صفحه اصلی قلم رنجه کارت‌بازی، و سکس

کارت‌بازی، و سکس

نوشته پرنس‌جان
قلم رنجه

امروز دو‌شنبه، ۲۳ نوامبر ۲۰۲۱ است. یک ساندویچ‌فروشی در West Los Angeles هست، Hamburger Habit، که از پرطرفدارترین همبرگر و هات‌داگ‌ فروشی‌های آن منطقه محسوب می‌شود. به تصادف فهمیدم که صاحبِ بیزنس، یک ایرانی است. دوسال پیش که تازه ماسک پوشیدن در دستور کار دولت فدرال بود، و رستوران‌ها اغلب بیرون‌بر، برای سفارش همبرگر به آنجا رفتم. صاحب رستوران همزمان که از من سفارش می‌گرفت یک فحش آبدار فارسی به کارگرش که سیب‌زمینی‌ها را داشت می‌سوزاند داد، خیال کردم اشتباه فهمیدم. اما وقتی با دختری آن‌طرف‌تر (بعدها فهمیدم دخترش بود) مکالمه‌ای به فارسی کرد متوجه شدم ایرانی است. بعدها فهمیدم دخترخانم‌اش یک Pharmacist است، اما گاهی می‌آید به کمک پدر. این مساله را در رستوران‌های خانوادگیِ ایتالیایی هم زیاد دیدم، که بچه‌ها با این که تخصص‌های متفاوتی از پدر دارند، اما نزدیک به آخر هفته‌ها اوقات فراغت‌شان را در بیزنس پدر کار و کمک می‌کنند. و چقدر هم زیباست.

من خوشمزه‌ترین همبرگرها را بیشتر در مدت اقامت‌ام در ایران و کوبا خورده‌ام تا امریکا. به تجربه‌ی شخصی‌ام همبرگرفروشی‌های سطح پایین‌تری چون Mc Donald یا In and Out ، که اغلب طبقه متوسط به پایین، اصطلاحا یقه‌آبی‌ها (Blue Collar)، و دانشجویان جامعه‌ی امریکا از آن‌ها خرید می‌کنند، کیفیت ساندویچ‌های‌شان حتی از متوسطِ ایران پایین‌تر است. مزه‌های مصنوعی، کم‌عطر و با کمترین مخلفات. هرچند برای ارزان تمام شدن‌شان است. با این وجود فراموش نکنیم لوگوی همین مک‌دانِلد به تنهایی حتی در بسیاری از کشورها، از پرچم امریکا شناخته شده‌تر است! (چشمک)

از رستوران گفتم؛ این روزها این بیزنس‌ها کار و بارشان از همه گرم‌تر و پر رونق‌تر است. چه فست‌فودها، چه رستوران‌های Casualتر. اکثریت مردم به نسبت سال قبل فقیر‌تر شدند. شکاف طبقاتی در امریکا اکنون به مراتب بیشتر شده. تورم نموداری بالارونده، و منوی غذاها تا ۴۰% گران‌تر شده است. در نتیجه جز خیلی پول‌دارها، یا آن‌ها که درآمدشان افزایش یافته، هرکه هر رستورانی می‌رود، سعی می‌کند جایی ارزان‌تر برود تا شرایط‌اش بهتر شود. طبقه متوسط، و متوسط به بالا در این کشور، نه به اندازه‌ای که امروز ایرانی‌ها آن را عمیقا تجربه می‌کنند، اما سطح زندگی‌شان افت آشکاری داشته است. اتفاقی که به نظر می آید در یک‌سال آینده تشدید هم بشود.

پیشامد عجیب اینکه، خیلی از امریکایی‌هایی که بر اثر پاندمی بیکار شدند و از دولت حقوق‌های چرب‌و نرم ۲ تا ۴ هزاردلار دریافت می‌کردند، یا صاحب بیزنس‌هایی که کمک‌های دولتی خوب دریافت کردند به سبب بسته شدن بیزنس‌شان، این روزها ترجیح می‌دهند بعد از روبراه‌ترشدن اوضاع، همچنان این پول‌ها را بگیرند و به سرکار سابق خود تا جای ممکن باز نگردند. این، در کنار کم شدن ۴۰% ای پذیرش مهاجر در امریکا، تا اندازه‌ای سبب شد استخدام و درخواست کارگر و کارمند بالا برود، و تابلوهای Hiring پشت شیشه اکثر فروشگاه‌های زنجیره‌ای نصب شود.

