صفحه اصلی فرهنگفرهنگِ جامعه سرزمینِ هزارپاره | قسمت اول

سرزمینِ هزارپاره | قسمت اول

نوشته پرنس‌جان
فرهنگِ جامعه

مروری بر تاریخ افغانستان | تسلط افغان‌ها (پشتون) بر ایرانیان

در قرن ۱۶ میلادی (از ۱۵۰۰ میلادی به بعد)، حدود ۵۰۰ سال پیش، در همان ‌سال‌هایی که لئوناردو داوینچی با صبر و حوصله شیرازی‌اش در استودیوی Della Santissimaدر ایتالیا مشغول تمام‌کردن نقاشی مشهورش مونالیزا (لبخند ژکوند) بود، و اوانی که مایل‌ها آن‌سوتر دیپلمات و شاعر ایتالیایی Gian Trissino برای اولین بار در حال قانع‌کردن طبقه روشنفکران اروپا برای اضافه شدن حرف J به الفبای زبان لاتین بود تا تلفظ واژه‌های آمده از دیگر زبان‌ها راحت‌تر شود، هزاران کیلومتر این‌سوتر، در جایی که تقسیم‌بندی‌های سرزمین‌ها و ملیت‌ها هنوز به شکل امروزین نبودند قصه‌هایی شگفت‌انگیز در جریان بود.

یکی بود، یکی نبود، و این آغاز سرگذشت سرزمین‌هایی وسیع است که امروز به نام ایران، ترکیه، ازبکستان، افغانستان، بنگلادش، پاکستان و هند می‌شناسیم. در ۵۰۰ سال پیش، بخش بزرگی از غرب آسیا، زیر سلطه سه پادشاهی بزرگ و بانفوذ بود. در مساحت بزرگی که ایران امروز جزئی (۲۵%) از آن محسوب می‌شد، حکومت صفوی (Safavid Empire) حکمرانی‌ می‌کرد. همان سلسله‌ی پادشاهی پرافتخاری که می‌شود ادعا کرد که سبب به شیعه گِرویدن اکثر ایرانیان شد، پای روحانیون مذهبی (ملاهای امروزی) را به تصمیم‌گیری‌های بزرگ حکومتی باز کرد، بابِ نفوذ خواجه‌زادگان (آقازاده‌ها) را به ارکان مهم حکومتی باز گذاشت، و برای اولین‌بار پذیرای توریست‌ها و سُفرای کشورهای اروپایی شد تا امپراطوری صفوی مبدل به یک حکومت صاحب روابط و امورخارجه شود. اما جغرافیای این سه پادشاهی چگونه بود؟

به نقشه اگر نگاه کنیم که تصویری تقریبی از قلمروها به ما می دهد که حتما در طول سال ها بارها تغییر یافته، در شرقِ سرزمین‌های صفوی (که هنوز ایران نیست و ممالک محروسه‌ی ایران خوانده می‌شد)، جایی که بخشی از افغانستان، قرقیزستان و ازبکستان امروزی است زیر دست حکومت شیبانیان بود. حکمرانان پادشاهی شیبانیان ترکِ ازبک بودند. سمت راست ایران، پایین، اداره‌ی بخشی دیگر از افغانستان و کل پاکستان و هند و بنگلادش امروزی در دستان پادشاهی گورکانیان بود. هرچند گورکانیان از تبار مغول‌ها بودند، اما همچنان تُرک و اهل سنت محسوب می‌شدند. در شرق، سمت چپ ایران، جایی که عراق و ترکیه و چند کشور شمالی در قاره افریقا و بخشی از اروپای امروزی (لهستان و مجارستان) بود در قلمروی حکومت عثمانی‌ها بود. بعدها حکومت عثمانی محدود به ترکیه امروزین شد. در نتیجه حکومت صفوی، که حکومتی شیعی و شاهانش ترکِ آذری بودند، چون دخترِ معذب نشسته در وسط صندلی عقب تاکسی، در میانه‌ی این پادشاهی‌ها محاصره شده بود.

تقسیم‌بندی تخمین زده شده پادشاهی‌ها در قرن ۱۶ و ۱۷ میلادی. برای نزدیک به ۳۰۰ سال این مرزهای جغرافیایی صدها کیلومتر کم و زیاد شد. با این وجود در قرن ۱۵ میلادی، محدوده عراق و سوریه نیز در تملک پادشاهی صفوی بود که عثمانی‌ها آن را تصاحب کردند. زبان دیوان (اداری) همه این پادشاهی‌ها فارسی بود، اما انواع متفاوتی از فارسی (پهلوی، دری، پشتو و…). تنها پادشاهی شیعه مذهب، صفوی بود و دیگر حکومت‌ها اهل تسنن بودند.

نکته جالب این که این چهار پادشاهی یا سلطنت (Monarchy)، زبان رسمی دیوان یا دربارشان فارسی بوده است. در اصل مکاتبات دولتی، سخنرانی‌ها و مراسم ملی‌شان با زبان فارسی صورت می‌گرفت. بسیاری از شعرا، روشنفکران و اندیشمندان در این سرزمین‌ها ترجیح‌شان نوشتن به زبان فارسی یا عربی (زبان علمی آن دوره) بوده. پس باید تصور کنیم زبان فارسی آن زمان در چه سرزمین‌های وسیعی استفاده می‌شده، و چرا هر شاعر قدیمی ‌فارسی زبانی که صدها سال پیش شعر فارسی می‌نوشته، لزوما براساس مختصات سیاسی امروز ایرانی و متعلق به کشور ایران نبوده است. بلکه فقط زبانش فارسی بوده. یکی از پرمناقشه‌ترین این مثال‌ها شاعر مشهور پارسی‌زبان مولوی است. تقریبا او در سرزمین‌هایی که امروز ایران است زندگی نکرده، و غالب زندگی‌اش به دوبخش سکونت در افغانستان و ترکیه کنونی محدود می‌شود. از این رو، به این سبب که او بیشتر عمرش را در ترکیه امروزی گذرانده و به شکوفایی ادبی و تصوف رسیده، ترک‌ها اعتبار او را متعلق به خود می‌دانند. فراموش نکنیم برای نزدیک به ۳۰۰ سال، زبان رسمی و دیوانی ترک‌ها، فارسی بوده و رسم‌الخط فارسی (Persian Calligraphy) را هنوز می‌شود در کاشی کاری‌ها و تزئین‌های (Ornaments) بسیاری از آثار معماری قدیمی آن‌ها یافت.

