صفحه اصلی فرهنگفرهنگِ رابطه قرار اول | Dress Code

قرار اول | Dress Code

نوشته پرنس‌جان
فرهنگِ رابطه
قرار اول، دیت، عاشقانه، عشق، رستوران

قسمت اول از مجموعه Harsh Romans Rules

اصولا در امریکا یا بطور‌کلی غرب؛ برای روز دیت (قرار عاطفی)، ما Dress Code “بایدی” نداریم. اما قطعا نبایدهایی هست. خصوصا اولین دیت، که اولین تصویر را از پروفایل اجتماعی ما به دیگری می‌دهد. مساله تنها رعایت ریزه‌کاری‌های زیبایی‌شناسانه نیست، موضوع پیچیده‌تری به نام First impression در حوزه‌ی روان‌شناسی است که می‌گوید اولین تصویری که ما از خودمان در یک‌نفر یا یک گروه (مثل مجموعه‌ای از دوستان) ایجاد می‌کنیم، می‌تواند تا مدت‌ها منبع اولیه‌ی قضاوت آن‌ها درباره‌ی‌مان باشد. از شیوه لباس پوشیدن تا نحوه بیان.

برای این‌که دیگران تحت تاثیر ما قرار بگیرند، البته نمی‌توانیم همه چیز را کاملاّ مدیریت کنیم. مثل کوتاهی قد‌مان. معمولی بودن چهره‌‌ی‌مان. لهجه، یا حتی جایگاه اجتماعی‌. خوب اینجا مانند یک خلبان که اگر چه در Cockpit پروازش انواع و اقسام کلیدها و سویچ‌ها و نشانگر‌ها و ابزارهای کنترل‌گر (Control yok) برای کنترل بسیاری از چیزها وجود دارد، اما در هر حال، شرایط غیرقابل کنترل جوی و خرابی موتور حتی یک هواپیما‌ربایی پیش‌بینی نشده هم می‌تواند در طول مسیر اتفاق بیفتد.

در نتیجه، امکانات فنی داخل کاکپیت به کَپتن اجازه می‌دهد حتی این موارد غیرقابل پیش‌بینی را تا اندازه‌ای مدیریت کند. در چنین شرایطی، مثل طوفان و مه شدید، هنر یک کَپتن، در شرایط امن نگاه داشتن عقربه‌های Six Pack (مجموعه‌ای از عقربه‌ها و نشانگرها)، و تصمیم گرفتن ذهن‌ای و تجربی بر اساس دیتای آن‌ها است. شما وقتی اضطراب و استرس در یک دیت تمام وجودتان را فرا می‌گیرد، دقیقا مانند کَپتن‌ای هستید که باید به Six Pack درونی و ظاهری‌تان اتّکا کنید.

خلبان، هواپیما، عشق

پیچیدگی پنل‌های کنترل در کاکپیت هواپیما، به دو دلیل اصلی است. حفظ پروازی «امن» برای مسافران، و افزایش راندمان هواپیما. اما در کاکپیت، مهمترین پنل مقابل خلبان، بخشی است که به Six Pack مشهور است. اصلی‌ترین کاربرد آن، در آب‌هوای بد و شرایط نامطلوب‌است وقتی کاپیتان هواپیما، توان درست دیدن مقابل‌اش را ندارد و به ابزار وابسته می شود. مهمترین اصل برای نریدن به همه‌چیز و قهوه‌ای نکردن خودتان در دیت، آشنایی با کنترل‌گرهای Six Pack آن قرار است، که در این جستار، اما برای ما Five Pack است و یکی‌اش همین Dress Code است.

بخش Front Side مغز انسان، همان محدوده‌ای است که به dmPFC هم شناخته می‌شود و برداشت‌های شناختی و تحلیلی انسان در آن بخش تولید و بسته‌بندی می‌شود.در یک قرار عاطفی هم ابزارهایی هست که با کمک گرفتن از آن‌ها می‌شود، آن بخش‌هایی را که نمی‌شود کامل از پیش کنترل کرد، به‌شکلی مربّا مالی کرد تا بهترین قضاوت یا برداشت ذهنی اولیه(Initial impression) از ما در دیگران بوجود بیاید. تاکید کنم که شما، هرگز با این ابزار نمی‌توانید کسی را تا ابد تحت تاثیر قرار دهید، و از جایی به بعد با سَبد و کوله‌پشتیِ داشته‌های واقعی‌تان مجبور به مدیریت رابطه هستید. پس آنچه درباره‌اش حرف می‌زنیم، یک دوپینگ موقتی است.