شاید این اشتباه دولت امریکا و کانادا بود. به قول فرمانده‌ی دوران سربازی‌ام، کون آدم که باد بخورد، دیگر خاک نمی‌خورد. این پدیده، همین طور سبب شد با افزایش نقدینگی در جیب مردم (پول‌ای‌که دولت روانه می کرد به حساب‌های بانکی‌شان)، آرام آرام یک تورم عجیب و غریب خودش را بعد از ۳۰ سال در امریکا نشان دهد. هرچند تورم ۶% ای امروز ایالات متحده دربرابر تورم ۴۰% ای ایران بیشتر یک شوخی است، اما برای امریکای همیشه باثبات که ۵ سال قیمت یک خمیردندان‌اش همان همیشگی می‌ماند، حتی ۵% گران‌تر شدن‌اش هم می‌تواند نارضایتی شدیدی بوجود آورد.

شاید استراتژیک‌ترین مساله، در اکثر ایالت‌ها، نه گران شدن قیمت خمیردندان و جوراب و نان، که قیمت بنزین است. یک شوخی دیپلماتیک هست که می‌گوید اگر در خاورمیانه جنگی شود و قیمت هرگالن (سه لیتر) بنزین به ۷ دلار برسد، در امریکا شورش‌های خیابانی می‌شود. فارغ از این که این حرف تا چه اندازه به واقعیت نزدیک هست یا که نه، اما هر افزایش قیمت بنزین، می‌تواند به شدت جایگاه سیاستمداران را در ایالات متحده در میان طرفداران‌شان ضعیف کند. یا تضعیف کند. در این مواقع رئیس‌جمهور امریکا سعی می‌کند لابی کند و اصطلاحا شرایط Price relief را فراهم کند. یعنی گرفتن تخفیف‌های زیاد از شرکت‌های ارائه کننده بنزین. چیزی شبیه به یارانه پنهان دولتی. خلاصه این که هرچند با رفتن دانِلد ترامپ بخشی از دوران سیاه معاصر امریکا پایان گرفت، اما در دوران پرزیدنت بایدن، در حال فرو رفتن به دوران خاکستری متفاوتی هستیم. با این وجود نباید فراموش کرد، بلایی که نظام بر سر مردم ایران آورده آنچنان عمیق است که آنچه امروز مردم ایالات متحده گرفتارش هستند، در نظر ایرانیان به یک شوخی کوتاه مدت می‌ماند! وضعیت مردمی که تنها تب کرده‌اند را کجا می‌توان با ترس و درد مردمی که سرطان به درون زندگی‌شان متاستاز داده مقایسه کرد.

این هفته، با اتفاق ناگواری مواجه شدم. بعد از کسالت‌های اخیر مادر و خودم، چندباری خاله فاطی (دوست مادر) برای مراقبت پیش ما بود. بیشتر برای کارهای مادر. چند روز پیش که برای دیدار با پسرش صبح زود از ما خداحافظی کرد و در رختخواب بودم، در میانه راه سن‌حوزه (San Jose می‌نویسند اما J ح تلفظ می‌شود) اتومبیل‌اش چپ می‌کند! نزدیک به ۸ صبح که خبردار شدیم با مادر به سمت اتوبان مورد نظر حرکت کردیم. خداروشکر با ما پیش از پسرش تماس گرفتند. عروس ژاپنی‌اش حامله بود و همان بهتر که ابتدا در جریان قرار نگرفت. در مسیر دعا می کردم که این وسط‌ها سکنجبین (گربه‌ی خاله فاطی) جان سالم به در نبرده باشد. وقتی رسیدم، دیدم سکنجبین روی سقف ماشین پلیس سرحال نشسته ماشین‌های عبوری را نگاه می‌کند. دست و لگن خاله‌فاطی اما شکسته بود. می‌توانست صحبت کند، لبخند بزند. روحیه‌اش خوب بود. اما اتومبیل به فاک رفته بود. بعد از مداوای اولیه و Tow کردن اتومبیل و جریمه‌ها و گزارش‌گیری‌های پلیس، در نهایت ما به لس‌آنجلس بازگشتیم و خاله فاطی را پسرش به سَن‌حُوزه برد. روزی بسیار پراسترس و خسته کننده.