Credit for Getty Image

شاه اسماعیل صفوی، قدرت‌مندترین، پرافتخارترین و البته بی‌رحم‌ترین پادشاه صفوی بود. او همچنان که رواداری دینی (اجازه فعالیت‌های اقلیت‌های دینی) را بسیار رایج کرد و ارمنی‌های ایران او را ستایش می‌کنند، اما در عین‌حال سبب قدرت گرفتن مراکزی شبیه حوزه‌های علمیه (Seminary) و قدرت گرفتن روحانیون شیعه شد. با این حال، او خود را مرشد کل خطاب می‌کرد که خوشایند روحانیون شیعه نبود. واژه‌ای شبیه به ولی‌فقیه (Governance of the Jurist) که آن زمان رواج داشت. هدف او، تقدس دادن به خود بود.

نکته جالب این که شاه اسماعیل صفوی، که بعد از شاه اسماعیل تنها پادشاه این دودمان بود، در آن زمان، او  تنها شاه نبود، که یک جورهایی رهبر کاریزماتیک مناطق محروسه ایران هم محسوب می‌شد. هم شاه بود هم از جایگاه‌اش تقدسی معنوی برخوردار بود ( که آن زمان می‌گفتند مرشدِ کامل). پس جز شاه بودن، یک شأن پدرانگی یا پدر ملت‌ای همراه داشت. بعد از او یکی از کارهایی که شاه‌عباس (اول) دیگر پادشاه شاخص، نخبه‌ و دوراندیش صفویه کرد، این که سه نیروی نظامی مهم داشت؛ نخستین همان قشون کلاسیک‌اش که گفته می‌شود اغلب تُرک‌ نبودند، دومین سپاه اش، قزلباش‌ها، و بعد سومین آن‌ها که بعدتر اضافه شد و در اصل وافادارترین به او محسوب می‌شدند. قزل‌باش‌ها که بودند؟ نظامیان زبده، منظم و سخت‌کوشی که در اصل تُرکمان و شیعه ۱۲ امامی محسوب می‌شدند. در زمان شاه‌عباس تقریبا بدنه اصلی سپاه همین قزل‌باش‌ها بودند اما از آن رو که روحیات پارانوئیدی شاه‌عباس (از فرزند کور کردن تا بی‌اعتمادی به اطرافیان که به مرور قوی‌تر شد) ایجاب می‌کرد او به دنبال نظامیانی دست‌چین شده و بسیار وفادار به خود باشد، این شد که مقدمات تشکیل سپاهی فراهم آمد به اسم “غلامان”. غلامان همان نقشی را داشتند که امروز سپاه پاسداران دارد هر چند به اندازه قزل‌باش‌ها جنگاور و پرتجربه نبودند. در عوض وفادار محض به سلطان، و نه ملت و نه آقازادگان و یا دیگر بزرگان بودند.

از بد حادثه اما یک جایی وقتی شاه اسماعیل مغرور به این قزل‌باش‌ها شد، در جنگی به اسم چالدران با پادشاه عثمانی (سلطان سلیم)، شکست بدی می خورد و باعث می‌شود بخش زیادی از سرزمین‌های کردنشین از ایران برای همیشه جدا شود. در این جنگ بود که درفش سپاه صفوی به دست سربازان عثمانی می افتد. از حماقت‌های شاه اسماعیل و مشاوران‌اش این که با تعداد بسیار کمتری از قزل‌باش‌ها با شمشیر و نیزه به جنگ ارتشی می‌روند که هم ده برابر زیادتر بودند، هم تفنگ و توپ‌خانه داشتند، هم آرایش بهتری از نبرد را تدارک دیده بودند. جنگ چالدران به سبب این دست کم گرفتن عثمانی ها سایز ایران را کوچک‌تر می‌‌کند هرچند بعدها برخی از مناطق دوباره بازپس گرفته می شوند. در این نقطه تاریخی که بسیار بر روحیه مردم تاثیری تلخ گذاشت. هم آن شأن ولی‌فقیه‌گونه شاه صفوی نزد مردم به شدت کم می‌شود، هم خود شاه‌ بخش بزرگی از اعتماد به نفس‌ای که همیشه داشت را نزد خودش از دست می‌دهد، گفته می‌شود این شکست آنچنان او را افسرده کرد که در نهایت از پای درآورد.

قصه را که جلو بزنیم و از این ماجرا به یک قرن بعدترحرکت کنیم، می‌رسیم به افغانستان امروزی که آن زمان سرزمین هایی سه تکه بود. هر تکه‌اش در قلمروی پادشاهان صفوی، شیبانیان و گورکانیان. این سرزمین کنونی افغانستان، از چند صدسال پیش همیشه چون ترشی سر سفره، دست به دست این و آن می‌شد.

شاه‌عباس صفوی، به کپی‌برداری از شاهان عثمانی که با بزرگان اروپا ارتباطات تجاری و سیاسی برقرار کرده بودند، تصمیم‌گرفت با هلندی‌ها (کمپانی هند شرقی هلند) که آن زمان حتی با نفوذتر از انگلیسی‌ها در سرمایه‌گذاری در کشورها بودند طرح رابطه دیپلماتیک بریزد. این‌جا بود که اصفهان، این اصفهان شد. دراصل شهر اصفهان مدرن‌ترشدن، تجاری‌تر شدن، و به اصطلاح نصف‌جهان شدن‌اش را مدیون دوره صفوی‌ها خاصه شاه عباس است. شاه عباسی که تُرک آذری بود، اما به جای تبریز اصفهان را پایتخت خود کرده بود و اعتقاد داشت این شهر، نگینِ امپراطوری‌اش است.

همین وسط‌ها در تاریخ بود که انگلیسی‌ها (کمپانی هند شرقی انگلستان) برای این که از غافله‌ی نفوذ سرمایه‌گذاری هلندی‌ها عقب نمانند و همه منابع نصیب هلندی‌ها نشود، از راه رسیدند و بر منطقه‌ای که حدودا هندوستان و پاکستان امروزی است چون اختاپوس چنگ انداختند، با پادشاه گورکانیان (اکبرشاه) طرح دوستی ریختند تا تاجران کشور گل‌ها (هلند) خیلی هم حال نکنند.

Credit for Kaveh Kazemi

دوران طلایی مهاجرت ارمنی‌ها به قلمروی پادشاهی صفوی و خصوصا اصفهان، مربوط به زمان شاه عباس است. تصویر یک شهروند ارمنی در جلفای اصفهان را نشان می دهد. مکان کلیسای وانک است. ارمنی‌های اصفهان که به شاخه‌ی “گریگوریان” مشهورند به معماری و کشاورزی در زمان صفویه رونق زیادی دادند و بخشی از طراحی بسیار قدیمی شهری اصفهانِ امروز نتیجه تدبیر آنهاست.

