است کسی که پورتفولیواش‌ محتویِ ۵۰ صفحه اثر مهم و قابل است، با کسی که تنها ۴ صفحه‌ پورتفولیو دارد، دو آدم متفاوت‌ هستند. یا کسی که رزومه‌اش یک رزومه ۴ صفحه‌ای از مقدار زیادی شغل و تجربه و توانایی است بسیار متفاوت از آدمی با رزومه‌ای یک صفحه‌ای است.

این توضیح را نوشتم تا بگویم هر انسان تا هرسنی که دارد، صاحب یک Profile در زندگی‌اش است. چه با دقت خودش آن را ساخته باشد، چه جبر روزگار آن را برای‌اش ساخته باشد. به آدمی که در زندگی‌اش دست آورد (Achievement) و توانایی و استعدادهای کنارِ هم نهاده‌ی زیادی هست می‌گوییم High-Profile، و به آدمی که در زندگی‌اش تقریبا هیچ کار مهمی نکرده که برای‌اش مجموعه‌ای از اعتبار اجتماعی یا اکادمیک یا اقتصادی در جهان آورده باشد می‌گوییم Low-Profile. خوب حال سئوال این هست که قاعده کبوتر با کبوتر، باز با باز اینجا صادق است؟ یعنی رابطه‌ی عاطفی بلند مدت داشتن با کسی که Profile اش با ما متفاوت است چقدر انتخاب درستی است؟

ممکن است حرف‌های من اشتباه باشد، با این وجود نظرم را می‌نویسم. به نظر پای یک رابطه عاطفی شبیه به ازدواج که به میان می آید داخل پروفایل زندگی آدم‌ها سه زیر مجموعه وجود دارد. پروفایل خانواده یا Family Profile (محیطی که در آن بچه‌ها با والدین‌شان بزرگ شدند و کیفیت آدم‌های داخل‌اش، و گذشته‌ی هر یک از آن‌ها)، پروفایل فرد یا Individual Profile (سبک زندگی، سطح رفاه، تحصیلات، هوش، توانایی‌ها و استعدادها، اختلال‌های روانی، شکست‌ها و دست آوردهای فرد از بدو تولد تا امروز)، و پروفایل آینده یا Outlook Profile (یعنی هدف‌گذاری‌ها، آرمان‌ها و شیوه دقیق برنامه‌ریزی یک نفر برای رسیدن به آرزوهایش برای مثلا ده سال آینده).

در نامه‌ای که آن سرباز برای‌ام فرستاده و جزئیاتی را ذکر کرده بود، در هر سه‌ی این مجموعه‌ها، پروفایل او تفاوت زیادی با یارش داشت. اما کاملا می‌فهمیدم عشق میان آن‌ها سبب شده بی‌حس شوند به درک واقعیات پشت این تفاوت‌ها. من کمتر مردی را دیده‌ام که بتواند جذابیت مردانگی‌اش را در بلندمدت نزد یک زن حفظ کند، اگر با پروفایل خانوادگی پایین‌تری با آن زن وارد رابطه شود. در بیشتر مواقع، اگر زنی به یک مرد گفت “تو تنها خودت برای‌ام مهم هستی و نه خانواده‌ات” آن را یکی از مزخرف‌ترین حرف‌هایی که می‌توانید بشنوید از یک دختر کم‌تجربه و احساسی تلقی کنید. این ادعا‌ها چرند است. چرا؟

چون روزی می‌آید که آن زن، برای مهم نبودن خانواده شما و پابرجا ماندن روی حرف‌اش، حتما شما را از خانواده‌تان دور می‌کند. چاره‌ای ندارد که تنها راه و دیپلماسی پیش روی‌اش همین است. در غیر این صورت اگر موفق نشود، حتما در بلند مدت از چشم او خواهید افتاد چون “پروفایل تفاوت خانواده” اثرش را چندسال بعد در رابطه می گذارد. عشق نمی گذارد این را زود بفهمید، هیجان به دست آوردن نمی گذارد آن را در کوتاه مدت از نزدیک لمس‌ کنید. و اگر در چنین شرایطی گرفتار شدید، عادت، تنها چیزی است که باعث می‌شود که هر روز صبح این تفاوت‌ها به یادتان بیاید و شب فراموش کنید! با این وجود استثنائاتی هم هست که بدان نمی‌پردازم.