در دوسال اخیر، خاله فاطی ۷۸ ساله، دوست پسر داشت. یک ستون‌نویس (نویسنده) امریکایی، به اسم اِدواردو، که همسرش سال‌ها پیش فوت کرده بود. در این دوسال، خاله فاطی بسیار شاد و پرانرژی بود. هرچند بینایی چشم چپ‌اش را تقریبا از دست داده بود واین روی اعتماد به نفس‌اش موثر بود، اما با این حال سفرهای زیادی را با ادواردو این سو آن سو می‌رفت. دندان‌هایش را ایمپلنت کرده بود، نمک و شکر را از برنامه‌ی غذایی‌اش حذف کرده بود، توالت‌اش را کامل عوض کرده بود و برای خوشایند ادواردو یک توالت فرنگیِ Hi-Tech دِبش کون گرم کن گذاشته بود، هر روز ماسک صورت می‌گذاشت و دوباره بعد از سال‌ها کفش‌های پاشنه بلند می‌پوشید. چندماه پیش اما دوست‌پسرش از دنیا رفت. اتفاقی که او را دوباره شکسته‌تر کرد. گاهی بسیار محزون است. اتفاقی که سبب شد مدتی با مادرم بیشتر در ارتباط باشد و تراپی برود. می‌دانم واقعا سخت است. از دست دادن کسی که در سن بالا با او اخت گرفتی ابدا آسان نیست.

با این وجود هرچه سعی می‌کنم این موضوع را از بخش عاطفی‌اش تحلیل کنم، نمی‌شود. به حدس من ادواردو در وسط سکس از دنیا رفت. هرچند خاله فاطی گفت در حال شوخی در تخت این اتفاق برای‌اش افتاد. اما دو آدم با این‌همه‌ سن‌و سال در تخت چه شوخی‌ای باهم دارند؟ جز این که گرگ‌ام به هوا بازی کنند؟ به نظر سکته ادواردو در اوانِ سکس بوده. در ذهن‌ام پررنگ مانده که یک بار که خاله فاطی خواسته بود پیانوی اتاقش را برای کوک بودن و نبودن چک کنم، یک کارت Sex Play دیدم. از این‌ها که پوزیشن‌های خاص سکس کردن را از داخل‌اش پارتنرها بیرون می‌کشند و از هم می‌خواهند که انجام‌اش دهند. Position از میزان سختی، به نظرم اما در کلاس ژیمناست‌ها بود. حتی انجامش مرا هم می‌توانست به دیار باقی، بوق‌بوق کند. یک حالتی که آقا روی مبل یا تخت دراز بکشد، سر و گردنش بیرون و آویزان باشد، و خانم روی تن‌اش بنشیند و بوم‌بوم کند.

بازسازی صحنه شادروان شدن

گمانه‌ام این‌که اگر ادواردو سکته‌اش به سبب سکس باشد، حکما در این پوزیشن بوده. نه این که خاله فاطی قاتل است، اتفاق ناگهانی است، اما خوب من اگر بدانم پارتنرم هم سن نوح است، از او می‌خواهم روی دو دست بایستد و پاهای‌اش را عقربی باز کند؟ قطعا نه. خدا رحمت‌اش کند در هر صورت. شهید راه ارگاسم خاله فاطی شد. همین چند روز پیش، با چشم شاهد بودم خاله فاطی در بیمارستان به یک دکتر خیلی مسنی که بعد از تصادف ویزیتش کرد گفت هانی چندسالت هست؟ هنوز شومبول مرحوم ادواردو زیر خاک تجزیه نشده. خوب اجازه بده خاله‌جان سالم بیرون بیایی از گچ و تصادف بعد. آیا من وظیفه اخلاقی و شهروندی دارم که دوست پسرهای فسیل آینده‌اش را از حشرناکی خطرناک خاله آگاه کنم؟