زمان رفت و رفت تا بعد از ۲۴۰ سال سلطنت صفویان بر سرزمین‌هایی که اکثرشان همین ایران کنونی است، با حمله و شورش افغان‌ها به ایران از هم پاشید. اما چرا؟ چون نابخردی‌های آخرین شاه صفوی، شاه سلطان حسین، باعث سقوط عظمت پادشاه صفوی شد. تورم و گرانی به شدت بالا رفت، روحانیون دکان‌های مختلف برای چاپیدن مردم باز کردند و بی‌اعتمادی مذهبی بوجود آمد، جنس‌های ضروری برای خرید کم شد، نان و گوشت نایاب شد، فرماندارهای ایالت‌ها از تابعیت حکومت مرکزی آرام آرام دور شدند و خلاصه این که شرایط سرزمین‌های زیر دست صفوی قمرِ بی‌لیاقتی در عقربِ فساد شد. اینجا یک نقطه تاریخی است که یک افغان‌تبارِ جدایی‌طلبِ پشتون، از این شرایط استفاده می‌کند و تصمیم می‌گیرد به پایتخت ایران حمله کند.این داستان گریزی است که پس از آن به نخستین‌باری که افغان‌ها قدرت گرفتند بپردازیم.

قصه از این‌جا و سال‌ها بعد از مرگ شاه‌عباس بزرگ شروع می‌شود که یک مبارز کاریزماتیک پشتون تبار (افغان) در آن سال‌ها زندگی می‌کرد که نام‌اش میروَیس‌خان هوتک بود. میرویس، روحیه طغیان‌گری و رهبری داشت و انسانی جسور و قاطع‌بود. او که در هرات (از سرزمین‌های حکومت صفوی) شورش‌کرده بود و می‌خواست دست به جدایی‌طلبی بزند، برای این که دردسر درست نکند، به دستور شاه سلطان‌حسین او را به اصفهان آوردند تا بیشتر زیر نظر دربار باشد، غلط اضافه نکند و با دادن امتیازهایی به او آرام بماند. میرویس‌خان به اصفهان آورده شد و به‌جای این که اعدام شود، به او محبت شد و قدر دید تا سبب تغییر رفتار در او شود. او که خوش‌چهره و خوش‌صحبت بودن‌اش بر جذابیت‌های رهبری‌اش اضافه می‌کرد در دربار صفوی تا حدی محبوب شد. محبوبیتی که سبب شد بتواند نفوذی قابل در دربار برای خود دست و پا کند. او وانمود کرد که با صفویان کنار آمده و تواب شده (توبه کننده) در حالیکه نقشه‌هایی دیگر در سر داشت.

بعد از چندسال، او موافقت شاه را برای سفر زیارتی به سمت مکه گرفت. به مکه رفت و اما چون خودش یک پشتون سنی بود، از علمای مدینه و مکه حکم و دست‌خط گرفت که “مرگ شیعه جماعت حلال است”! سپس با آن حکم، به جای بازگشتن به اصفهان، به سمت قندهار رفت تا سپاهی درست کند و پدر شیعیانِ بر سر راهش و صفوی و آقازاده‌های صفوی را بنماید. ایده‌ی او این بود که به سپاهش وعده دهد که با غارت اصفهان و کرمان و شهر‌های اطراف، زر و طلا و زنان زیادی نصیب سپاهیان شود و بتوانند بازگردند و در هرات حکومتی به راه بیندازند و آن را از امپراطوری صفوی جدا کنند.

Credit for Mohammad Zaman

این نقاشی مینیاتور سبک اصفهان مراسم توزیع هدایا در جشن نوروز توسط شاه سلطان حسین در اصفهان و رسم عیدی‌دادنِ شاه و توزیع هدایا به درباریان و آقازاده‌ها را در کاخ فرح‌آباد به تصویر کشیده‌است.

این میروَیس‌خان هوتک قصه‌ی ما اول به قندهار رفت و شاه سلطان حسین فهمید و از ترس برگ‌هایش یکی‌یکی ریخت. پس دستور داد که سپاه حمله کنند تا هرات و قندهار را از دست ندهند. که از دست دادند. میروَیس‌خان محبوب‌تر شد، افراد بیشتری به او پیوستند، گروه‌های نظامی مغول به او اعتماد کردند و او بیشتر از شکل و شمایل یک فرمانده نظامی، خود را مبدل به یک رهبر کرد. اما چون می‌دانست با این که آخرین شاه صفوی ضعیف است ارتش‌ او همچنان می‌تواند خطرناک باشد، پس ۵-۶ سالی داخل قندهار ماند و کار خاصی نکرد تا قشون‌اش را کارکشته کرده و جایگاه‌اش را نزد افغان‌ها (پشتون ها) محکم‌تر سازد. سال هفتم اما مُرد.

میرویس از قبل‌تر به پسرش اما توصیه‌ای کرده بود. این که پس از من اگر ارتش صفوی‌ها به ما قشون‌کشی کردند زود صلح کنید و قندهار را بدهید. اگر نه، یک روز به آن‌ها حتما شبیخون بزنید! مدتی گذشت و جانشین او که حالا عبدالعزیز هوتک نام داشت تصمیم گرفت به سرزمین‌های زیر حکمرانی صفوی‌ها حمله کند. اما چون پشتون (سنی) بود، تصمیم گرفت به جای حمله به شیعیان ایرانی، اول به حساب هزاره های شیعی که بدون شکوه و شکایت با حکومت صفویان خوش و خرم بودند حمله و آن‌ها را تار و مار و غارت کند. به قوم هزاره های که بودند؟ بخش مهمی از مردم افغانستان کنونی که آن زمان دوستی را با حکومت صفوی داشتند. امروز اغلب افغان تبارهای داخل ایران، هزاره‌اند، و طالبان هم از نوادگان همین پشتون‌ها هستند. می‌شود تصور کرد از ۴۰۰ سال پیش، افغان‌های پشتون‌ و  هزاره‌‌ ها (شهروندان کنونی افغانستان) متمایل به ایران اصولا با هم تنش و سرناسازگاری داشتند. هرچند در طول تاریخ در زمان‌هایی کوتاه متحد می‌شدند، اما هرگز خود را از همدیگر نمی‌دانستند و پشتون‌ها به سبب جمعیت بیشتر، بر هزاره‌ها همواره تسلط داشتند. بگذریم.