فارغ از پروفایل خانواده، چرا تفاوتِ Outlook Profile می تواند یک نوارِ قرمز باشد؟ چشم‌انداز ما برای آینده، در اصل رابطه تنگاتنگی با گذشته یا امروز ما دارد. مثالی غیر مستقیم بیاورم. اغلب ما، به خصوص خانم‌ها، وقتی پای رابطه عاطفی به میان می‌آید درباره این حرف می‌زنیم که دوست داریم چه کسی وارد زندگی مان شود. پیرامون جزئیاتی حرف می‌زنیم که اگر کسی این خصوصیات و پروفایل و ویژگی‌ها و قابلیت‌ها را داشته باشد می‌تواند ما را جذب کند، اعتمادمان را جلب کند و بتوانیم به او دل ببازیم. به عنوان یک زن، مدام در حال پخش کردن بروشوری هستیم که داخل‌اش درشت نوشته شده آهای ملت، فقط چنین کسی می‌تواند به من نزدیک شود!

به تجربه دیده‌ام اغلب این افراد تقریبا به دنبال شخصی Middle-Profile یا High-Profile می‌گردند. منتظر چنین کسی مانده‌اند. حتی تنهایی را به این انتظار ترجیح داده‌اند. اما ۹۹% این خانم‌ها از خودشان این پرسش را نمی‌کنند که آیا “من” هم آدمی هستم که برای یک رابطه بلندمدت با آدم‌هایی با این پروفایل‌ها جذاب باشم؟ اصلا شخصیت خود من اینقدر دوست داشتنی هست؟ خود من چه چیز خاصی برای عرضه دارم که برای دیگری جذاب به‌نظر بیایم؟ برایم سئوال هست که چرا این تیپ خانم‌ها اگر یک Low-Profile باشند انتظار دارند یک مرد High-Profile به آن‌ها دل ببازد؟ اتفاقا مردهای Low-Profile در این زمینه به نظرم واقع‌بین‌ترند. خانم‌ها اما نه. برخی خانم‌ها به محض این‌که فقط زیبا باشند یا خوش‌اندام، خیال‌شان این هست که می‌توانند کنار آقایی حتی با پروفایل بسیار بالاتر از خودشان باشند. که اشتباه است. بعد وارد رابطه‌هایی می‌شوند که خودشان اذیت می‌شوند. این‌ها تفکرات زیادی خوش‌بینانه است. این‌ها واقعیت است، اما تلخ است.

سناریو این است که وقتی ما به کسی نزدیک می‌شویم که Outlook Profile برجسته‌ای دارد، چون نمی‌توانیم پا به پای او جلو بیاییم و برای آینده مشترک‌مان هدف‌گذاری کنیم، از یک جایی برای او دیگر آن آدمِ جذاب سابق نخواهیم بود. دیگر برای او، یک همراه هم‌سنگ دنیای او نیستیم. شاید دوست داشتنی بمانیم، اما کشش عمیقی دیگر وجود ندارد. هرچقدر هم عشق بورزیم، هرچقدر هم فداکاری کنیم، خوب سکس کنیم، خوب گوش کنیم، خوب صبوری کنیم، یک چیزی مبهم و رازآلود در این میانه کم است. از چه رو؟ چون آن که پروفایل بالاتری دارد همواره فکر می‌کند شما از او آویزان هستید!و از آنجاست که جذب افرادی می‌شود که Outlook Profile بهتری داشته باشند. آیا راه‌حلی کارا وجود دارد؟

گاهی بله. من از یک Low-Profile می‌توانم در طول ده سال به یک Middle تبدیل شوم، از یک Middle به High. اما تقریبا غیرممکن است یک Low-Profile باشم و کمتر از یک دهه تبدیل به یک High-Profile گردم. چرا؟ فرآیندها. فرآیندهای توسعه و پیشرفت کردن را انسان در شخصیت و دنیای‌اش نمی‌‌تواند دور بزند. میان‌بُر ندارند. نتیجه‌اش می شود آدمی که دکتری دارد اما اندازه گاو هم نمی‌فهمد و جدی گرفته نمی‌شود. نتیجه‌اش می‌شود آدم ناگهان بسیار ثروتمند شده‌ای که مثل یک نَدار و ندید بدید زندگی می‌کند و مورد تمسخر طبقه‌ی اشراف است. فرآیندها بی‌رحم‌اند.