چند هفته‌ای است که مواقع استراحت، بیشتر در توئیتر هستم. هرچند هنوز اعتقاد دارم فضایی بسیار سمی است، اما سعی کردم با دسته‌بندی Source ها و یافتن منابع خود برای Follow کردن، تاجای ممکن دوز سمی بودن آن را کم و کمتر کنم. به‌سخت‌گیری مراقب‌ام شبکه‌های مجازی روی Mood ام تا جای ممکن تاثیر نگذارند هرچند در هرحال درصدی اثرگذارند. در این میان، سعی می‌کنم به رفتار کاربرها، واکنش‌ها، موج‌ها و شیوه‌ی احساس‌ورزی و خودافشاگری‌های‌شان در این فضا بسیار دقت کنم.

این‌که مردم از چه چیزهایی زود خشم می گیرند، درباره ضعف‌های‌شان چطور صحبت می‌کنند، دایرهInteraction های‌شان را با چه الگویی انتخاب می‌کنند، و چگونه نسبت به Fake News واکنش‌های احساسی نشان می‌دهند. داخل این جعبه چیزهای زیادی برای فهمیدن درباره افکار و احساسات عمومی است. خاصه وقتی بشود آن‌ها را مدل‌سازی یا با درصدی از خطا برای اتفاق‌های مشابه در آینده قابل پیش‌بینی کرد. گاهی یادداشت‌هایی می کنم. یا چیزهایی را روی نمودار می‌برم. یا درباره‌شان از روانکاوم سئوال می‌کنم تا نکته‌هایش را درک کنم.

می‌دانید، شبکه‌های اجتماعی، وقتی به درون‌شان بودن عادت کردیم، و وقتی که با ناخودآگاه‌مان بیشتر در آن زندگی کردیم، احتمالا نمودی دقیق‌تر از شخصیت واقعی همه ما می‌شوند. از یک جایی به بعد دیگری فضای مَجاز نیست، فضای واقعی است. شاید بهترین نمونه‌ی مشابه‌اش همان معادله‌ی معروف خیابان و رانندگی است. خیلی اوقات یک جراح تحصیل‌کرده و مورد احترام در جمع، در گذر از یک خیابان و چراغ قرمز‌ها و خط عابرپیاده، همان الگوی رفتاری را نشان می‌دهد که یک کارمند دون‌پایه کم‌سوادِ یک اداره دولتی. هر دو ممکن است حق‌عابر پیاده را نادیده بگیرند، روی خط عابر سریع‌تر برانند تا گذر کنند و سبب ترس زیاد عابرین شوند.

هر دو ممکن است با زرد شدن چراغ جای آرام‌تر راندن یا ایستادن بیشتر پدال گاز را فشار بدهند تا گذر کنند، یا به همان اندازه از بوق و دشنام برای گذر از موقعیت‌ها استفاده کنند. آن بیرون اما، دیسیپلین رفتاری این دو آدم به خاطر شغل و تحصیلات‌شان عمیقا متفاوت است. آن جراح، با مردم لفظ‌قلم‌تر صحبت می‌کند، لباس‌های گرانقیمت‌تر و Set شده‌تری دارد، و خود را شخصیت و سرمایه‌ی ارزشمند‌تری برای جامعه می‌داند. با این حال، درون اتاقک اتومبیل (جایی که تقریبا مطمئن است برای اکثر افراد شناخته شده نیست) و همین‌طور درون یک اتومبیل است از هزاران اتومبیلِ درخیابان (جایی که می‌داند محل گذر است و اثری دائمی از او نمی‌ماند) رفتاری از خود نشان می‌دهد که ذات حقیقی‌تری از اوست. خشونت بیشتر، صبوری کمتر، و تعصب افزون‌تر. نارسیس‌تر ، دیکتاتورتر و قضاوت‌گرتر.

رفتارهای اکثر ما در شبکه‌های اجتماعی، خصوصا وقتی با پروفایل‌های ناشناس هستیم، بیشتر به خود واقعی‌مان نزدیک است. چه بسا در جایی چون توئیتر، اغلب پروفایل‌هایی که با خشم و فحش‌های رکیک درباره تصمیمات جدید وزارت بهداشت توئیت می‌کنند، آن بیرون همان جراحان و پزشکان لفظ قلم و آرام و بی‌تفاوت زندگی ما هستند. یا اغلب پروفایل‌هایی که به آخوندها و نظام و حکومت رکیک‌ترین و خشن‌ترین واکنش‌ها را نشان می‌دهند، آن بیرون همان آدم‌های کم‌حرف، آرام و سازگار با هر سختی جدید هستند.