عبدالعزیز هوتک، جانشین میرویس، ۷ سال پس از او، درذوق فرمانده بزرگ شدن، هنوز در تدارک ابتدای این حمله‌ها و توافق با گروه‌های مغول برای پیوستن به خودشان بود که نوه‌اش، یک شب که‌ عبدالعزیز هوتک بعد از چند سیخ جوج و فلفل کبابی مفصل و خوشمزه در حال چپق زدن بود آمد و چاقو به پهلوی‌اش فرو کرد و او را کشت! نمی‌دانیم چرا کشت. اما می‌دانیم اسم نوه‌اش محمود بود. درباره روحیات افغان‌های پشتون باید درک کنیم که اصولا چون برآمده از زندگی کوهستان، کوه‌نشینی و زندگی بدوی و ابتدایی بودند، وحشی‌گری و عدم اعتماد به یکدیگر به شکل ذاتی در آن‌ها نمود زیادی داشت. نتیجه این که نوه‌‌ی پدربزرگ‌کُش، یعنی محمود هوتک، که بعدها در تاریخ به شاه محمودِ افغان مشهور شد، با ادامه وعده و وعید دادن به سپاهیان مغول که آن‌ها هم نیاز به طلا و پول و زن‌های اسیر شده برای دوف دوف داشتند تصمیم گرفت استراتژی‌هایی دیگر نیز بچیند. از جمله تهدید برخی از هزاره‌ها به انتقام در صورت مقاومت در راه نفوذش به اصفهان، وعده و وعید دادن به روحانیون ناراضی زرتشتی‌ها و ارمنیِ در قلب اصفهان که در خفا برعلیه شیعیان صفوی شده بودند و بستن با بعضی از خواجه‌زادگان (آقازاده)‌های دربار که چون منصب و پول کافی نگرفته بودند، کینه در دل داشتند.

نزدیک به ۸ سال پس از پا گرفتن این حکومت افغان‌ها (پشتون ها) در قندهار. یک روزی، نیمه شب‌اش، محمود افغان سرانجام حمله را آغاز کرد تا از کرمان تا اصفهان را خراب کند و بسوزاند و هر طلا و غنیمت و زنی می‌تواند جمع کند و به قندهار بازگردد تا حکمرانی خود را شکیل‌تر و قدرت‌مندتر کند. حدس می‌زد اگر حمله‌ای سریع کند و زود بازگردد، تا سپاهیان صفوی از دیگر سرزمین‌های محروسه ایران به سمت اصفهان برای کمک خود را برسانند، او از این غارت جان سالم به در برده است. چرا این زمان را انتخاب کرد؟ چون فهمید سردار سلامیِ شاهِ صفوی بخشی زیاد از نیروها را برده بود به مرزهای غرب از ترس حمله عثمانی‌ها، و سردار رضایی هم در حالیکه قشون سلطان‌حسین آب و غذای کافی ندارند مدام در سخنرانی‌ها می‌گوید ما اراده کنیم رژیم قندهار را نابود می‌کنیم و محمود افغان هیچ غلطی نمی‌تواند بکند، پس حتما اوضاع خراب است که اینقدر بلوف می‌زند!

محاسبات محمود افغان خیلی‌هم بی‌راه نبود. پس از آغاز حمله‌ها، در حالیکه عملکرد قشون امپراطوری صفوی ضعیف‌تر از آنچه بود که تصور می‌کرد، نظامیان صفوی در خیلی از نقاط درگیری حتی به کوه‌ها فرار می‌کردند. با کشتن هزاره‌های بسیاری (افغان‌ تبارهای امروز شیعی) در طول مسیر، چنان ترسی در دل مردم شهرهای بعدی انداخت که ساکنان آن شهر و دهات‌ها تصمیم گرفتند مقاومت نکنند. محمود افغان کرمان را به خون کشید و رفت و رفت تا به به تپه‌ای به نام اشرف مشرف به شهر اصفهان، که می‌توانست از لای چادرش، گلدسته‌های میدان نقش جهان را ببیند و صدای اذان داخل مناره‌ها را بشنود. او همان‌جا منتظر نشست و شروع کرد به دوباره فکر کردن…

Credit for Eugene Flandin

اصفهان، زیباترین و معمارانه‌ترین شهر امپراطوری صفوی، پیش از شاه‌عباس و مهاجرت ارمنی‌ها، یک بار دیگر شهر اقلیت‌ها بود. وقتی کوروش یهودیان زیادی را به آن‌جا کوچ داد مدتی به نام دارالیهودیه مشهور شد. پسر ناصرالدین شاه باعث نابودی نزدیک به ۵۰ بنا و معماری مهمی شد که عمری ۱۰۰۰ ساله در اصفهان داشتند، تصویر آن بناها بیشتر در آرشیو فرانسوی‌هاست. در هر حال معماری اصفهان امروز، نتیجه تدبیر شاه عباس صفوی است که می‌شود آن را معماری بعد از اسلام اصفهان محسوب کرد.

حیرت‌انگیز این که محمود افغان و فرماندهان مغول همراه‌اش بزودی متوجه شدند اصفهان آنچنان در ضعف حکمرانی و ارتش سلطان حسین آنچنان نامنظم و درون‌اش فرماندهان ناراضی است که حتی می‌توانند خود سلطنت را سرنگون کنند. شاه سلطان حسین که خود به این ضعف آگاه بود و فهمید محمودافغان تا چند صدمتری اصفهان رسیده، از آن‌رو که نمی‌خواست از حرمسرای‌اش بیرون بزند و حوصله جنگی بزرگ را نداشت، دستور داد از خزانه‌اش طلای زیادی برای محمودافغان بفرستند تا او راضی به بازگشت به قندهار شود.