پس به اندازه تجربه‌ام، در جواب‌ام به آن دوست سرباز می‌توانم بگویم پای رابطه‌ای عمیق یا طولانی که به میان بیاید،خصوصا ازدواج، کبوتر با کبوتر کار می‌کند، کبوتر با شاهین هم حتی کار می‌کند، اما دیگر کبوتر با عقاب کار نمی‌کند! عقاب اگر کبوتر را نخورد، فرجام این هست که روزی از این که کبوتر نمی تواند با سرعت و ارتفاع او پرواز کند خسته می‌شود و او را کنار می‌گذارد. مگر این که این کبوتر واکسن فایزر امریکایی بزند، یکی از همان چیپ‌ها که برادران گفتند برود داخل بدن‌‌اش، از کبوتر یک‌هو بشود عقاب. (چشمک). با این وجود آدم‌های زیادی را هم دیده ام که استثنا پذیر بوده‌اند. عشق و اراده می‌تواند در انسان معجزه کند.. ۵% انسان‌ها ممکن است چنین توانایی، اراده و ظرفیتی داشته باشند، اما اغلب ندارند.

سالک، زخم‌هایی است که از پشه‌ی خاکی بر تن ما نقش می‌بندد. گاهی درمان می‌شود. گاهی تا ابد جای‌اش روی پوست ما می‌ماند. اگر این پشه‌ها ماده باشند و زیر پوست تخم‌گذاری کنند، فاجعه رخ می‌دهد. جزو آن آدم‌هایی هستم که اعتقاد دارم یک رابطه عاطفی خوب (نه ایده‌ال)، همیشه بهتر از یک تنهایی دلچسب (ایده آل) است. چون انسان ذاتا موجودی اجتماعی است. با این وجود رابطه‌های اشتباهی اگر دیر از آن‌ها خلاص شویم، چون سالک، زخمی را تا پایان عمر بر پوست روح و روان‌مان می گذارند. این قانونی مهمی است در زندگی به باورم که، آغوش قلب‌ را برای کسی باید گشود که مطمئن شویم به شما آرامش، امنیت و احساس ارزشمند بودن می‌دهد. اگر هیچکدام از این‌ها نبود، مطمئن باشید در حال لیس زدن به یک بستنی چوبی هستیم که به زودی جز چوب‌اش چیزی برای‌مان باقی نخواهد ماند…

آرام آرام ترمِ آخر مدرسه معماری هم دارد از راه می‌رسد. این ۶ سال در حالی به پایانش نزدیک می‌شود که طبق معمول خاله فاطی هر وقت می آید به خانه‌‌ی ما می‌پرسد “عزیزم، در این سن دندانپزشکی می‌خواندی بهتر نبود؟” و من هربار که این سئوال پرسیده می‌شود دلم می‌خواهد خاله را سوار هواپیما کنم، ببرم در ارتفاع ۳۰ هزارپا، و از آن بالا پرت کنم داخلِ مثلث برمودا. پریروز برای چند ساعت سکنجبین (گربه‌اش) را گذاشت خانه‌ی مادر، سکنجبین هم رفت روی پیانو و یکی از سردیس‌های عزیزم، سردیس (Bust) آبراهام لینکلن را از بالا انداخت پایین و خُرد کرد! مادر آنجا نبود، خاله هم که نبود، من هم سردیس ترامپ را از داخل کتابخانه برداشتم و نشانه گرفتم سمت‌اش. چنان از جا پرید که از داخل بالکن افتاد پایین و گفتم مُرد! چند دقیقه بعد با اضطراب پایین را نگاه کردم. سکنجبین روی کاپوت ماشین مادر در حال حمام آفتاب گرفتن بود.