آنچه که ما با استفاده از این ابزار با آن بازی می‌کنیم، دستکاری یا بازی شناختی با ناحیه‌ای از مغز به نام dmPFC است. بخش کوچکی از جلوی مغز، که کار قضاوت، نتیجه‌گیری و تصمیم‌گیری را برعهده دارد. کارکرد dmPFC در هر دیالوگِ چالش‌برانگیز یا غیرقابل پیش‌بینی بسیار اهمیت دارد. چه سطح دیالوگ تحت فشار روانی و جسمی زیاد مثل یک بازجویی در زندان باشد، چه یک دیالوگ در یک دیت، یا یک جلسه‌ی مصاحبه‌ی شغلی. اینجا اما می‌خواهم بیشتر درباره اثر پوشش و ظاهر صحبت کنم. این‌که چطور می‌شود دیت را، از طریق دیالوگ و تصویری که از خودمان به ذهن طرف مقابل Projection می‌کنیم، به دیت دوم تبدیل کنیم.

پیکان-دیت-سکس

تصور بسیاری از اولین دیت و ابزارهای رفتاری و ظاهری که باید در آن اعمال کنند، بسیار ساده‌انگارانه است. در اصل آن‌ها به سفرِ کوتاهِ دیتِ اول، نه مثل یک کَپتن و ابزارهای داخل کاکپیت هواپیما و یک سفر پروازی، که به چشم سفر درون شهری اسدلله خان با ابزاری در حد داشبورد پیکان ۶۴ نگاه می کنند. یک دنده و دکمه‌ی بخاری و فرمان. فکر می‌کنند نمک‌ریختن و خود را پرزنت کردن برای به نتیجه رسیدن کافی است. شاید گاهی این مساله جواب بدهد. اما فراموش نکنید، مادامی که سطح تحصیلی، خانوادگی و هوش افرادی که با آن‌ها برای یک دیت قرار می‌گذارید بالا و بالاتر می‌رود، نگاه ساده‌انگارانه و پیکان داشبوردی ما به ماجرا، ریسک موفقیت دیت را پایین می‌آورد.

dmPFC بخش مهمی از مدار مغز است که ورودی‌های دوربرد آمیگدال و هیپوکامپ را که به ترتیب دو ناحیه برای پردازش هیجانی و تشکیل حافظه حیاتی هستند، هماهنگ می‌کند. (مطالعه کنید) نورون‌های متمرکز در dmPFC حس اطمینان، حس ترس، حس اعتماد، حس عدم امنیت و … را کنترل می‌کنند. به همین‌خاطر یکی از اتاق‌فرمان‌های رفتار اجتماعی ما (Social brain) اینجاست. (مطالعه کنید) هوش اجتماعی ما از این بخش خوراک اطلاعاتی می گیرد و تصمیم می‌گیرد به کسی چیزی یا جایی اعتماد بکند یا نه، آن را امن بداند یا نه. یک پکیج خاصی در این بخش هست که در نهایت به ما فرمان می‌دهد که یک انتخاب برای ما احساس خوشبختی، احساس رفاه می‌آورد یا خیر. که می‌تواند شامل هر انتخاب‌ای باشد. از تصمیم برای ازدواج گرفته، تا تصمیم برای مهاجرت.خیلی وارد جزئیات Neuroscience این پدیده نمی‌شوم. گیج کننده است. (مطالعه کنید).

معمولا از اولین زمانی که آدم‌ها همدیگر را می‌بینند، اولین قضاوت‌ها و برداشت‌های مغز، تنها در ۷ ثانیه اتفاق می‌افتد. و شما زمانی محدود دارید تا آن را تصحیح کنید، تقویت کنید، یا به گای شطرنجی بدهید. بسته به این‌که اولین چهارچوب‌های ذهن‌ای شکل گرفته از شما در آن آقا یا خانم، در همان چندثانیه چه باشد.