اینجا بود که سردار رضایی به سلطان حسین صفوی گفت رخصت بدهید با استراتژی فریب بچه‌های قزلباش را برداریم و طی عملیات کربلای ۴ برویم از پشت کوه‌ها سراغ محمود افغان. که صدراعظم شاه سلطان حسین، شاهقلی‌خان زنگنه ، به او گفت تو یکی لطفا خفه شو. با این استراتژی‌های تخم ژاپنی‌ات. سرانجام تدبیر بر این شد که کیلو کیلو طلا و نقره بار اسب و الاغ کنند و به سمت قشون در حال استراحت محمود افغان در پشت تپه‌های اشرف بفرستند تا تطمیع نظر شود و عقب‌نشینی کند. صدراعظم فرمان شاه را نوشت و به محسن رضایی داد و گفت تو که کربلای ۴ و ۴ می‌کنی بیا تو ببر. رضایی که فهمید با دست‌خالی و چند قلاده الاغ باید برود گفت این همه آدم اینجا نشسته، چرا من؟ بدهید به سردار برادر نقدی. برای شهادتِ در راه میهن هم لحظه‌شماری می‌کند. نقدی گفت من به قبر پدر تو خندیدم که لحظه‌شماری می‌کنم که دید شاه سرش را بالا آورد و زود ادامه داد… حُکما همین است، بله، لحظه‌شماری می کنم اما صدراعظم عزیز من کلی نماز قضا شده دارم و اجازه بدهید که اسقاط تکلیف نشود قبل شهادت چون دیر می‌شود، در راه دفاع از میهن حاجتِ به هیچ تعلل نیست. بدهید این سردار برادر شمخانی.

شمخانی گفت رخصت بدهید من و برادر الله کرم طرفین بیضتین مقام شاهنشاه را بگیریم که از چپ و راست حمله نکنند این اجنبی‌ها. ما را چه به Transport و این‌چیزها. ما مرد میدان هستیم. که از آن پشت یکی از خواجه‌زادگان داد زد اگر Transporting هست بدهید من می‌برم. گفتند اسمت چیست؟ گفت غلام ناچیز درگاه شما بابک. بابکُ الپیچِ زنجانی. صدراعظم گفت مقادیر هنگفتی طلای خزانه است و ارزشمند است. جسارت‌اش را داری که ببری و سبب نجات دیوان همایونی شاه سلطان حسین شوی؟ زنجانی همین‌ طور که پشت‌گردن‌اش را می‌خاراند گفت من با کمال میل برای‌تان می‌برم. ۴۰۰ سال بعد از شما هم کلی نفت بردم و بارم را مطمئن بستم. نقدی گفت مراد از بارم را مطمئن بستم چه بود؟ بابک گفت یعنی تخصص دارم در بستن بار روی خر سردار. که در راه به چاله‌ای بر زمین نیفتد! اجازه دهید طلا هم در رزومه‌ام باشد. شمخانی گفت نفت چیست؟ بابک یواش گفت شما به بیضتین برس قشنگِ من. الان هنوز نفت اکتشاف نشده. تاریخ‌اش نرسیده. بخشی از محموله در نهایت به قشون افغان‌ها رسید. اما… اما از آن سو محمود افغان که دست شاه سلطان حسین ترسو و سپاه از هم‌پاشیده‌ او را خوانده بود، کثیری از هدایا و زر و زیور رسیده را بین جنگجویان مغول‌ تبار همراه تقسیم کرد و گفت آذوغه‌های غذایی مردم اصفهان در نجف آباد را به یغما ببرند و آنقدر در محاصره بمانند تا شاه سلطان حسین از گرسنگی تسلیم شود.

۱۱ ماه گذشت. ۱۱ ماه محاصره اصفهان آنگونه که حتی دیگر قشون و فرماندهان امپراطوری صفوی حتی نمی‌توانستند به سادگی مطلع شوند که چه بر سر پایتخت می آید و در سرزمین‌های اطراف مانده بودند. محاصره به ماه ۱۰ ام که رسید، فاجعه تاریخی در اصفهان آغاز شد. قحطی مطلق. قحطی خونین. نجف آباد که خالی از آذوقه شد، سیاهی همه جا را فرا گرفت. Krusinski کشیش لهستانی‌الاصل که آن زمان در اصفهان بود بعدها در کتابش Révolution De Perse نوشت “در این دوران مردم اصفهانی ناچار به خوردن و کباب کردن گوشت سگ و گربه شدند. کمی بعد حتی چرم پخته شده و آب‌پز صندل‌های کهنه را می‌خوردند. و در زمانی که واحد پول اصفهان جای سکه، دیگر ریشه‌ی گیاهان و پوست درخت (برای معامله‌ی پایاپای شده بود)، این مردم نگون‌بخت، به دلیل بی‌مسئولیتی شاه سلطان حسین، از روی اجبار به شکار موش‌ها و کباب کردن گوشت‌شان مجبور شدند”.

بیماری طاعون سراسر کوچه پس‌کوچه‌های اصفهان را فرا گرفت. مرگ‌های بسیاری بر اثر طاعون رخ داد. این قحطی در نهایت با خوردن وکباب کردن گوشت بچه‌ها و زنانی که از گرسنگی در کوچه‌ها و حیاط خانه‌ها از طاعون مرده بودند یا دزدیدن و کشتن و استفاده از گوشت آن‌ها در محله‌های خلوت در ماه‌ یازدهم به سیاه‌ترین زمان خود رسید. بالاخره سپاه افغان‌ها (پشتون ها)،پس از هم پاشیده شدن قشون پادشاهی صفوی و فرار برخی از خواجه‌زادگان و درباریان به سمت قزوین، موفق به فتح اصفهان و پایان دادن به تاج و تحت دودمان پادشاهی صفوی در اصفهان شدند در حالیکه هنوز بسیاری از امرای شاه صفوی در دیگر سرزمین‌ها حتی نمی‌دانستند چه اتفاقی در پایتخت در حال رخ دادن بود.

کمی‌بعد شاه سلطان حسین از کاخ فرح آباد که در آن مخفی شده بود بیرون آمد و تسلیم شد و خودش تاج امپراطوری صفویان را بر سر محمود افغان گذاشت. شاید این یکی از بزرگترین تحقیر‌های تاریخی اصفهان بود که البته در کتب تاریخ دبیرستان‌های ایران (چه دوره پهلوی و چه جمهوری اسلامی) اشاره‌ای دقیق به آن نشده و بر زمان جلال و جبروت دوران شاه‌عباس بیشتر تاکید شده است. شاید هم آنقدر دردناک بوده که حافظه جمعی می‌خواسته آن را فراموش کند. ۳۰۰ سال بعد، دوباره‌ این قصه قحطی و کلاغ‌خواری و کودک‌خواری و طاعون در زمان جنگ جهانی اول، دوباره در اصفهان، تهران و تبریز تکرار شد.