دلم برای الکس تنگ شده. از بیرون کردن‌اش از زندگی‌ام اما پشیمان نیستم. بعد از این همه سال دیگر مطمئنم ریاست سازمان بادام‌زمینی و امور کشمش‌ها را هم به او می‌دادند، از پس‌اش بر نمی‌آمد. آدمِ متوقع را باید درست در جایی رها کرد که انتظارش را نمی‌کشد تا حد و مرز خودش را برای همیشه بداند. امروز امیلی پیام داد که درباره موضوع تزش با من حرف بزند. حرف زدیم. کوتاه. خواست برای کشیدن Diagramها در تز پایان ترم‌مان کمک‌اش کنم، می‌کنم. اما فکر کنم من هم از او بخواهم در نوشتنی‌های تزم کمک‌ام کند. در میانه‌ی این همه شلوغی و کار و فشردگی زندگی، وقت نوشتن ۱۵۰صفحه را واقعا ندارم. هیون برای‌ام ۵ شیشه ۲ پاوندی کیم‌چی (Kimchi) فرستاد. ۱۰ پاوند آخر!؟ این‌‌ها را من کجای جدول لعنتیِ رژیم غذایی‌ام بگذارم. از پدر مرحوم هیون، که بر اثر کرونا فوت کرد، به او ۴۴ هزاردلار ارث رسیده، می خواست با همه‌ی آن بیت‌کوین بخرد. پیشنهاد نکردم. تشویق‌ کردم نیمی‌اش را در Johnson & Johnson سرمایه‌گذاری کند و تا ۲۰۲۳ به آن دست نزند. این شرکت به دمکرات‌ها نزدیک است. واکسن‌هایش هم از فایزر موفق‌تر خواهند بود. احتمالا در سال آینده رشد خوبی خواهد کرد.

دانشجویان خروجی امسال و پارسال مراسم فارغ‌التحصیلی نداشتند، و ندارند به خاطر این بحران کرونا. دانشگاه ما ابتکارش این بوده ون‌هایی اجاره و مهیا کند. ون‌هایی که به آدرس خانه‌ی بچه‌ها بیاید، بعد با پرده سبز و لباس و نور و … از آن‌ها با لباس فارغ‌التحصیلی عکس بگیرد. این‌ها را ظاهرا به هم مونتاژ می‌کنند و عکسی جمعی در می آورند. این هم یک شیوه‌اش است دیگر. ۶ سال معماری می‌شود مهارت و یک گواهینامه مقوایی بی هیچ عکس یادگاری از پایان‌اش. (لبخند) اما مهم نیست. زندگی جاهای مهمتری هم دارد…

بعد از انتشار اولین گفت‌آوا (پادکست) پیام‌های زیادی ارسال شد. در قالب نظر یا بازخورد. اغلب‌شان مهربانی بود، تشویق یا حمایت. انتقاداتی هم بود. کثیری از پیام‌هایی که مطالعه کردم درباره دو قسمت مجزا بود، آن‌ها که پیرامون موضوع صحبت کرده بودند، و آن‌ها که می خواستند نظرشان را درباره صدای پرنس‌جان بنویسند. هرچه باشد و نباشد، نویسنده‌ای که سال‌ها تنها نوشته و کسی خیال دقیقی از صدای او ندارد، عیان کردن صدایش می‌تواند تصمیمی خطرناک باشد.

بارها شده از دیدن گوینده‌ای که چهره‌اش با تصورم بسیار متفاوت بوده جا خورده‌ام. مثل آقای علی‌بندری. البته این عیب من است که از صدای کسی برای خود تصویرسازی ذهنی کرده‌ام. وگرنه این که علی‌بندری (پادکست چنل‌بی) تصمیم گرفت چهره‌اش دیده شود شجاعت بود، و یک جسارتِ تام. این مساله در قدیم هم، در زمان نسل ما، موقع قرارهای عاطفی زیاد پیش می‌آمد. روابط عاطفی که از طریق تلفن‌های آنالوگ شکل می‌گرفت، و بعد وقتی دختر و پسر همدیگر را می‌دیدند، در حالیکه شیفته‌ی صدای هم بودند ناگهان از دیدن تصویر هم جا می‌خوردند.