مغز-اعصاب-عشق-سکس

یک محدوده از بخش Frontal lobes مغز انسان، همان محدوده‌ای است که به dmPFC هم شناخته می‌شود و برداشت‌های شناختی و تحلیلی انسان در آن بخش تولید و بسته‌بندی می‌شود.

 

بخش dmPFC یا Prefrontal cortex مغز، در کسری از ثانیه از ظاهر و خصوصیات طرف مقابل، سیگنال‌خوانی (Signal-reading) می‌کند. این شامل هر انسانی می‌شود. چه یک قاضی خبره وقتی به متهم نگاه می‌کند باشد و چه پدرِ دختری که می‌خواهید از دخترش خواستگاری کنید. این سیگنال‌خوانیِ دیگران را هیچ کس نمی‌تواند ۱۰۰% به سود خودش تمام کند، اما می‌تواند آن را مدام Modify ویا بروزرسانی کند تا تصویر بهتری از خود ثبت کند تا بر قضاوت و تصمیم‌گیری طرف اثرگذار باشد.

حالا اگر روزی فرصت شد، درباره دستکاری ذهن بازجوهای سیاسی (نه پلیس) هم جداگانه می‌نویسم. و اما از میان ابزارهای کنترلی که می‌توانید از آن‌ها برای دستکاری بخش شناختی مغز یا dmPFC طرف مقابل‌تان بهره ببرید پنج چیز مهمتر هست. در این متن، تمرکز روی یکی‌ از آنها است.

اول از همه؛ نحوه داستان‌گویی‌تان از موضوعات مختلف در آن دیالوگ (Storytelling) و دیت. دوم؛ ظاهر و پوشش‌تان. سوم زبان بدن، چهارم کلمه‌ها و لحن‌ای که استفاده می‌کنید. و پنجم شیوه‌ی نشان دادن احساس‌تان (و گرفتن همزاد‌پنداری) و شکل‌دادن احساسات کسی که آن سوی میز نشسته و مثل کاراگاه گجت شما را زیر نظر دارد. یکی از دلایل موفقیت دائمی دون‌ژوان‌ها، تسلط به چهار مورد اولِ این ابزار پنج‌گانه است واین‌که می‌توانند موفقیت‌شان در هر یک را از روی عقربه‌های ذهنی‌شان درجا خوانش و اصلاح کنند. یعنی مثل کَپتن‌های با ساعت‌پرواز بالا، این ابزارها را اینقدر تمرین کرده‌اند و از مرحله‌ی آزمون و خطا گذشته‌اند که وارد ناخودآگاه‌شان شده است.
یک نکته‌ی نخودی هم این وسط هست که در روان‌شناسی به آن اصطلاحا می‌گویند Metaperception. یک جایی که این کاربرد دارد، این هست که شما به حدی از مهارت اجتماعی و ارتباطی می‌رسید، که می‌توانید تصور دقیقی از این داشته باشید که دیگران درباره شما چه فکر می‌کنند، و این کمک می‌کند از آن چهار ابزار درست‌تر استفاده کنید. افرادی هستند که در Metaperception دچار مشکل هستند، مثلا هرچقدر به خودشان می‌رسند و پروفایل اجتماعی و خانوادگی خوبی دارند، باز فکر می‌کنند آن‌طور که باید دیده نمی‌شوند.