وقتی به گذشته نگاه می‌کنیم، تاریخ به طرز حیرت‌انگیزی اغلب تکرار می‌شود. چرا سپاه پشتو‌ن‌های (افغان یا ابگان)، مانند آنچه امروز در تصرف حیرت‌انگیز و سریع کابل توسط طالبان دیدیم، به سادگی توانستند حکومت صفوی و پایتخت این پادشاهی را تصرف کنند؟ یکی از مهمترین علت‌هایش فارغ از پادشاهی فاسد و ضعیف و ناآگاه به اداره ممکلت، گرفته شدن مناصب مهم دولتی و مدیریتی توسط آقازاده‌ها (خواجه‌زاده‌های آن زمان) در آن زمان بود. از آن بدتر، ورود زنانی به عرصه تصمیم‌گیری و سیاست‌ورزی که سوگلیِ حرمسراها محسوب می‌شدند. این زنان، پس از خروج از حرمسراها خود صاحب محفل‌ها و مافیاهایی می‌شدند که تبدیل به دولت‌هایی کوچک و پنهان می شد.

بعد از شاه‌عباس، که امپراطوری صفوی به غرورآمیزترین و قدرترین دوران خود رسید، اقتصاد، رفاه و امنیت آن‌چنان در سرزمین پهناور ایران‌زمین حاکم شد که این احساس عافیت شاهان پس از شاه عباس را به جای نگاه‌داری از این میراث، به ورطه تجمل‌گرایی و خوش‌گذرانی کشاند. جنگ‌های بیهوده‌ای که هزینه‌های زیادی به کشور تحمیل می‌کردند، بذل و بخشش‌های فراوان به خواجه‌زادگان و فرمانداران ایالت‌ها و عدم تدبیر برای تجارت مناسب با دیگر کشورها کم کم سبب گرانی، تورم و کمبود شدید کالا در طول ۵۰ سال پس از مرگ شاه عباس در محدوده‌ی این امپراطوری شد.

این فقر عمومی و از میان رفتن امنیت اقتصادی، نه تنها سبب آغاز شورش‌هایی در سراسر سرزمین‌های حکم‌رانی گردید، که نارضایتی شدید در میان سپاه و فرماندهانی که حقوق مناسب دریافت نمی‌کردند سبب شد نه تنها ارج و قدر پادشاه نزد مردم کم شود، نه تنها معدود روحانیون همیشه فرصت‌طلب برای متهم نشدن به طرفداری از یک شاه بی‌عرضه از دربار هوشمندانه فاصله بگیرند، که حتی این رکود اقتصادی موجب شد افراد بی‌سواد، بدون‌تاریخچه قابل تحسین و ابن‌الوقتی مثل محمودافغان یا عبدالعزیز هوتک تبدیل به قهرمانان پوشالی اپوزوسیون صفوی شوند. قهرمانان اپوزوسیونی که هرچند سخنرانی‌ها و منبرها بر علیه فساد و بی‌لیاقتی صفوی رفتند در هرات و قندهار، اما وقتی خود به قدرت رسیدند، رفتار بدتر از سلطان حسین با مردم ساده‌دل کردند.

یک‌نکته مهم دیگر کلیدی ترس تاریخی تقریبا همه‌ی شاهان صفوی از فرزندان‌شان بوده است. شاید چون کثیری از آن‌ها نگران کودتا توسط فرزندان‌ و خلع شدن بودند. در چنین شرایطی معمولا دو راه پیش می‌گرفتند. اگر مستبد و سنگدل بودند چون شاه‌عباس، فرزند کشی می‌کردند. آنان که مهربان‌تر بودند، فرزندان‌شان را نمی کشتند، اما به عمد آن‌ها را مشغول عیاشی و حرم‌سراها می‌کردند تا بدور از مملکت‌داری باشند و بزرگان و سپاه بر روی آن‌ها حساب نکنند. تنها حالتی که یک آقازاده عیاش می‌توانست شاه شود این بود که پدرش می‌مرد و او به سبب سن‌اش جانشین می‌شد. قصه اکثر سلطان حسین‌ها هم همین است.

Credit for Mahmoud Arefi

آیت‌الله احمد جنتی، مشهورترین و صاحب‌نفوذترین روحانی اصفهانی و دبیر محترم شورای نگهبان ایران. گفته می شود او ۴۰۰ سال پیش، پس از خروج از درب پشتی سالن شورای ناتوران در کاخ فرح آباد و فرار از دست محمود افغان و سپاه‌اش، به مدت ۳۲۰ سال در جنگل های پشتکوه اصفهان پنهان شده، و قرن‌ها مشغول دوره‌های (Webinar) بازآموزی “چگونه پس از نوح ما هم نمیریم؟” برای ملاها بوده است. او در سال ۱۳۵۷ وقتی هنوز موی سیاه در محاسن‌اش داشت، با ورود آیت‌الله خمینی از مسیر کوهستان به تهران رفت، و ایده‌ی شورای نگهبان را به حکومت بعدی ارائه داد. (این کپشن یک شوخی بود)

براساس مستندهای تاریخی، در حماقت همیشگی شاه سلطان حسین صفوی همین بس که پیش از این جنگ‌ها و شکست‌ها، وقتی وزیر اعظم او تاکید کرده بود که حضرت همایونی، از آن سو امپراطوری عثمانی که بخشی از سرزمین ما را گرفت (محدوده‌ی عراق امروزی)، دوباره می آیند جلو تبریز و خوزستان و … را نیز به توبره می‌بندند. و افغان‌ها هم از این سو از غرب ما را غافل‌گیر می‌کنند و کل قلمروی‌مان را از دست می دهیم، سلطان حسین که مشغول شراب نوشی و زن‌بارگی‌اش بود چه گفته باشد خوب است؟ او رو کرد به وزیر اعظم‌اش که “خوب بگیرند!” ما به همین اصفهان هم قانع هستیم.

ژان باتیست تاورنیه در سفرنامه‌اش اشاره می‌کند که در ساده‌لوحی و غریبه بودن‌اش با اصول مملکت‌داری همین بس، که به جای گوش کردن به نصایح وزیر اعظم‌اش، و اماده کردن سپاه و گوش کردن به حرف فرماندهان نظامی وقتی سپاه افغان (پشتون) در حال نزدیک شدن به اصفهان بود، دست به دامان زنی جادوگر شد تا جنگ را نبازد. زن ساحره هم دستور پختن آشی را داد که اگر دختران باکره حرمسرای‌اش بر دیگ‌های بزرگ آن آش فلان دعا را بخوانند و این‌ها را قاشق به قاشق بر سپاه صفوی بخورانند، جنگجویانی نامرئی می شوند و می توانند به میان سپاه افغان‌ها رفته و آن ها را تار و مار کنند!