گاهی این برای نویسنده‌ها و شعرا نیز پیش می‌آید. کسی که رمان‌های مشهور می‌نویسد و بعد حرف‌زدن او را می شنویم، یا کسی که شعر می‌نویسد و بعد دکلمه‌هایش را گوش می‌دهیم. احمدرضا احمدی، شاعری بود که صدای‌اش درست مثل شعر‌هایش بود. عمیق، احساسی و دلبرانه. دست‌کم برای من. چارلز بوکوفسکی شاعر امریکایی نیز دقیقا همین‌طور. اما یغما گلرویی یا سیدمهدی موسوی (ببینید)، دقیقا نقطه مقابل بودند. موسوی که خواندن شعر‌های اش را هم گذاشتم کنار. (لبخند)

وقتی کسی با ما حرف می‌زند، یا صدای حرف زدن او را می‌شنویم سه شاخص است که بسیار تاثیر گذار است. دایره‌ی کلماتی که بکارمی‌برد و مهارتش را در ذخیره ذهنی‌اش از کلمه‌ها نشان می‌دهد (Verbal speech)، جنس صدای او (Vocal sound)، و لحن‌اش. این طور به نظر می آید که هر کسی در هریک از این سه از متوسط به بالا باشد، کلام‌اش قدرت اثرگذاری زیادی روی دیگران دارد. بعضی آدم‌ها لحن مخصوص به خودشان را دارند. مثل رضا کیانیان، مثل اَل‌پاچینو، مثل فاطمه معتمدآریا. این‌ها اگر صدای‌شان هم خوب باشد که هست، حرف زدن‌شان حتما کاریزماتیک خواهد بود. صدای آیت‌الله خامنه‌ای و باراک اوباما هم همین‌طور است، کاملا کاریزماتیک. سخنورانِ کم‌بدیلی هستند. نقطه مقابل اما صدای ولادمیر پوتین که نه تنها هیچ نشانی از قدرت و کاریزمایِ رفتار او ندارد، که ضعیف و تا حدی زنانه است.

یک گوینده‌ی صرف رادیویی معمولا صدای کاریزماتیکی ندارد اگر لحن خاص خودش را نداشته باشد. چیزی که با آن متمایز شود. این لحن است که با ظرفیت‌های عاطفی (Emotional valence) ما بازی می‌کند. این صدا و لحنی خاص است که سیگنال‌هایی عاطفی (Emotional signal) به سوی ما می‌فرستد و ما دلم‌مان می‌خواهد برای‌مان بیشتر و بیشتر حرف بزند. مثل عباس کیارستمی، مثل حسین باستانی تحلیل‌گر بی‌بی‌سی با آن صدا و لحن نرم و خامه‌ای‌اش یا مثل مسعود بهنود نویسنده با آن صدا و لحن پررنگ و تیز و تسلط کم‌همتای‌اش بر کلمه‌ها.

عید امسال که بیاید، در ایران که تحویل بشود، وارد سال ۱۴۰۰ می‌شویم. به عبارتی، یک سال مانده به آغاز قرن ۱۵‌در تاریخ هجری شمسی ایرانیان. این آخرین قلم رنجه‌ام است. و پایان فعالیت کانال پرنس جان تا آینده. اگر زنده بودم. اگر هنوز توان نوشتن بود. و اگر انگیزه‌ای دوباره یافتم.

یک خلبان، وقتی شروع به Approach به سوی باند فرودگاه می کند برای نشستن، معمول این هست که متصدی اتاق کنترل از او می‌پرسد سرنشینان هواپیما چند نفر هستند؟ خلبان می‌گوید ۱۰۰ Soul یا ۵ Soul. این یک ادبیات (Terminology) خیلی زیباست در پرواز. این که خلبان سرنشین‌هایش را نه به “نفر”، یا “تَن”، که با “روح” می‌شمارد. چیزی فرای کالبد و اندام.