کنتراست میان شخصیت‌ِ ناخودآگاه ما، با آن چه در بیرون از خود نشان می دهیم، در شبکه‌های اجتماعی به سادگی محک می‌خورد. سئوال اما این است؛ چرا شبکه‌های مجازی سبب شده دورویی و ریاکاری انسان خود را بیشتر نمایان سازد؟ حتی اگر دیگران متوجه این دوگانه‌ی رفتاری ما نمی‌شوند، خودمان درباره خودمان چگونه قضاوت می‌کنیم؟ خوش‌مان بیاید یا که نه، اغلب‌مان، نه صاحب اتاق فرمان، که اسیرِ پروفایل‌های شبکه‌های مجازی‌مان هستیم. پروفایل‌هایی که اینجا و آنجا ساخته‌ایم، و هرکدام‌شان قاچی از شخصیت ما را با خود حمل، و بخشی از عطش ما را ارضا می‌کنند. این همان سمی است که شبکه‌های مجازی آرام آرام به پیچ و تاب بافت مغزمان می‌توانند فرو می‌کنند. وابستگی، نیاز و از دست دادن زمان و انرژیِ عمر.

هفته‌ی پیش یکی از دندان‌های جلوی‌ام شکست. دردناک بود. وقتی در حال گاز زدن به یک شلغم سفید خام بودم. نمیدانستم اینقدر سخت است شلغم. به دندانپزشکی که رفتم، گفت دندان جدید برای‌ام نزدیک به ۲ هزار و ۵۰۰ دلار آب می‌خورد. یک شلغم ۷۵ سنتی (یک دلار ۱۰۰ سنت است)، ۲۵۰۰ دلار دردسر درست کرد. عکس برادرم که دندان‌های قوی و محکم دارد، من از دندان، موجودیِ ته‌انبار نصیب‌ام شد. ضعیف و شکننده. این دومین دندان جلو است که می‌شکند. با این اوصاف می‌ترسم در ۶۰ سالگی، نتوانم حتی یک دسته پشمک گاز بزنم.

ما گاهی آدم‌هایی را به زندگی‌مان به اشتباه راه می‌دهیم، که حکم همین شلغم را دارند. به اشتباه آن‌ها را به حریم خود راه می‌دهیم، به اشتباه به آن‌ها بهایی بیش از ارزش واقعی‌شان می‌نهیم، و به اشتباه روی شخصیت آن‌ها حساب باز می‌کنیم. بعد به خاطرش چیزی بزرگ را از دست می‌دهیم، وقتی روزی می‌فهیم او آدمی اشتباهی بوده است. اینجا اما اشتباه نه لزوما خطایی یا ظلمی از سمت “آن فرد”، که “گاز” خود ما آن اشتباه است. درست مانند کاری که یک شلغم با من کرد. این پدیده، خصوصا در سناریوی مربوط به “ترازوی دوست داشتن” خیلی اتفاق می‌افتد.