در این میان، انگلیسی‌ها و هلندی‌ها هم که دیدند شاه ایران انسانی ابله‌است و حتی پول ندارد حقوق سرداران و سربازان‌اش را بدهد و آن‌ها را سیر و راضی نگاه دارد، به او پیشنهاد دادند تمام جواهرات و سنگ‌های قیمتی دربار ایران را بردارند و در ازای‌اش ماه به ماه پول بدهند تا که دربار با آن حقوق سپاه را تامین کند. بخش مهمی از جواهرات سلطنتی ایران که امروز در موزه‌های غرب است مربوط به همین دوره است. ما نمی‌دانیم بالاخره این آش درست شد یا که نشد، اما می‌دانیم شاه سلطان حسین وقتی به خود آمد و محمود افغان و سپاه وحشی‌اش را در میدان نقش‌جهان اصفهان دید، از ترس کشته نشدن‌اش، خواهر و دخترش را هم به او هدیه داد تا زنده بماند!

نگارگری فرضی از حرمسرای منسوب به سلطان حسین صفوی. او به شراب‌خواری و وقت‌گذراندن با زنان در کاخ فرح‌آباد شهرت داشت. مشهور است از نوجوانی در حرمسرای پدر صبح تا عصر می‌ماند و بیرون نمی‌آمد. اعتیاد سلطان حسین به بودن کنار زنان تا ۴ سال پیش از مرگ‌اش توسط افغان‌ها ادامه یافت. پس از اعدام شدن‌اش توسط افغان‌ها، بدن او مانند دیگر پادشاهان صفوی و قاجار در حرم حضرت معصوم (خواهر امام رضا) در قم و در نزدیکی ضریح دفن شد. با این وجود پس از انقلاب اسلامی روی قبر این شاهان صاف و با فرش پوشانده شد تا زائرین متوجه آن نشوند.

این نقطه مهم تاریخی، از اولین بزنگاه‌هایی است که ما به قوم پشتونِ افغان، که اکثرا بدوی بودند و شهرنشینی بلد نبودند (مثل طالبان) حساس می‌شویم. قومی که یکی از دکترین‌های‌شان، ضدیت با شیعه بود، اما بدست آوردن طلا و غنیمت و قدرت، همیشه خواسته‌ی اصلی پشت ذهن‌شان بود. خوب محمود که شاه محمود شد، اصفهان را که تصاحب کرد وقتی خودش هنوز باور نداشت، غرور پیروزی و سُرور سقوط صفوی که از دماغ‌اش افتاد، یک‌شب به خودش آمد و دید اداره این سرزمین عظیم پادشاهی که در دست صفویان بوده (که شامل چند کشور امروز می‌شود) که هیچ، حتی اداره شهر مدرن اصفهان هم برای‌اش کار سختی است. تصمیم گرفت به جای این‌که مدیریت را راه اداره کشور قرار دهد، با تولید ترس و امنیتی کردن همه‌چیز از پس این اداره برآید. انتخاب راهی که همه آنقدر از او بترسند و حساب ببرند تا خلافی اتفاق نیفتد و اینگونه زمان بخرد برای فرا گرفتن مملکت‌داری.

اول از همه شاه محمود افغان دستور داد هرکدام از افراد مهم اقلیت‌های دینی (زرتشتی‌ها، یهودیان) و افراد مهم دربار و سرداران حکومت صفوی را که به او کمک‌های فکری و اطلاعاتی کردند تا اصفهان فتح شود را گردن بزنند. ایده‌اش چه بود؟ این‌که آدم خائن در بحران، به وقت‌اش به من نیز خیانت می‌کند. دوم این که تاجران ثروتمند و روشنفکران و افراد مهم را به ضیافت‌هایی در باغ‌های اطراف اصفهان دعوت می‌کرد و بعد از صرف نهار و شام بعضی از آن‌ها را تکه تکه می‌ کرد. این یکی از چه رو؟ تا مطمئن شود پول ثروتمندان و زبان و قلم روشنفکران علیه‌اش نخواهد بود. عده‌ای را هم نمی‌کشت تا زنده بمانند و آنچه اتفاق افتاده را برای دیگران تعریف کنند.

تاریخ را که دقیق ورق بزنیم، درک می‌کنیم چون محمود افغان آدم تربیت شده و جهان‌دیده‌ای نبود، از هرچه می‌ترسید، به‌جای تحلیل و راه چاره برای آن بودن، صورت مساله را پاک می‌کرد و عامل آن ترس (که بر او وارد می‌شد) را نابود می‌کرد! او به ترس دربرابر ترس اعتقاد داشت. و چون سپاه فراوانی نداشت و در اصفهان مانده بود، آرام آرام سرزمین‌های دیگری که به جز اصفهان در اختیار امپراطوری صفوی بود، حکمران‌ها و پادشاهان کوچک خود را پیدا کرد. به جز در اصفهان، ۴ بازمانده دیگر از خاندان صفوی در جاهایی محدود از سرزمین امپراطوری صفوی حکومت کردند که کوتاه بود و به جایی نرسید.

Credit for Pascal Coste

تصویری از میدان نقش‌جهان اصفهان، که در دوره صفوی (۳۰۰ سال پیش) به شکلی که امروز برای ما مانده درآمد. نقاشی متعلق به معمار فرانسوی Pascal Coste می‌باشد. پاسکال، در دورانی که هنوز دوربین عکاسی برای عموم وجود نداشت، نقش مهمی در نقاشی دقیق و پر جزئیات از بناهای تاریخی ایران، کشیدن Floor Plan و Elevation آن‌ها، و ارسال‌اش به دانشگاه‌های فرانسوی داشت. این معمار از ساختمان‌هایی در سراسر ایران تصاویر دقیق و Plan کشید که هرچند خود بعدها نابود شدند اما در آرشیو فرانسوی‌ها جزئیات دقیق‌اش باقی ماند. Jean Chardin (ژان شاردن) طراح و جواهرساز فرانسوی، دیگر شخصی است که دقیق‌ترین نقاشی‌ها و اسکچ‌ها را از بناهای تاریخی ایران کشید و با خود به فرانسه برد.