همه این مدت، این احساس شعف‌انگیز در من وجود داشت که ماه‌هاست در حال نوشتن برای ۸۰۰۰ روح هستم. هزاران نفری که نه دقیقا مرا می‌شناسند، نه مرا دیده‌اند، اما تنها به کلمات‌ام احتمالا اعتماد می‌کنند. شاید هیچ یک از شما لذت این رابطه‌ی عجیب را از نزدیک درک نکنید. این که چقدر این صحنه برای‌ام زیباست. بی‌همتاست. به معنای واقعی روحانی. البته نه از نوع آخوندی‌اش. (لبخند) نه هدف این بوده بذری بکارم، نه مرادم این بوده چیزی درو کنم، هرچه بوده کوتاه شخم زدنی بوده برای تلنگر، دوباره بعضی چیزها را از نو دیدن، دوباره فکر کردن به آن‌ها.

قصدم این بود که خیلی زودتر به این فصل از کانال پایان دهم. چند نفر مانع شدند. علت‌اش؟ خوب هیچ کس همیشه قوی نیست. و من نیز از دیدن چیزهایی که از اتوپیا و آرامنشهر ذهنی‌ام دور می‌شود گاهی دلسرد می‌شوم. این در زندگی همه ما هست. گاهی خودم را در وسط دنیایی می‌بینم، که تولید محتوای فارسی روز به روز بیشتر برای پول درآوردن و مشهور شدن شکل می‌گیرد.

مرض دیگر که مثل سرطان به این فضا آمده، تولید محتوی‌های فی‌البداهه، بدون زحمت و فکری است که میلیون‌ها طرفدار دارد. طبیعی است در اکوسیستمی که “دنیا جهان‌بخت” فالور‌هایش حتی از جمعیت نروژ بیشتر شود، دیگر چند نویسنده باید ساعت‌ها حاضر باشند برای تولید محتوی از زندگی‌شان بزنند؟ عجیب‌تر این که چند صدنفر از فالورهای پزشک و معمار و وکیل و روان‌شناسم در اینستای پرنس‌جان را جزو فالورهای دنیا جهان بخت دیدم. (خنده). البته که دنیای آزاد اطلاعات است، اما قبول کنیم خیلی زرد شده‌ایم. نگاشتن برای مخاطب خاص در این اکوسیستمی که من می‌بینم دیگر دارد تبدیل به یک شوخی اجتماعی می‌شود.

شاید گفتن‌اش درست نباشد. در نظرسنجی که در ابتدای این فصل در کانال پرنس‌جان طرح شد، نتایج‌اش حاکی از این بود که تنها ۳% مخاطبان حاضر بودند مطالب کانال را برای آگاهی و دادن این شانس به دیگران که آن‌ها هم مطالعه کنند، به اشتراک بگذارند. یعنی Share یا Forward کرده بودند. به زبان ساده یعنی چه؟ اکثر مطالبی که با این دقت نوشته یا برای‌اش این همه زمان گذاشته می‌شد داخل همین اکوسیستم پرنس‌جان باقی می‌ماند. ۹۷% یا حوصله نشر آن را برای استفاده‌ دیگران نداشتند، یا دلیلی شخصی برای این کار داشتند. به اشتراک گذاشتن، یک فرآیند چند ثانیه‌ای (۲ تا ۶ ثانیه) است. برای نوشته‌ای که ممکن بود ساعت‌ها صرف تحقیق (مطالعه و مقایسه کتاب‌ها) و نوشتن و ویراستاری و گرفتن حق کپی رایت تک تک عکس‌های داخل متن‌اش شود، ۹۷% دوستان در این کانال حتی حاضر نبودند در یک فرآیند چند ثانیه‌ای کمک کنند تا آن مطلب به آگاهی و اطلاع دیگران هم برسد! (لبخند) عجیب است، نه!؟ از میان همه‌ی آن‌هایی که به اشتراک نمی‌گذاشتند، ۲۷% آن‌ها علت این کار را این عنوان کرده بودند که علاقه ندارند هرکسی وارد این کانال شود! ترجیح می‌دهند این فضایی خصوصی برای خودشان بماند!! خدا راضی، کدخدا ناراضی. (لبخند). این اعداد وسط این فضای زردی که روز به روز گسترده‌تر می‌شود اصلا خوشحال کننده نیست. بگذریم…