پشمکِ رنگی

و اما ابزار پوشش. خیلی خلاصه به این‌ها اشاره می‌کنم. یک تفاوتی هست میان گروه‌ای که برندپوش هستند، گروهی که شیک‌پوش هستند، و در نهایت گروهی استالیش (Stylish) بودن را انتخاب می‌کنند. مثلا اولین چیزی که در ذهن «گروه سوم» نقش می‌بندد وقتی با یک فرد دائماً برندپوش مواجه می‌شوند؛ «عزت نفس پایین» و «دنباله‌رو» بودن او‌ است. استایلیش‌پوش‌ها، «استقلالِ خلّاقانه» و «خودمختار بودن» در پوشش برای‌شان مهم است. اعتماد به نفس داشتن در بیان خود. خودمختار بودن آن آدم در دیزاین و انتخاب لباس و پارچه برای‌اش مهم است. خیلی‌ها اصالت خودشان را به خطر می‌اندازند، برای این که در آن چهارچوب امن تری که جامعه‌ی پیرو مد می‌پسندند قرار بگیرند و از فشار بار (Social burden) روی خودشان کم کنند. آدم‌های گروه سوم، دوست دارند با کسی مثل خودشان باشند که مفتخر به آن اصالت فردی باشد، نه اینکه دائما اصالت‌اش را از جمع و برندهای شُهره بگیرد. حالا تیپ افراد گروه اول را شاید یک بیننده عادی، خفن ببیند؛ ولی از لنز گروه دوم و سوم این‌طور نیست.

قاعدتا از لحاظ روان‌شناختی، افرادِ پیروی مد و برندپوش، هم‌رنگ شدن (Conformity) با جامعه برای‌شان مهم است. نمی‌شود تعمیم داد، اما اغلب اعتماد به نفس‌کافی به بدن خودمان نداشتن یکی از ریزعلت‌های پشت این ماجراست. اما اینکه چرا توسط آن دو گروه دیگر این افراد جدی گرفته نمی‌شوند هم علت‌اش ساده است.

وقتی شما A تا Z پوشش‌ات را اجازه می‌دهی کمپانی‌ها و دیزاینرهای تجاری تصمیم بگیرند؛ خودش حامل یک پیام اجتماعی است. خاصّه اینکه بیشتر هم از بدن‌ات به عنوان یک بیلبورد و اندام تبلیغاتی برای یک برند استفاده می‌کنی، نه چیزی که بیانگر کارکتر خاص خودت باشد. از دست و پا و کمر و باسن و کله‌ات برای تبلیغ برند و لوگوی شرکت‌ها و کارخانه‌ها استفاده می‌کنی. بدون‌ اینکه پولی دریافت کنی. تازه پول هم پرداخت می‌کنی.

برای خیلی‌ها ممکن است این حس خوب داشته باشد، چون دوست دارند هویت خودشان را از قالب‌های پوششی آماده و جمعی بگیرند. اصطلاحا Subcultural identity به این‌ها حس بهتری می‌دهد. مثل کسی که دوست دارد کلوین‌کلاین‌پوش (Calvin Klein) به نظر بیاید، چون فکر می‌کند این در خفن به نظر آمدنش کمک می‌کند. برای عده‌ای هم این نوع‌ نقطه ضعف در شیوه‌ی انتخاب پوشش تلقی می‌شود.

شیک‌پوش‌ها در این میان یک پله بالاترند. آن‌ها خودشان را محدود به انتخاب از میان برندها و معرفی اجتماعی خودشان از طریق دیزاینرهایِ عمده‌فروشِ لباس نمی‌کنند. آن ارزش، آن Fashion Value، برای‌شان اول شیک بودن است. پوششِ برازنده و چشم‌نواز داشتن. حتی اگر از یک برند غیرمشهور استفاده کنند. و یا حتی اگر از گونی ایزوگام خوش‌دوخت استفاده کنند.

برای این‌ گروه دوم هویت مستقل‌داشتن و متفاوت بودن کارکتر لباس به مراتب مهم‌تر است. اما همچنان این گروه، معمولا پیروِ کلیّات یک مد (Fashion trned)، رنگ‌های سال و تعریف شیک بودن در آن دوره‌ی زمانی‌ خاص‌اند. و همچنان با لباس به خودشان کارکتر می‌دهند، نه این‌که کارکتر خودشان را در لباس و اکسسوری‌شان تزریق کنند. این نکته ظریف و مهم‌ای است.