ما اغلب این طور فکر می‌کنیم که وقتی کسی را بسیار دوست داریم، این که او درکی از این دوست داشتن “بسیار” ندارد یک کم‌لطفی یا کم‌فهمی از او است. واقعیتِ تلخ اما ساده است. ما اگر کسی را بیشتر از آن که او ما را بخواهد ، دوست داریم، این تنها مشکل ماست. و اگر به خاطر باوراندن‌اش به او تلاش زیادی او کنیم، این، اشتباه ماست! یک‌طرفه عاطفه‌ورزیِ بی‌امان کردن، یک‌طرفه فداکاریِ مداوم کردن، یک ‌طرفه شیفته شدن، عاشق شدن، این‌ها جملگی، مشکل ماست! این، همان گاز اشتباه ماست. آرام آرام باید فرا بگیریم هر هزینه، اتفاق ناگوار یا خسرانی که برما از این شیوه الگو‌های دوست داشتن وارد شود، شروع کننده‌ یا کسی که برآن اصرار دارد مقصر است، نه آن که بدان پایان داده است، نه آن‌که آن را نمی‌پذیرد یا نمی تواند بپذیرد. در اغلب موارد از ابتدا “طرد شدن”، وقتی پای یک خواستن عاطفی در میان است، به سبب همین تکیه‌کردن‌های به شکل تخمی خوش‌بینانه‌ای است که ما روی فاکتور “اصرار کردن” خود یا “معجزه زمان” می‌کنیم. ترازوی دوست داشتن، اگر وزنه‌هایش به درستی جایگذاری نشوند، هیچ‌وقت یک احساس تعلق عادلانه را برای‌ هیچ‌یک از ما همراه نمی‌آورد. باید قبول کنیم در اکثر رابطه‌های عاطفی، یکی بیشتر دوست دارد، و این مشکل اوست. دوست داشتن به اندازه از دو طرف، ایده‌ال‌ترین حالتی است که متاسفانه به ندرت اتفاق می‌افتد.

تماشای سریال دلچسب Dopesick به پایان رسید. بعد از House of Cards، یکی از جذاب‌ترین سریال‌های لیست تماشا کردنی‌های‌ام بود. شاید دیدن‌اش سبب شود در مصرف خودسرانه‌ی بسیاری از داروهای آرام‌بخش تجدید نظر کنید. این‌روزها سعی می‌کنم سریال‌ها را همزمان با زیرنویس فرانسه ببینم تا تمرینی باشد برای مغزم. هرچند گاهی خط داستانی را گم می‌کنم و دوباره باید به عقب برگردم. در این میان چیزی که رنج‌ام می‌دهد کاهش شنوایی است. مریضی‌های ویروسی اخیر، سبب شد گوش‌های‌ام گرفته شوند. این که جزئیات موسیقی‌ها و صدا را نمی توانم دقیق دریافت کنم یا از گوینده بخواهم صحبت‌اش را تکرار کند بی‌اندازه عصبی‌ام می‌کند. گاهی چون یک کودک چموش دلم می‌خواهد یک خودکار داخل گوش‌ بکنم تا باز شود و بشود دوباره صداها را دقیق و پر جزئیات بشنوم.

میانه‌ این شب‌ها سریال دیدن، این ششمین بار است که درست موقع صحنه‌های سکس (Intimate Relationship) خانم‌ها داخل اتومبیل باهم مادر اتفاقی رد می‌شوند و صحنه را می‌بینند. این‌بار دو دخترخانم داشتند در همین سریال DopeSick داخل هم می‌رفتند و ملچ‌مولوچ‌هایی می‌کردند که مادر بلند گفتند ” این‌ها را چرا نگاه می‌کنی شما؟” گفتم این بخشی از یک فیلم است مادرجان. توضیح دادم سریال درباره مناسبات لابی‌های دارو است در ایالات متحده. با موس آن گومبولی را کلی Forward کردم به جلو تا صحنه‌های مکالمه‌ها را ببینند و متوجه شوند که سریال یک درام جدی است. صحنه بعد دوباره سکس همین دوتا دختر بود اینبار داخل یک کانکس در کنار جاده. این هم بخت من. فیلم را خاموش کردم و شب‌به خیر گفتم و رفتم سراغ کتاب خواندن. ساعت ۲ شب که مادر در اتاق‌شان استراحت می‌کردند دوباره شروع کردم بقیه‌اش را تماشا کردن که مادر ظاهرا قرص‌شان را یادشان رفته بود. دوباره از پشت‌ام رد شدند. آیا نیازی به گفتن هست دوباره چه صحنه‌ای دیدند؟

اگرچه یکی از سخت‌ترین نقدها را به وفورغیرعادی و بیش از اندازه‌ی روابط همجنس‌گراها در فیلم‌ها وسریال‌های امریکایی همیشه وارد کرده‌ام و بعدها درباره‌اش خواهم نوشت که چطور در یک هماهنگی پشت‌پرده این کار دارد انجام می‌شود، اما واقعیت، من از رابطه‌ی عاشقانه‌ یا درهم‌تنیدگی آرام دو زن (نه دو مرد) با هم واقعا خوش‌ام می‌آید. نمی‌دانم چرا. صحنه‌هایش اما برای‌ام زیباست. بگذریم…