محمود افغان، پس از این که سلطان حسین خود تاج‌اش را روی سر او گذاشت به او رحم کرده، می‌گذارد در اتاقی در کاخ، با یک زن و غلام‌اش زندگی کند. اما اکثر فرزندان او را می‌کشد جز چند نفر. از این داستان ۴ سال نگذشته بود که شاه محمود افغان کم‌کم خل و دیوانه می‌شود. و کسی نمی‌داند چرا. او به بیماری مرموزی نیز دچار گشت و روز به روز نحیف‌تر می‌شد. بیماری که حکما نمی‌توانستند آن را درمان کنند. او که عصبیت و افسردگی‌اش مضاعف شده بود یا همه را خائن فرض می‌کرد یا با کوچکترین خشمی می‌کشت. این شد که با مشورت بزرگان افغان، به بهانه درمان او را در اتاقی حبس کردند. سپس آن‌ها رای دادند که پسرعموی او اشرف هوتکی شاه سپاه افغان شود. اشرف اما گفت شرط من کشته شدن محمود افغان است وگرنه چه تضمینی است از ان اتاق بیرون نیاید و با من خورشت قیمه درست نکند؟ این شد که شبانه در خواب بر سر محمودشاه افغان ریختند و سرش را بریدند و روی سینی برای اشرف به میمنت بردند. از اینجا، شاه افغان‌های پشتون شد، اشرف شاه.

اشرف شاه به قدرت که رسید، خواهر و دختر سلطان حسین را که به عقد محمودشاه آمده بودند به عقد خودش درآورد و اما اجازه داد سلطان حسین (شاه معزول صفوی) همچنان با غلام و یک زن در کاخ زنده بماند. او اما به زودی با حمله ارتش روس‌های تزاری از شمال و لشکر عثمانی از غرب روبرو گشت. این دو کشور متخاصم حاضر شدند در ازای جدا شدن تکه‌هایی از ایران، پادشاهی او را به رسمیت بشناسند. اشرف‌شاه افغان هم که می دانست توان مدیریت این همه سرزمین را ندارد قبول کرد!

در این میان اما او متوجه شد یکی از پسرهای سلطان حسین دارد علیه او و به تحریک روس‌ها لشگرکشی می‌کند. پس اولین کاری که می‌کند به تلافی دستور می‌دهد سلطان حسین (پدرش) را بکشند. غلام سلطان حسین که می‌فهمد پیش از سر رسیدن گماشتگان اشرف‌شاه، موقع نماز روی کمر سلطان حسین می‌نشیند، سر او را از تن‌اش جدا می‌کند تا خوش‌آیند شاه افغان باشد. شاه افغان هم دستور می‌دهد غلام را که حرمت ارباب نگاه نداشته مثل پیتزا پپرونی به ۸ قطعه مساوی تقسیم کنند تا عبرت دیگر غلامان شود.

اوضاع اما به این منوال نگذشت. روزگار چرخید و چرخید تا دقیقا در روزهایی که خیال اشرف شاه، شاه پشتون و اهل سنت ایران از بابت روسیه تزاری و عثمانی راحت شده بود، با انتقام پسر جان بدر برده‌ی شاه سلطان حسین مواجه شد. که تصمیم گرفت به کمک یکی از سردار (قورچی‌باشی) های بسیار شجاع، باهوش و استراتژیست سابق سپاه صفوی به اسم نادر قلی‌خان که خود او نیز صاحب سپاه و جنگجو شده بود اصفهان را از دست پشتون ها (افغان های آن زمان) نجات دهد.

سرانجام همین شد و سپاه اشرف‌شاه را از اصفهان تا نزدیکی‌های زاهدان امروزین عقب راندند و در نهایت اشرف‌شاه همان‌جا کشته می‌شود. پس از پایان دودمان صفوی، اینکه نادرشاه یا همان سردار قلی‌خان سابق چگونه توانست پس از هفت سال افغان‌ها (پشتون ها) را از کل سرزمین‌های محروسه ایران بیرون کند خود قصه‌ای جداگانه دارد، نکته مهم اما این است که آنچه ما به عنوان افغانستانِ امروز می‌شناسیم زمزمه‌های شکل‌ گرفتن‌اش پس از پایان همین عقب‌نشینی آرام آرام از درون همین ماجراهای قرن ۱۵ و ۱۷ میلادی ظاهر شد.

در قسمت بعد از قرن ۱۸ گذر می‌کنیم و به ماجرای زندگی افغان‌ها در قرن ۱۹ و ۲۰ میلادی می‌پردازیم. ماجرای کشوری که همیشه قوم‌هایی که درون‌اش وجود داشتند با هم سر جنگ داشته، و این مانع از تشکیل همیشگی یک افغانستان واحد تا به امروز بوده است. اما شاید این نکته‌ای جالب باشد که بدانیم، حتی افغانستان هم برای چند دهه، روزی یک پادشاهی مدرن، دانشگاه‌هایی پیشرو و سبک زندگی در سطح ما ایرانیان داشت. زمانی که پادشاه مدرن آن‌ها در قرن ۲۰‌ام، ظاهرشاه ظهور کرد و اما روس‌ها و بعد انگلستان دوباره سبب شدند افغانستان به دوران تاریک خود بازگردد.
 
کتاب‌هایی که برای نوشتن و وقایع این متن به عنوان منبع و مستند نوشتاری مطالعه شده است:
فارسی
تاریخ ایران از ماد تا پهلوی | اثر حبیب‌الله شاملویی | نشر صفی‌علی‌شاه، ۱۳۴۷
سفرنامه تاورنیه | اثر ژان باتیست تاورنیه | ترجمه حمید ارباب | نشر نیلوفر، ۱۳۸۳
شاه سلطان حسین صفوی تراژدی ناتوانی حکومت، اثر محمد پناهی، نشر نمونه، ۱۳۷۴

فرانسه و انگلیسی
Histoire de la derniere revolution de Perse | Tadeusz Jan Krusinski | 1728
The Siege of Isfahan| اثر Jean-Christopher Rufin، ۲۰۰۳
Empire of the Mind | اثر Michael Axworthy، ۲۰۰۸
 
توضیح: ضروری است اشاره شود که نگارنده تاریخ دان نیست، بلکه سعی می کند از طریق مطالعه منابع تاریخی یک تصویر شخصی از آنچه در تاریخ افتاده را مرقوم کند. درست مانند یک کارگردان که بخشی از تاریخ را برای بازگو کردن آن، به سبک خودش انتخاب و تبدیل به فیلم می کند. بیننده یا خواننده می‌تواند بپذیرد یا نپذیرد. امیدوارم این درک در خواننده تقویت شود که اساسا اغلب کتب تاریخ در بیان جزئیات اتفاق‌ها و وقایع با هم اختلاف‌هایی داشته‌اند، خاصه نوشته‌های تاریخ نویسان غربی در برابر تاریخ‌نویسان وطنی. چیزی به اسم روایت دقیق و درست تا زمانی که تاریخ سینه به سینه منتقل شده است وجود ندارد.

Print

درج دیدگاه

نوشته های مشابه