نگرانی دیگرم این که ما در زمینه تولید محتویِ خوب در زمینه فرهنگ و سیاست و هنر و اقتصاد بسیار فقیریم. امیدوارم بچه‌های بیشتری به عرصه بیایند و بنویسند. اگر آثار ترجمه‌ای را از فضای فارسی نویسی از اینترنت منها کنیم، میزان تولید محتوای فارسی امروز با ده سال پیش تقریبا فرق زیادی ندارد. میلیون‌ها رکورد اطلاعات درباره موضوعات مختلف به زبان‌های انگلیسی و فرانسه به اینترنت اضافه شده، اما ۸۰% فضای تولید محتوی فارسی امروزه یا ترجمه‌های بد است، یا کپی از همدیگر بدون ذکر منبع، یا چرندیات محض. هنوز بعد از این همه سال درباره تاریخ روسیه، یا نقدهای دنیای عطر، همان‌قدر اطلاعات در اینترنت فارسی وجود دارد که ۴ سال پیش وجود داشته، و این فاجعه تولید محتواست. هنوز که هنوز است بعد از ۱۵سال، ما ۱۰ صفحه درست و درمان درباره نقد هنری نداریم. این‌ها درد است. تنبلیِ واضح یک جامعه نسبت به آگاه کردن نسل بعدش است. از این هم بگذریم…

دوست دارم از طراح و برنامه‌نویس وب‌سایت پرنس‌جان، که با کمال میل، و با همان نیت و امیدی که داشتم حاضر شد در جهت بوجود آمدن یک آرشیو بزرگ، منظم و عظیم از مطالب این ۴ سال بدون هیچ انتظار و چشم‌داشتی شبانه روز به من کمک کند تا شما نوشته‌ها را با فونت‌های بهتر، در فضایی آرامش‌بخش‌تر بتوانید مطالعه کنید تشکر کنم. کاری بزرگ و پیچیده در زمانی کوتاه انجام داد که از او بسیار ممنون هستم. همین‌طور از دوست دیگری که طراحی لوگوی “پرنس‌جان” نتیجه خلاقیت و زحمات او بود. همین‌طور از باقی دوستانی که اگر در بخشی اطلاعات نداشتم، با راهنمایی‌های‌شان مرا کمک کردند. این برایم همیشه ارزشمند بوده که کسی حاضر باشد بدون منفعت یا مطرح شدن اسم‌اش در کاری فرهنگی به نفع جامعه‌اش شرکت کند.

دلم برای همه تنگ خواهد شد. برای حرف‌ها و محبت‌های‌تان. ممنون از این که کنارم بودید، خاصه ممنون از آن‌ها که با من عقیده و اختلاف نظر داشتند و اما همچنان به شنیدن و خواندن پرنس‌جان ادامه دادند. این رفتاری ارزشمند بود. هنوز نامه‌های زیادی ارسال شده که فرصت پاسخ بدان‌ها نداشتم، و لطف و محبت های فراوانی در حق من شده که فرصت جبران نداشتم. انشالله که در زمان باقیمانده تا شروع دوباره، آن‌ها را هم پاسخ دهم. نمی‌دانم در این یک سال مخاطبان برای پا گرفتن گفت‌آواها همکاری خواهند داشت یا نه، اما ادامه‌ این مجموعه را واگذار خواهم کرد به استقبال خود شما و اصراری بر آن نخواهم داشت. از دو روز دیگر، کانال پرنس‌جان دیگر بروز نخواهد شد، اما کانال موزیک بار پرنس‌جان فعالیتش را شروع خواهد کرد که می‌توانید در آن عضو شوید. پس وعده دیدار ما می‌ماند تا یک روز، در دی ماه، در سال ۱۴۰۰. تا بزودی… دوستان دوست‌داشتنی و نادیده‌ی دنیایِ من….
 

من نگویم که بهاری که گذشت آید باز
روزگاری که به سر آمده آغاز شود
روزگار دگری هست و بهارانِ دگر
کاشکی آینه‌ای بود درون بین که در آن
خویش را می دیدیم
آنچه پنهان بود از آینه‌ها می‌دیدیم
می‌شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهاد
که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن
پیک پیروزی و امید شدن
زندگی صحنه‌ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه‌ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست.

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.

(ژاله اصفهانی)

Print

درج دیدگاه

نوشته های مشابه