بعد از فارغ‌التحصیلی از مدرسه‌ی معماری، نشد بچه‌ها را ببینم. با هیون (Hyun) مکالمه‌ای کوتاه داشتم و امیلی. هیون برای‌ام مقداری کیمچی (پیش‌غذای کره‌ای) فرستاد. از نوع بسیار تندش، پر از سیرش. گفت بعد از فارغ التحصیلی هنوز نتوانسته کار مرتبطِ با معماری بگیرد. من هم مقداری پسته برای‌اش فرستادم. چندجا را به او معرفی کردم تا Apply کند. اِمیلی تولد مادرش است، استاد سابق‌ام. دعوت کرد برای اواسط دسامبر بروم آنجا. چند کتاب هم آورد درب خانه. به مادرم داد. سپرده بود برای مطالعه‌اش وقت بگذارم. مطمئن نیستم وقت کنم. به احترام بهتر است تولد مادرش را اما بروم. از الکس بی‌خبرم، اما سعی می‌کنم تحویل سال نو او را ببینم اگر کالیفرنیا بود. دلم برای‌اش تنگ شده. خاصه، خل‌بازی‌هایش. تقریبا سه ماهی می‌شود به خیلی از دوستان‌ دور و نزدیک‌ام نه زنگ زده‌ام، نه چت کرده‌ام. شایدم مرتبط با تغییر حال اخیرم بود. هرچند همیشه محبت دارند و می‌دانند انسان طبیعی نیستم. این‌روزها چت کردن و زیاد پای تلفن بودن گاهی عصبی‌ام می‌کند. بیماری جدید است؟ (لبخند) کسی چه می‌داند.

ورزش پیلاتس را شروع کرده‌ام. اولین جلسه، متوجه شدم اکثر شرکت کنندگان خانم هستند. گویا خیلی ورزشی نیست که در میان آقایان طرفدار داشته باشد. جزو حرکت اول، یک تمرین بود که حس کردم پاهای ام از میان‌تنه‌ام جدا شده‌اند. با ماسک انجام‌دادنش واقعا آسان نیست. هرچند ماسک مچاله شدن صورتم را از درد پنهان می‌کند. با مربی‌ام لیندزی رودربایستی دارم. ده روز استراحت گرفتم تا جلسه دوم. انگار که مرا از دو طرف کشیده و چلانده باشند. چنین حسی در تن دارم.

من تغییرات بدنی‌ام را بعد از ۴۰ سالگی آرام آرام می‌بینم. ضعف بدنی، کم‌حوصلگی در ارتباط با مردم و محتاط‌تر شدن‌ام. سخت‌ترین دهه‌ی عمر من، ۲۰ تا ۳۰ سالگی بود. ماجراجویانه‌ترین و هیجان‌انگیزترین‌اش ۳۰ تا ۴۰ سالگی. و اکنون نمی‌دانم ۴۰ تا ۵۰ سالگی‌ام را ده سال بعد چگونه نام‌گذاری خواهم کرد. شاید اولین اثرها، همین که آرام آرام به این نتیجه می‌رسم که آدم که سن‌اش بالا و بالاتر می‌رود، کم کم فرا می‌گیرد برای موفقیت در باقی مسیر عمرش این دیگر زمان نیست که باید آن را مدیریت کند، که انرژی‌اش است. این که در پرانرژی‌ترین حالت خود چه‌کارهایی را در اولویت قراردهد و چه مسیرهایی را اول بپیماید. این نیرو و ا نرژی تو است که ممکن است زودتر از محدودیت زمانی‌ات تمام شود. از این رو به خیال‌ام در دنیای بعد از ۴۰ سالگی، شاید گذرِ انرژی از گذر زمان هم حتی مهمتر است. تا بزودی…
 
 
دیدگاه‌های شما پای همه قلم‌رنجه‌ها و مطالب مطالعه و خوانده می‌شود. اما به سبب نوع پلتفرم وب‌سایت امکان پاسخگویی به‌ آن‌ها فراهم نیست.

Print

درج دیدگاه

نوشته های مشابه