قصه‌ی استایلیش‌ پوش‌ها هم که واضح است. این گروه؛ آگاهانه نه از مد پیروی می‌کنند، نه علاقه‌ای دارند که مطابق با اکوسیستم و رَوندهای عُرف‌ای جامعه، پوشش خود را انتخاب کنند و بشوند یک تخم‌مرغ در شانه‌ی تخم‌مرغ. البته این به معنی ضد عُرف ‌پوشیدن نیست. پوشش ضدعرف اشاره به افرادی دارد که از پوشش غیرعادی خود به عنوان رفتار اعتراضی نیز استفاده میکنند. مثل کسی که آن مدل شلوار لی‌های (دِنیم) پاره می‌پوشد که بعد از دوخت و پیش از ورود به بازار، سه روز در قفس سگ‌های هار انداخته می‌شود تا به شکل اصولی پاره و جر و واجر شوند، بعد پای شترمرغ‌های مبتلا به ADHD می‌کنند تا پاچه‌هایش گشاد شود، بعد روی‌شان لیبیل بزنند و برای عرضه به مارکت بسته‌بندی کنند.

برند-فشن-اولدمونی

یکی از تفاوت‌های مهم پوشش تازه‌ به دوران‌ رسیده‌ها (New Money Style) و افراد چندنسل ثروتمند (Old Money) پیامی است که از طریق پوشش‌شان به اطرافیان مخابره می‌کنند.
تازه به دوران رسیده‌ها چون معمولا علاقه‌دارند که اولین عنصر، یعنی ثروتمند بودن‌شان را دیگران با همان نگاه‌های اولیه دریابند؛ با تاکید روی برند، انتخاب ساعت و زیور‌آلات توی چشم و گرانقیمت و اصولا هر چیزی که قبل از زیبایی، مفهوم “Price” را در ذهن دیگران زنده کند، چهارچوب پوشش‌شان را انتخاب می‌کنند.
برای Old Moneyها اما، پوشش ابزار نمایشگریِ ثروت‌شان نیست، بلکه دوست دارند یک فرصت برای نمایشگری تمایز سبک زندگی‌ و افتخار به اصالت‌شان باشد. پس جای مفهوم “Price” مفهوم “Pride” برای‌شان مهم است. سه اصل سفارشی بودن، غیرتکراری بودن، و Storytelling شخصیت‌شان از طریق پوشش را می‌خواهند نشان دهند. این‌که می‌نویسم اصالت، به معنی حفض اصول خود و رفتارهای Copy‌Paste ای از بدنه‌ی جامعه نداشتن است.

در اینجا منظورم از گروه سوم و یا استایلیش ها افرادی است که استایل خاص و سفارشی خودشان را دارند. یعنی در عین شیک بودن، انتخاب جزئیات لباس‌ها، مختص به سلیقه‌ی خودشان است. و جای خرید، اغلب لباس‌های‌شان را می‌دوزند یا سفارش می‌دهند. از رنگ‌ها، بافت‌ها، رایحه‌ها، حتی نوع دوخت‌هایی که روی لباس‌های‌شان است برای پیام‌رسانی درباره‌ی مَنش و شخصیت و تمایز خودشان از گروه برند و شیک‌پوش استفاده می‌کنند. در دنیای دیزاین می‌گوییم این‌ها مساله Self-explanatory برای‌شان بسیار مهم است. این‌که برند کارکتر خودش‌شان را (نه برند کارکتر کمپانی‌ها) با متفاوت بودن پوشش نشان بدهند. گروه سوم، کمتر از محصولات کمپانی‌های برند، بیشتر از محصولات دیزاینرها، بوتیک‌ها و خیاط‌های خصوصی استفاده می‌کنند. این همه روی منبر رفتم و روضه‌خوانی کردم که به این نقطه برسم.

در یک دیت، اگر برای طرف پوشش مساله‌ای مهم باشد، اهمیت دارد که از قبل بدانید او یک برندباز است، شیک‌پوش است یا استایل خود را دارد. زیرا او برهمان اساس از روی پوشش‌تان برداشت اولیه را می‌کند. این قضاوت گاهی بی‌رحمانه است. گاهی به بار دوم نمی‌رسد.
همان‌طور که مثال زدم، ممکن است گران‌ترین برندها را برتن داشته باشید از کیف تا پیراهن، اما از نظر او یک Blind shopper به نظر بیایید که فقط هرچه برند باشد می‌پوشید. اگر هم سخت‌گیرتر از این حرف‌ها باشد، شاید در چشم او این‌طور به نظر بیایید که شخصیتی دارید که تحت تاثیر عرف و دیگران است. اما اگر با یک برندبازی مثل خودتان قرار داشته باشید، سناریو متفاوت می‌شود. نه؟ وسط قلب‌اش استادیوم باز می‌کنید و دینگ، یک امتیاز به امتیازتان افزوده می‌شود. البته پوشش من و شما اصولا به کسی مربوط نیست، هر طور دوست دارید بهتر است از همان رویه پیروی کنید. این‌جا هدف تنها مایکروسکپ گذاشتن روی پترن‌های فکری و قضاوتی افراد است.

اما به نظر من؛ فارغ از هر نوع پوشش، تمیز و مرتب و نظیف بودن مساله‌ی خیلی مهم است. فرانسوی‌ها اصطلاحا می‌گویند soigné بودن (Être soigné)، یعنی همین که از دور نگاه‌تان کنند بوی تمیزی و حمام بدهید. این گاهی از خود این‌که یکی از آن سه‌گانه‌های پوششی را داشته باشید مهم‌تر است. فقط شامل بوی خوش دادن نمی‌شود، اینکه یک شیشه عطر روی خودتان خالی کنید نیست. افراط اشتباه است. مثل آرایش غلیظ که شک‌برانگیز است. soigné بودن یعنی از شما تمیزی بزند بیرون؛ که یک حالت بغل‌کردنی است.

به عنوان کسی که نوجوانی چندباری به فاک عُظمی رفته پیشنهاد نمی‌کنم پوششی داشته باشید که برای دیگران (مردم اطراف‌تان در فضای کافه و …) خیلی جلب‌توجه کننده باشد. این اثر بد بر روی اتمسفر دیت خودتان می‌گذارد. اینکه دیگران به شما زیاد نگاه کنند، در نهایت برای همراه شما احتمالاً عصبی‌کننده است. کسی نمی‌گوید عجب تیکه‌ای گرفتم که نگین مجلس است، مگر ندیدپدید و دارای Insecurity باشد. در دیت، ما می‌خواهیم یک فضای آرام و بی‌حاشیه برای دیالوگ و تمرکز کردن فراهم کنیم؛ پس اینکه خودمان را تبدیل به یک لامبورگینی زرد وسط پرایدهای داخل پارکینگ بیمارستان رسول‌اکرم کنیم، بدور از اتیکت رفتاری و نابخردی است.

رنگ‌ها مهم‌اند. بایدی البته وجود ندارد. هر فرهنگ و سرزمین و … Color pallete خودش را دارد. هرچند متناسب با محیط قرار رنگ انتخاب کردن، نشانه‌ی خردمندی است. در یک رستوران با دکوراسیون تیره‌ی چرمی مخملی نئوکلاسیک، کسی زردِ تاکسی بین‌شهری نمی‌پوشد و خودش را مثل یک عدد لیموشیرین وسط جعبه شکلات نمی‌کند. یا در یک کافه‌‌یِ مدرن مینیمال، بهتر است ساتن چین دار سرتاپا سیاه پرکلاغی نپوشیم.

در دیت اول، مغز ما به درستی کار نمی‌کند. خیلی هم طبیعی است. انسان‌ها دچار گیجی فکری (Brain fog) می‌شوند. به سبب استرس و ترس از قضاوت و هورمون‌هایی که در حال ترشح است و … خاصّه اگر آشنایی عمیق قبلی نباشد. در نتیجه قوه‌ی استدلال، زبان و زبان بدن از لحاظ کارایی مثلا ۶ از ۱۰ است.

پس مهم است که شما برای این‌که مانع شوید تا فرد مقابل قضاوت و تصمیم‌گیری‌اش را براساس آن ۶ بکند، تا اندازه‌ی زیادی کارکتر و هوشمندی‌تان را با نوع پوشش نشان بدهید. استفاده ابزاری از آن بکنید. جَک بزنید زیرتان، بیایید بالا. می‌دانم می‌خندید، اما از چند روز پیش از دیت؛ مصرف ویتامین C و B12 به کنترل اعصاب و تمرکز شما در آن روز کمک می‌کند. دُز نرمال‌اش البته. نه این‌که قبل از دیت یک دیگ صنعتی “آب‌پرتقال” و هشت قوطی “خاوریار” قورت بدهید. بگذریم.

پیشنهاد می‌کنم که Overqualified هم لباس نپوشیم. نمی‌شود مثلا من مانند یک بیزنس‌من (Business Attire) سطح بالا کت‌و‌شلوار بپوشم، اما دهان‌‌ام که باز می‌شود، طرز حرف‌زدن‌‌ام مثل املاکی‌های پشت امام‌زاده داوود باشد. نمی‌شود مثل یکی از خانم‌های شرکت‌کننده‌ی در فرش قرمز Gala، مجلل لباس بپوشیم، اما اوان گفتگو، حرف‌های “چادر گل‌گلی” از دهان‌مان بیرون بیاید و مثل راکون لقمه غذای‌مان را گاز بزنیم. زبان پوشش با شخصیت باید هارمونی داشته باشد. همدیگر را تایید و ساپورت کنند. پوشش به لحن و بیان‌مان بیاید و نسبتی از سبک واقعی زندگی‌مان باشد.

همینطور بهتر است از پوشش، برای «خیلی بهتر» جلوه دادن خودمان استفاده نکنیم. (مطالعه | زیبایی لعنتی) برای براق کردن و به چشم آمدن‌مان استفاده کنیم. در غیراین‌صورت، گاهی، تو ذوق خوردن‌ای ایجاد می‌کند که همان حکم تیر زدن خودتان به پای خودتان است. به این نیست که با لبخند و آروم و خونسرد حرف بزنیم تا جنتلمن‌طور به نظر بیاییم و فکر کنیم لو نمی‌رویم. همان‌طور که نهنگ از زیر آب خودش را نشان می‌دهد، طبقه‌ی اجتماعی و فکری و سبک زندگی واقعی‌هم خودش را از لابه‌لای دوخت لباس و عطر و … نمایش به بیرون درز می‌دهد.

به فرض اگر خیلی قدکوتاه هستید، سعی‌کنید از کفش‌ای با پاشنه‌ای احمقانه برای بالاتر آوردن خودتان استفاده نکنید. بعید می‌دانم کمتر مرد بالغ‌ای خوشش بیاید خانمی با یک کفش لژ دار مثل تابوت فرعون بیاید سر قرار تا کوتاه‌قد بودن‌اش دیده نشود. همین‌طور اگر مردی خیلی قد بلند هستید، با قوز کردن و فرو کردن خودتان داخل صندلی کافه و اتومبیل سعی بر ایجاد تعادل با طرف مقابل نکنید. گاهی این‌کارها در دیت اول، جملگی «پیام‌رسانی» است. فارغ از جالب نبودن، به نوعی اعلام نارضایتی از چیزی است که واقعا هستید.

در هر حال؛ از آن پنج مورد (Five-Pack)، درباره‌ی ابزار پوشش نوشتم. بعدتر هم درباره این‌که چطور در دیت داستان‌گویی (Storytelling) و دیالوگِ هوشمندانه کنیم؛ و به چرت‌گویی و چگونه در چاه از خود تعریف کردن سقوط نکنیم خواهم نوشت. همین‌طور چطور از زبانِ بدن درست استفاده کنیم تا پوشش‌مان جعلی و فیک و اَداگُدوله‌ای به نظر نیاید، و تبدیل به دلقکِ سخن‌گو نشویم. و از آن مهمتر، از آن خیلی مهمتر، روش‌های ایجاد گره‌های خاطره‌ساز و Emotional Attachmentها. بخش آخر خودش در سطح حوزوی یک بحثِ فقهی در بخش المَعارف‌‌ الدُونژوانیه است، و برای خودش یک کتاب نَهج‌البَلادیت جداگانه می‌شود. (چشمک)

 

Print

درج دیدگاه

نوشته های مشابه